این درسته که هر چیزی درجایگاه خودش با ارزشه. من به شخصه نسبت به نژاد زرد احساس خوبی ندارم، فکر هم می کنم خیلی های دیگه اینطور باشند و گمان نکنم برای این زردها اصلا مهم باشه که چقدر برای بقیه نژادها تو دل برو اند. اما انصافا این افتتاحیه شون عالی بود و هارمونی خیلی خیلی خوبی داشت، واضح تر بگم از نظر من این کم و کاست اخلاقی شون رو خیلی خوب پر کرد! فکر کنم بشه تا سالیان سال به این نژاد خوش بینانه تر نگاه کرد.

- - -
چینی هایی که من در زندگانیم دیدم دوتا از تکنیسین های شرکت مخابرات بودند، تکنیسین های صادراتی مربوط به هواوی های معروف چین. حدودن دو سال پیش بود، اون زمان خواهرم و یکی دیگه از کارشناسهای مخابرات مسئول روترهای استان تهران بودند و به اصطلاح پسوردشون رو داشتند و این تکنیسین های چینی طبعا نه. یه بار که رفتم شرکتشون این دوتا رو دیدم که پشت روترها نشسته اند و سرشون تو کار خودشونه. یکی از این چینی ها (که «جو» صداش می کردند و انگار اسم اصلی اش برای ماها قابل تلفظ نیست) از خواهرم خواست که پسورد بزنه و من هم از این فرصت استفاده کردم تا هم این دوتا چینی رو ببینم (جو که یه مرد چاق بود با صورت گوشتی افتاده مثل رزمی کارای بامزه خودشون و به قد کافی هم عظیم بود که نتونستم اونیکی رو ببینم) و هم اینکه ببینم توی اتاقک مرموز روترها چه خبره که انقدر مواظبش هستن. البته که خبری نبود، یه سری رک با یه چیزایی توشون که تند تند چشمک می زد. ولی باید بگم این خودش در حد رکورد بود چون غریبه ای نباید نزدیک اون روترها می شد. مثلا از کجا معلوم من پامو نذارم رو سیم و اینترنت تهران رو ظرف یک ثانیه بخوابونم؟
جریان اینطور بود که اونروز با بچه هاشون قرار داشتند که دستپخت یکی از همکارای مجردشون رو تست کنن تا احیانا مطمئن بشن که از طرف از گرسنگی تلف نمی شه، یا شایدم زورشون به اون بنده خدا رسیده بود؛ اون طفلک هم هیچی نه و میزرا قاسمی پخته بود براشون! در کنار این تولد یکی دیگه از همکاراشون هم بود. خلاصه خواهرم اونروز زنگ زد بهم و من هم به همین مناسبت های خیلی خوشمزه از شرکتمون که چند تا کوچه بالاتر بود مرخصی گرفتم و رفتم اونجا. اون زمان تازه نتیجه ارشدم هم اومده بود و بعد خوردن میزرا قاسمی مزبور و کیک تولد، با رییس بخش و باقی کارمندا همصحبت شدیم و ازشون تبریک شنیدم و در مورد بعد از ارشدم (یعنی همین الان) کلی باهام مصاحبه شد که کجا برم برا کار و کجا نرم و چی دوست دارم و خلاصه اینطوری شد که دیگه غریبه به حساب نمی اومدم و تونستم برم اونطرف دیوار شیشه ای!
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۲۵ مرداد ۱۳۸۷
لایحه حمایت از خانواده چند وقت پیش مطرح شد و سر و صدای زیادی کرد. من هم اون زمان در موردش چند خطی نوشتم. گویا لایحه مزبور فردا قراره به مجلس بره و انگار هم اونجا مخالفت زیادی باهاش نیست. با این اوصاف مطمئن نیستم نوشتن درباره اش فایده ای داشته باشه، اما از اونجایی من موردای اینطوری دیده ام، یعنی مردهای دو زنه مشمول شرایط این لایحه، عرض کنم: معتقد، با تمکن مالی و حتی سابقه انقلابی و جبهه و … که تو این دولت پست هم داشتند و دارند، و از وضع خانواده هاشون هم تا حدودی خبر دارم به خودم اجازه می دم در مورد چیزهایی که زندگی هاشون دیدم بنویسم. عذر می خوام اگر احیانا کسی احساس «مورد مشاهده قرار گرفته شدگی» بهش دست داده، چیزی ندارم که بگم، فقط می شه گفت کلن یکمی تو جواب گرفتن سوالام فضول تشریف دارم!
