گاهی شک می کنم که، این که آیا اینکه مساله ای رو برای خودمون اثبات کنیم بهتره یا به دیگران؟ اینکه چیزی رو می خواهیم باید تو پوست و گوشتمون باشه یا اینکه اگر دیگران پذیرفتند کافیه؟ اگر که برای برداشتن قدم بعدی به شخصه آماده هستیم بهتره یا این که مسیر باید برامون بهتر فراهم باشه؟
آیا اگر عادت به این داریم که مسیر رو برعکس بریم آیا دیگران باید آمادگی این حرکت برعکس ما رو داشته باشند یا اینکه بهتره دیگران رو برای حرکت برعکسمون آماده کنیم و بعد بقیه با ما همگام بشند؟
- - -
تربیت اکثرمون طوری بوده که همیشه فضای آماده ای وجود داشته و ما وظیفه استفاده از این فضا رو داشتیم. اکثرمون ناراضی هستیم چون با مسیری که پیش رومون گذاشتند موافق نیستیم. اما آیا برای اصلاح مسیر تلاشی کرده ایم؟ آیا این شرایط همیشه بهانه ای نبوده برای انفعال و سر به زیری ما؟ چند درصد از ماها دلش نمی خواد از دایره امن عادت هاش فراتر بره؟
- - -
آیا درسته که خودمون رو از نعمات خدادای محروم کنیم تا مجبور نشیم تغییر کوچکی در خودمون ایجاد کنیم؟ چند درصد از ماها عادت به این کار داریم؟ آیا نمی ترسیم از اینکه با واقعیت تلخ روبرو بشیم، که اون چیزی که می خواهیم در چند قدمی ماست و کافیه دست دراز کنیم. کافیه دست دراز کنیم!
- - -
گاهی آدم دنیایی دلش می خواد فقط متشکل از دو نفر.
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۳۱ خرداد ۸۷ | ۳ نظر »
خبر داغی بود خبر دکتر مددی، ویدیوش که بدتر، استرس زا و ناراحت کننده (نمی دونم چرا گذاشتنش روی یوتیوب). اما به نظر من اینقدر احساس و هیجان برای همچین خبری نشونه خیلی جالبی نمی تونه باشه! توی این مملکت هر روز داره به نحوی خیانت می شه. درسته که می خوایم نشون بدیم ایراد ریشه ایه، اما کمی آهسته تر هم می شه سر و صدا کرد، خبر تا بی بی سی هم رفته، زن طرف تو سفر حج بوده که خبرش کردن، اخه یک کم آدمیت هم خوب چیزیه به خدا!
مددی الان به یک دیو یک سر و دو گوش تبدیل شده، اما باید حرفش رو شنید. همیشه دانشجو و همیشه اونی که شلوغ پلوغ می کنه درست نمی گه.
یه نکته دیگه اینکه دکتر مملکت هم آدمه. آدم های مذهبی هم آدمند. کم نیستن توشون کسایی که تجدید فراش می کنند یا پنهان از زن اول صیغه می کنند و از این کارا. نه اینکه صحه ای بر کارشون باشه یا قضاوت بشن، منتهی تا وقتی از دکتر مملکت یا آدم های ریش دار انتظار زیادی می ره این مشکلات هم وجود داره.
یادمه که یکی از دوستام توی آزمایشگاه عکسی نشونم داد از یه مهمونی روی عرشه ی کشتی تو ترکیه، یه خانم خیلی پیر با لباس میدی تو یه حالت غیر عادی روی عرشه داشت شنگول تر از همه می رقصید طوری که دورش رو خالی کرده بودند که جای مانور بیشتری داشته باشه! پرسیدم این کیه، گفت پروفسور نمی دونم چی چی که مست کرده و داره می رقصه، اینم مهمونیه مال کنفرانس فلان تو ترکیه!
پی نویس: قصد صحه گذاشتن روی این مساله یا نفی حرکت دانشجویی رو نداشتم، فقط فکر کردم بهتره توی این شلوغ و پلوغی اونطرف قضیه رو هم دید.
مطلب نیک آهنگ و این یکی رو هم بد نیست بخونید.
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۲۹ خرداد ۸۷ | ۱ نظر »
به سلامتی مقاله من داره به سرانجام می رسه. دکترمون مسافرته، اما هنوز پیگیر کار منه، یک کلمه هم بهم نمی گه چرا دیر کردی، آخه من با زن و بچه اومدم مسافرت یکم خوش بگذرونم! اقرار می کنم که خیلی دانشجوی بدی بودم براش!
- - -
امروز صبح یک کیف پر از مدارک گم شد. کیف بابام. از اون اتفاقات غیر مترقبه ناگهانی بد. از صبح مشغول باطل کردن کارت سوخت و کارت بانک و از این صحبتا هستیم. البته هستند. من نظاره می کنم و یک کمی هم غصه می خورم.
- - -
آخرین امتحان من شنبه است. آخرین روزهای درس و دانشگاه شاید توی این مملکت. بنده اینجا کتبا اعلام می کنم که قصد دکترا خوندن تا یک سال دیگه و در این مرز و بوم رو ندارم. روی این موضوع تا حدی استوار هستم که مهرنوش می خواست صدای من رو حین گفتن این بیانیه ضبط کنه!
تا خدا چه بخواهد.
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۲۷ خرداد ۸۷ | ۴ نظر »
روزی روزگاری زنی بود که گلایه می کرد هر روز از ارتفاع اسباب خانه من کم می شود! شوهر به او می خندید و به او می گفت که دچار توهمی!
زن عاقبت روانه بیمارستان شد و مرد اسباب خانه را عوض کرد تا برای زندگی جدیدش آماده شود.
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۲۲ خرداد ۸۷ | ۹ نظر »
چند تا اصل علمی توی دنیا هست که مواقع گرفتاری به درد می خوره. از این جمله:
-
شما همیشه خوب و درست هستید، همیشه همونی هستید که باید باشید. حتی اگر به خودتون شک کنید تغییری در موجودیت فعلی تون نداره، فقط انرژی خودتون رو بی خود صرف کردید و ممکنه آینده تون رو به خطر بیندازید.
-
هیچ کس بد شما رو نمی خواد. تقریبا هیچ کس جسارت به دست گرفتن سرنوشت شما رو نداره. هچ کس نمی خواد شما شاد نباشید. فقط آدم ها سعی می کنند به عنوان آخرین حربه توجه شما رو به خودشون جلب کنند، شانس بیارید و به تور یک نوع با شعورش بخورید
-
از آدم هایی که سعی می کنند سرنوشت شما رو به دست بگیرند پرهیز کنید
-
توجه کسی رو جلب نکنید. صبر و حوصله بهترین راه مقابله با مشکلاته. ولی اگر کسی توجه شما رو جلب کرد به نظرم مقابله به مثل هیچ ایرادی نداشته باشه که هیچ به نفع هر دو طرفه! منتهی نامردی نکنید
-
روی مهم ترین چیزهای زندگی تون قمار نکنید. آزادی، شرافت، شادی و دوستانی که پشتیبان شما هستند سرمایه های زندگی شما رو تشکیل می دهند
-
از اتکا کردن به خودتون واهمه نداشته باشید. در اینصورته که دنیا پشتیبان شماست
-
مشکلات زمانی پیدا می شن که انسان زاویه درست نگاه کردن به یک مساله رو گم کنه. تمرکز، تخلیه انرژی و ورزش کردن راه خوبیه برای به دست آوردن این زاویه دید و قرار گرفتن در مسیر درست زندگی
-
از یاد نبریم که همیشه راه دیگری وجود داره. به اصطلاح دیگه انسان ها محکومند به امیدوار بودن
-
توکل به خدا و اعتقاد به نیروی ماورایی خیلی از مشکلات رو خود به خود حل می کنه
-
فکر کردن به کارهای خوبی که برای دیگران کردید و کارهای بدی که در حق شما کرده اند فقط انرژی شما رو هدر می ده
-
همه آدم ها عادی هستند، با توانایی های محدود. از کسی بیش از اندازه یک انسان توقع نداشته باشیم
-
دلخوش کنک های کوچیک زندگی موقع گرفتاری به درد می خورن، برای همین دست کم نگیریمشون و کسی رو هم به خاطر پرداختن به این دلخوش کنک ها و نپرداختن به کارهای مفید تر سرزنش نکنیم
اصلا دوست ندارم به این سبک نوشتن عادت کنم و نسخه بپیچم. فقط نوشتم برای خودم. اما حیفم اومد که پابلیشش نکنم. شاید یادم بیاد یه چیزایی دیگه ای م بهش اضافه کنم.