- - -
من اعتقاد دارم در شرایطی که دو نفر انسانِ در تعامل از حقوق برابر برخوردار نباشند، نه تنها شخص با حقوق کمتر مورد ظلم قرار می گیره و حتی استثمار می شه، بلکه شخص با حقوق بیشتر هم مورد ظلم قرار گرفته، چون وظایف و مسئولیت های مساوی با اون حقوق اطلاق شده بهش بیش از توان «انسانی» اش خواهد بود و این موضوع باعث کمرنگ شدن مسائلی مثل رضایت درونی، «انسانیت» و حتی بروز جامعه ستیزی در هر دو طرف می شه*. این یک مساله بدیهیه. می گم «انسانی» چون انسان ها به نظر من خمیر مایه یکسانی دارند؛ یعنی نیازها و توانایی شون در برآوردن اونها. اما مسائلی مثل فیزیک بدنی، عرف یا مذهب باعث جدا شدن «برخی» حقوق و وظایفشون می شه و نه تمامشون.
اگر توی یک خونواده شرایط طوری باشه که بار مالی بر عهده مرد باشه، طبعا بیشتر تصمیم گیری ها و شاید تربیت بچه ها بر دوش زن خواهد بود. فرض کنیم مرد تمکن مالی بهم بزنه، اما اگر امنیت روانی زن بهم بخوره، اون زن از تصمیم گیری درست سرباز می زنه و اگر هم «فداکاری» کنه و سعی کنه همسر خوب و مادر خوبی باشه (که توی این شرایط خنده داره اما نمونه چنین زنی رو دیده ام)، فشار روانی زیادی بهش وارد خواهد شد. اصولا زن وقتی ازدواج می کنه با این پیش فرض وارد خونه اش نمی شه که استثمار شده، یا اصولا خیلی از زن ها ازدواج نمی کنند برای امرار معاش.
- - -
چند تا نکته تجربی اینکه: ۱. خانواده هایی که من دیدم با پدیده تعدد زوجات، مسیر مناسبی رو طی نکردند و از زمان ورود زن جدید، کل زندگی حول محور خوش آیند مرد خانواده گذشته. بچه ها و همسر اول از پشتیبانی مالی زیاد اما روحی کم برخوردار بودند و همین باعث بروز کمبود های روحی و روانی در اون بچه ها شده. این یچه ها متاسفانه همیشه در حسرت زندگی آرومند. این قانون چطور می تونه این احساس رو برای بچه ها تامین کنه؟ ۲. هیچ مرد دو زنه ای ندیدم که اعتماد به نفس کافی در روبرو شدن با جامعه داشته باشه؛ چشمهای همیشه ترسو و نگران و مهاجم یکی از اون آقایون مزبور رو دیدم که این حس رو دارم؛ ۳.به نظرم هر زنی این حق این رو داره که مردش رو مال خودش بدونه.
می گن هیچ قانونی نمی تونه جای صمیمیت زن و مرد رو توی خوانواده بگیره. اگر این صمیمیت وجود نداشته باشه اونوقته که قانون می تونه بین زن و مرد قضاوت کنه. ایرادی که به این لایحه وارد می شه اینجاست که اون معیار عدالت ذکر شده توی این قانون حد و حدودش چقدره و اگر صمیمیت زندگی زیر سوال بره و اون عدالت رعایت نشه، کدوم موضع خونواده زودتر فدا می شه؟ مگر این نیست که خانواده اساس جامعه رو تشکیل می ده چون در اون معیار برخوردها بر اساس عطوفت، بدون تنش و نتیجتا بدون قانونه و قراره «انسان» در اون پرورش داده بشه** و نه چیز دیگری نظیر اون چیزی که کمونیسم در مورد انسان نظر می ده. این لایحه از کدوم خانواده و از کدوم موضع خانواده قراره حمایت کنه؟ و سوال اساسی تر اینکه این لایحه قراره برای کدوم قشر جامعه تصویب بشه؟ امنیت خانواده قراره فدای چه منافعی بشه؟ چرا بهش می گن حمایت از خانواده؟ مگه خانواده مساوی است با مرد خونواده؟
- - -
* مصداق هرکی نازشو بکشی بلای جون خودت و خودش می شه ست! محض توضیح.
** در تعریف پرورش شخصا در مورد رساله «امیل» روسو صحبت می کنم. نه در حد آرمانی ولی تا حد قابل قبول و اجرا.
- - -
پی نویس: لازم به ذکر نیست که اینها دید شخصی بود و در مخالفت باز است!
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۸۷
یه روزگاری توی شهر آبا و اجدادی ما یه کاروانسرای قدیمی وجود داشته به قدمت ۳۰۰ سال. خیلی سال پیش پدر بزرگم از طرف دولت کاروانسرا رو که سر راه راسته بازار* شهر بوده خراب می کنه تا به طول بازار اضافه کنه و آجرهای حاصل تخریب کاروانسرا می شه مصالح منزل خودش. نتیجتا خونه پدر بزرگ من با وجود عمر ۵۰-۶۰ سال قدمتی پیدا کرده به اندازه ۳۰۰ سال!
این موضوع رو تا قبل این سفر آخری مون نمی دونستم. این دفعه دقت کردم تا این آجرهای عتیقه رو درست ببینم. نه فقط آجرا، که سنگفرش کف حیاط هم که از مصالح اکیدا مربع پوشونده شده و شاید خیلی جاهای دیگه.
(عکسش زیادی بزرگه، فرصت کوچیک کردنش رو نداشتم، اما خوبیش به اینه که آجرا توش مشخصند، به قدمت آجرها خوب توجه کنید! D : )
* راسته بازار به بازاری می گن مشابه بازار بزرگ خودمون، سر پوشیده است و چند تا راسته است که تو یه نقطه یا نقاطی به هم می رسن، اون نقطه هام گنبد داره و …
** من دختر عموم عروس شده دپ زدم. احساس بزرگ شدن دسته جمعی بد می کنم. یادم نمی ره توی حیاط مامان بزرگم جمع می شدیم و سیب زمینی داجی (=رُست پوتیتو امروزی) درست می کردیم، یا تو ظرفای رویی فنگلی مون کته درست می کردیم و سیب زمینی سرخ می کردیم. حالا این بازیا برای اون جدی شده و من اصلا باورم نمی شه… . این ۱۰-۱۵ ساله چطوری گذشت و نفهمیدیم؟
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۸۷
کامنت های این پست تشویقم کرد بنویسم چند خط؛ خصوصا آخرین کامنت. حس خوبی بهم داد، حس استاد نقاشی بودن. حس با خاصیت بودن، چون استادای نقاشی غالبا بی خاصیتند. در ضمن اگه مثل اون خانم دنبال کلاس نقاشی هستید، کلاسای دانشکده هنر به عنوان مستمع اولین گزینه پیشنهادیه، بعدش کلاسای گروهی فرهنگسراها، که زیر نظر نیستید و خودتون حستون رو پیدا می کنید. بعد کلاسای خصوصی. کلن سبک کاری اساتید خصوصی متعلق به خودشونه، یک هو می بینید نقاش شدید اما نقاش بی احساس. یعنی حستون مال خودتون نیست، اون چیزیه که استاد بهتون القا کرده. کارتون می شه مصنوعی اندر مصنوعی. کار باید اس و قس داشته باشه، از اساس نقاش باشید. ببینید، بشنوید، بخونید، گالری و نمایشگاه برید. زوری نقاش نمی شید، اگرم بشید کسی جز مامان و باباتون تاییدتون نمی کنه. اگه حسشو ندارید نرید سراغش اصلا!