- - -
محض تفریح: امروز من از ظهر تا چند دقیقه پیش در خدمت برادرم بودم که بره واسه خودش خرید کنه. عین یه خواهر دسته گل براش لباس انتخاب می کردم که هیچ برای احیانا زن برادر آینده هم کادو انتخاب می کردم. بی منت! خلاصه هوا تاریک شده بود و منم خسته. برادرم رفت که شلوارش رو بده خیاطی و خیاطی هم تو پاساژ پایین خونه بود. منم روز تعطیل محض تنوع رنگوارنگ پوشیده بودم و از ترس! ارشادچی ها نشستم تو ماشین. برادر حساس من هم خلقش تنگ شد و با دلخوری سوییچ رو داد به من و منم خسته با بی حوصلگی ازش گرفتم و در همین اثنا هم سه چهار تا دختر تخس از کنارمون رد شدن. فکر نکردن که من خواهرشم و فکر کردن که کلی هم نازم خریدار داره و اینقدر هم عنقم، با صدای بلند فریاد زدند که اه ه ه ه ه بچه ها عجب پسر خوشگلی بود! پیش خودم کلی خندیدم!
اینم یه نمونه جلب توجه!
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۱۶ خرداد ۸۷ | ۲ نظر »
امروز به مامانم می گفتم که تو منو بی حوصله بزرگ کردی! حوصله منو نداشتی. حالا من با مامانم شوخی دارم اما مامانا این جور وقتا خیلی آتیشی می شن.
مامان من فی البداهه یکی از خاطراتی رو نقل کرد که درسته بارها شنیده بودم اما چون عصبانی بود این دفعه تعریفش خیلی بامزه تر شد!
- - -
من دو سال اول زندگیم رو به خاطر ماموریت بابا اینا توی ابوظبی گذروندم. توی این مدت مادر پدرم هم یه مدت پیشمون بوده، که از اون زمان برای من یه سری عکس مونده و یه سری هم خاطره. خدا رحمت کنه مادر بزرگمو. خیلی دل زنده بود. با اینکه بی سواد بود اما قصه های زیادی داشت که بگه و قصه هاش هیچ وقت تمومی نداشت. می گفتن جد مادر بزرگم کاتب ناصرالدین شاه بوده.
بعدها عموم داستان هاشو توی چند جلد کتاب چاپ کرد، البته اونهاییش رو که می شد چاپ کرد! یه سری داستان تقریبا فولکور ناب. بخوام تبلیغ بشه آدرس انتشاراتش «فلکه چهارگوش تهران نو، انتشارات مهرداد» به اسم «داستان های خوب برای بچه ها». بگید کی نشونی داده که ممکنه کتابا رو با تخفیف که هیچ مجانی بگیرید! - ;).
خلاصه از ابوظبی می گفتم که، اینطور که برام گفتن، اون زمان خونواده ها روزای مراسم یا تعطیل توی سفارت جمع می شدند تا همدیگر رو ببیند یا احیانا سفارت براشون برنامه داشت. توی این مراسم از اونجا یا ملت بچه ندیده بودند یا شایدم من خیلی نازنازی بودم، خانم ها به نوبت منو بغل می گرفتند و بازی می کردن و کلی هم کیف دنیا رو می بردن! یکی از این خانم ها هم زن سفیر وقت ایران بوده که بچه نداشته و اینطور که می گن منو رسما می دزدیه و می برده خونه و بعدن یه جوری خبر می داده که نگران نشید بچتون پیش ماست!