- - -
وقتی یکی دور و بر آدم ترمز بزنه می دونید یعنی چی! یعنی فاجعه. پس لطفا ترمز نزنید! لطفا! به خودمم هستم البته. زندگی جریان داره. اگه ترمز بزنید وابستگان شما در کنار شما رنج زیادی رو متحمل خواهند شد.
- - -
من به شدت درگیر پایان نامه امم. فشار کاری وحشتناکه و من بی تفاوتم. بابا هم می خواد بنایی راه بندازه و من قصد دارم تو کار بناهه هم دخالت کنم. مسافرتم می خوام برم. اول شهریور باید پایان نامه خیالی ام رو تحویل بدم، اول مهر هم دفاع کنم. خلاصه شلم شوربا. التماس دعای مخصوص داریم.
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۱۲ مرداد ۱۳۸۷
برج اسد در کنار همه نعمات سرشارش، یک نغمت عمده ای داره و اون اینه که موعد تحویل یک خروار پروژه و کارهای عقب مونده است. به این ترتیب کلی کار روی دست من مونده که مهم ترینشون پایان نامه است و تا اولای شهریور باید آماده باشه. توی این فاصله هم یک مسافرت یک هفته ای سوریه برام پیش اومده. هوم اگه با دوستای من متفق القولید باید بگم که با مکه و سوریه رفتن کسی آآآخوند نمی شه، منتها این دانشگاه فقط سوریه می بره! در اصل این هدیه منو تشویق یا بگم تهدید کرد که اسم بنویسم و حالا که اسمامون دراومده هدیه منصرف شده و من موندم تک و تنها! واقعا جای من بودید چه می کردید؟
این سوریه در کنار لبنان و فلسطین بخش های خیلی تاریخی خاورمیانه اند و از این لحاظ سوریه خوراک منه برای دیدن آثار باستانی اش، کلن هم من تو گم شدن تو جاهای تاریخی به دلیل بهت زیاد سابقه دارم. اگر دلتون گرفت برای جاهای زیارتی اش من سر قول سابقم هستم و حتما حتما به یادتون خواهم بود.
- - -
ممنون از تبریکات گرمتون. بگم که یه تبریک بامزه داشتم از یه دوست عرب به زبان فارسی. اولش عجیب بود اما بعد یادم اومد که این آقای عرب با یک دختر ایرانی مقیم هند آشنا شده. و احیانا از اون کمک گرفته. ولی واقعا سورپریز بود. این دوتا الان قرار و مدار گذاشتند و آقای عرب اومده ایران که برای بار اول محبوبش رو ببینه و خونواده اون رو. دل تو دلش نیست و من از صمیم قلب براش دعا می کنم که تو این قدم بزرگی که برداشته موفق باشه.
جدی جدی کیه که دخترش رو به یه عرب مصری بده؟
اصلاحیه: آقای عرب الان ایران نیست. به خاطر فیلم مستند «اعدام فرعون» بهش ویزا ندادند. من از online status اش این حدس رو زده بودم. طفلکی خیلی بدشانسه.
- - -
بله و در آخر … با تالم فراوان باید بگم که نیستم، برای همیشه یا یه مدت اش اصلن معلوم نیست. فقط می دونم که این یک تصمیم کبراست… D :
من فقط زمانی خوشحالم که همه خوشحال باشند. این نه افه است نه چیز دیگه اینجورکی بار اومدم که دوست داشتم همه راضی باشند.
نتیجتا شاد شاد باشید، لباتون پر خنده، دل ها پر امید و ایام همیشه ی همیشه همیشه به کام.
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۰۳ مرداد ۱۳۸۷
[امیلی] داشت در گوشه ای بازی می کرد، یک خانه می ساخت، درست جلوی کشتی…خسته از بازی، بدون هدف، به طرف عقب کشتی به راه افتاد که ناگهان اندیشه گذرایی از ذهنش گذشت که او اوست… وقتی کاملا از این واقعیت شگفت انگیز اطمینان حاصل کرد که او در حال حاضر امیلی باس تورنتون است… شروع کرد به بررسی جدی پیامدهای این امر… چه اراده ای تصمیم گرفته بود که بین همه موجودات جهان، او این شخص ویژه باشد؛ امیلی. متولد فلان سال، بین آن همه سال هایی که در زمان وجود داشت… آیا او خودش انتخاب کرده بود؟ آیا خدا؟ … خانواده اش بودند، خواهرها و برادرهایی که او هیچ وقت خودش را از آنها جدا نکرده بود: اما حالا که او اینطور ناگهانی این حس را پیدا کرده بود که یک شخص خاص است، آنها به نظرش همان قدر بیگانه آمدند که کشتی… وحشتی ناگهانی او را فرا گرفت: آیا کسی می دانست؟ منظورش این بود که آیا کسی می دانست که او یک شخص خاص است، امیلی (و نه هر دختر کوچولوی دیگری)؟ بی آن که بداند چرا، این تصور او را به وحشت می انداخت… به هر قیمتی، این مطلب باید مسکوت بماند…**
۲۵ سالگی آدمیزاد اگر به حرف هم نیاد اما حس دیگری داره. حداقل این حس رو اطرافیانت که بهت منتقل می کنند، که تو الان ۲۵ ساله ای. ربع قرن سن داری. و مثل امیلی برای بار چندم احساس می کنم که من منم. اما هر بار متفاوت تر از همیشه. و دعا می کنم که این آخرین بارش باشه، از بس که این کشف بزرگ سخت می گذره. اینقدر که احساس تنهایی می کنی. اینقدر که می ترسی از من بودن. اینقدر که از هر کسی می گریزی. و اینقدر که می ترسی از پذیرفته شدن این من، حتی بیشتر از نشدنش. دعا می کنی که همه این شهود خواب باشه.
دوست داشتم تولد ۲۵ سالگی ام پایانی بر همه اینها باشه. با حس همون آدمیزاد ۲۴ و اندی قصد کنم که پایان نامه ام رو با علاقه شروع کنم، برای امتحان استخدامی آماده بشم و رزومه بفرستم و زبان بخونم و از این کارهای در پیت، بهتر از همه بخندم. برادرم اولین نفری بود که بهم خاطر نشان کرد که نمی خندی. امیدوارم که بخندم. از ته دل! و تمام غم های نادیده و موهوم دنیا رو فراموش کنم و همه اتفاقات وحشتناک دنیا رو که هرگز اتفاق نمی افتند رو.
تولدم مبارک.
- - -
بعد از پست:
Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and ttake pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life.
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today.
We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love.Happy Birthday!
اینو یک سایتی به شیوه ارسال فله ای برام فرستاده بود. جالب بود خیلی.
- - -
* عنوان کتابی از آندره ژید
** نقل به مضمون از «بودلر»، نوشته ژان پل سارتر، ترجمه دل آرا قهرمان، نشر سخن
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۸۷
به ذهن خلاق نیازمندیم!!
رزومه فرستادم به این شرکت خودشیفته که آگهی انگلیسی روی کاغذ آ۳ پرس شده به در و دیوار دانشکده زده. بعد یکی دو هفته سه شنبه پیش بهم زنگ زدند، یک آقای بد اخلاق پشت خط بود و من بی حوصله تر از همیشه بدون هیچ انرژی ای جواب دادم، به اصطلاح استارت بی اعتمادی زده شد. قرار شد روز چهارشنبه ساعت ۱۰:۳۰ برم شرکت. گفتم باشه اما یادم نبود که چهارشنبه ولادته و قراره با دوستای بابا بریم به دامان طبیعت و پناهنده بشیم، نه یک روز که سه روز!
صبح چهارشنبه بهونه آوردم اما بابا اینا اعتقاد داشتند که بهتره برم (اینجور مواقع همه برنامه های دنیا می تونه بهم بخوره که من یک مصاحبه کاری رو از دست ندم). ۸ صبح همه حاضر آماده بیرون رفتن، که به شماره ای که روی گوشی ام افتاده بود زنگ زدم. دو بار، برنداشتند، مطمئن شدم که شرکتی ها فهمیدند که اشتباه کردند.
راه افتادیم و رسیدیم به باغ، همه سرحال و قبراق، اگر هم نبودند هم تمش رو می اومدند. این دوستای بابام اصطلاحا با هم ندار اند. هیچ چیز مخفی ای از هم ندارند. دوره شون بیشتر از ۳۰-۳۵ سال دووم آورده. منهای سالهای همکلاس بودنشون. واسه همینه که به خوداشون بیشتر خوش می گذره تا به ماها.
ساعت ۱۱:۱۵ بعد از سر کشی به درختای شاهتوت باغ به این امید که چندتا دونه دم دست برای من مونده باشه، اومدم توی آلونک و به گوشی مهجورم نگاه انداختم. دو تا missed call داشتم از اون شرکته! خیلی بیکارید! ملت در بدر دنبال تعطیلی می گردند و شما روز تعطیل اومدید شرکت. رگ خوش بینی همیشگی ام گل کرد و به نظرم اومد که خواستند به قولشون وفا کنند. مرامی زنگ زدم به شرکت و گفتند که کسی شرکت نیست. ۵شنبه یا شنبه زنگ بزنید. چشم!
دیروز زنگ زدم بهشون، و دلیل آوردم که صبح چهارشنبه زنگ زدم و شما نبودید، گفتند برای مصاحبه جدید بهتون زنگ می زنیم. یک ساعت بعد زنگ زدند و قرار ۲:۳۰ بعدازظهرش رو گذاشتند. یادی کردم از منشی خودمون و قرارای حساب کتاب دار شرکت سابق.
ساعت ۲:۴۵ رسیدم شرکت، طبق معمول بر حسب توصیه های مامانم مراقب بودم تا همه جا رو برانداز کنم و ببینم اوضاع از چه قراره، شرکته چجوریاس. کف سالن سرامیک طرح سنگ و اتاقا پارکت، مبلهای سفید چرمی توی سالن ورودی و صندلی های یوغور مشکی توی اتاقا. بوی رفاه یا اسپانسر گردن کلفت می اومد. شرکت خلوت بود و من احساس کردم همه مرخصی تابستونی هستند. برق هم رفته بود و اینم یه گزینه می تونست باشه.
“منتظر شید تا صداتون کنند”. اوکی! صدامون کردند، رفتیم طبقه بالا، باز هم احتیاط. راهنمایی شدم به اتاق کنفرانس. با همون خصوصیات طبقه پایین. نشستم و آگهی گلاسه شده به زبان انگلیسی رو زیر شیشه میز دیدم. یا تازه کارین یا تازه نفس. ایندفعه بوی مهد کودک می اومد ناجور!
یک آقای ریشو با کامپیوترش و انگشتر عقیق در دست راست و لباس انداخته روی شلوار اومد تو و روبرو با یک صندلی فاصله نشست. حالا دیگه بوی اسپانسرشیپ از حوزه علمیه قم می آومد. عذر خواهی کرد که برقشون رفته. “خواهش می کنم!”. کاغذی روی میز گذاشت و جعبه دستمال کاغذی سیصد تایی رو گذاشت جلوش، حرکت بچگانه ای بود، عدم اعتماد فریاد می زد.
پرس و جوی کاری و طاقچه بالا از طرف من، به همراه چاشنی شکسته نفسی. هر از گاهی یه نگاه به جعبه دستمال کاغذی سیصد برگ می انداختم، کم کم هل داده شد به جلو، حالا من تیکه بیشتری از کاغذ رو می دیدم.
از خانواده ام هم باید می گفتم. کوتاه بیاید! بوی حراست و گزینش و دولتی مآبی می اومد. پنج دقیقه آخر مصاحبه هم که به زبان انگلیسی بود به این بهانه که روزا توی شرکت مکالمه ها به زبان انگلیسیه. و در آخر تعارف شدن یک بشقاب بیسکویت هانی بای شیرین عسل. مرسی صرف شده، من فقط می خوام برم!
- - -
از اونجا رفتم شرکت خودمون و بچه ها رو دیدم. این دو تا شرکت چندتا کوچه با هم اختلاف داشتن. اونجا هم برق رفته بود. تا می شد با نغمه رییس سابقم خلوت کردم. گفتند پروژه جدید تعریف شده و به هوش مصنوعی ات نیاز داریم.
دوتایی از همه چیز گفتیم، از زمین و زمون. طوری که تمام موج منفی شرکت قبلیه از سرم پرید و اومدم خونه.
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۳۰ تیر ۱۳۸۷
وقتی یک نفری می آید در زندگی آدم، آدم یک جایی از کله اش را از کار می اندازد و می رود سراغ کارهای مهم تر. وقتی که آن یک نفر می رود آدم مجبور است دوباره آن یک جا را به کار بیندازد. سختی کار همینجاست فقط! منتهی این فقط کلی خودش معنی دارد!
(”من کلن با وابستگی مشکل دارم”، یادت که هست؟ یا باز هم برای یاد آوری باید از کسی اجازه گرفت؟)
- - -
آدم های نسل من، نه اینوری اند و نه آنوری. متعهدند، اما تعهدی که به درد ۳۰ سال پیش می خورد، مستقلند، منتها استقلالی که حداقل ۲۰ سال دیگر معنی دار می شود. حالا اگر دختر باشی عدد اول را دوبرابر کن و عدد دوم را سه برابر!
- - -
وقتی آمار بلاگم سر به فلک می زند مطمئن می شوم که دارم یک چیزی را از دست می دهم!
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۸۷
من اعتقاد دارم که کسی که با آرامش و لذت از خواب شبانه بیدار نشه و از غذا خوردنش هم لذت کافی رو نبره آدم خوشبختی نیست.
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۲۱ تیر ۱۳۸۷
مدتیه پستم کور شده. نمی دونم مسافرت بودم زیادی لی لی به لالام گذاشتن یا یه چیزی اونجا جا گذاشتم که نمی دونم چیه! خواستم بنویسم ببینم پست نوشتنم چجوریاس! شایدم فضای اینجاست که مدتیه مسموم شده.
از جمعه که اومدیم من عین مسلول ها مریضم. صدام که در نمی آد، نفسم هم به زوریه، سردردم امون نمی ده. دکتر هم بی دکتر. حتما صدتا بروفن می ده آمار بروفن های بی مصرف خونه مون می ره بالا.
- - -
آخرین خبر اینکه دو تا از وروجک های دور و برمون با هم عروسی کردند، ولی انصافا خون به جیگر ملت کردند، من یکی رو که خیلی زیاد! خدا روشکر که ازدواج کردند شرشون از سر بقیه کم شد!
- - -
به این مکالمه تلخ دقت کنید، براتون آشنا نیست؟
- ببین من حدس می زنم تو یه چیزیت هست!
+ نه چیزیم نیست!
- همم نه فکر می کنم هست!
+ نه بخدا نیست!
- اصلا از حرف زدنت معلومه یه چیزیت هستا!
+
اگرم باشه مشکل منه
- نه ما دوستیم! بیا دوای دردت پیش منه
+ تو خیلی خوبی
- حالا تشکرت کو؟
+ ….!!!
- خیلی نامردی!
- - -
همینجوری. وقت بخیر
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۱۸ تیر ۱۳۸۷