خلاصه مادر بزرگ من که بهش می گفتیم حاج خانم، از ترس این که توی این جماعت ها کسی منو بدزده و ببره و دیگه پیداش نشه یه وقتایی که منو دست به دست می کردن مدام به مامانم می گفته که برو بچه تو ازشون بگیر! خجالت نکش خجالت نداره! اصلا خود من می رم می گم: ببخشید خانم اون بچه رو بیارید بدید به ما. اصلا بیارید همینجا باهاش بازی کنید. جلوی چشم ما D:
می تونم تصور کنم که با چه لحنی این جمله ها رو به مامانم می گفته. خدا رحمت کنه، هم حاج خانمو و هم زمان تو دل برو بودن منو!
- - -
جهت تنویر افکار عمومی بگم که ارائه ام خدایی یه جلسه افتاد عقب. پاورپوینت هام تا چند دقیقه قبل از ارائه آماده نبودند و مدت ارائه هم کوتاه شد. موضوعی که انتخاب کرده بودم هم بد نبود. با این احتساب اوضاع بد نیست.
استادم هم با خوشحالی بهم گفت که شانس داری چون مهلت ارسال مقاله تا ۲۵ ام عقب افتاده! از طرفی خوشحال شدم و از طرفی ناراحت. ترجیح می دادم وقتم رو صرف کنفرانس خارجی کنم اما این کنفرانسه راحت تر مقاله می پذیره که برای پایان نامه ام خیلی به درد می خوره.
خلاصه مرسی از همه به خاطر همدردی شون. شاد شاد باشید.
موضوعات: خودمونی, کتاب | تاریخ: ۱۱ خرداد ۸۷ | ۴ نظر »
الان ساعت ۱۱ شبه و من فردا ساعت ۸ صبح باید یه مقاله ارائه بدم که هنوز حتی نمی دونم تیترش چیه. اینقدرام البته اعصابم آروم نیست که ریسک کنم تا این حد، منتهی هم مقاله و هم پاورپوینتش که حاضر و آماده از اینترنت دانلود کرده بودم گم شده! و الان دارم سعی می کنم با اینترنت دایال آپ هوشمند هردوشون رو پیدا کنم! خدا بخیرکنه. با خودم فکر کرده بودم یه ساعته آخر شب می خونمش و تخت می خوابم! فردا هم با اعصاب فولادین می رم ارائه اش می دم جوری که از هیچ جنبنده ای حتی یه سوال کوچولو هم درز نکنه.
تا حالا چه می کردم آخه؟ داشتم مقاله ام رو برای فردا آماده می کردم. قرار بود من صبح چهارشنبه نه حالا صبح پنج شنبه بدم استادم سر فرصت بخوندش، منتهی امروز کلی ایده جالب به ذهنم رسیده و مقاله ام کلی تغییر کرده. نمی دونم فردا استادم چطوری می خواد بخوندش و بفرستیمش بره. سردرد بی وقته که به کلشون اضافه شده. رسما نمی تونم تمرکز کنم.
راستش اینجور وقتا خیلی چیزا برام مسخره می شن. خیلی چیزا که تو مواقع عادی برام دغدغه ان رو الان خیلی راحت تر می پذیرم. یا اصلا نمی پذیرم. حتی بعضی از ترس های ریشه دارم می آد سراغم، جلوس چشمهام، یه دور می رقصه و بعد دود می شه می ره هوا.
الان که می بینم وقتی که قراره ثمره تلاشم فردا جواب بده و با یه غفلت کوچولو یا یکمی استرس همه چیز ممکنه به باد بره، دیگه هیچ چیز غیر از خودم مهم نیست. غیر از الان! همین لحظه.
شاید اینجا جزو معدود جاهاییه که منِ ناموفق خسته راحت می تونه حرف بزنه. اینجا با هیچ کسی رو در رو نیستم و نمی دونم که کی اینجا رو می خونه، اما حداقل می دونم که اون یه درصدی کمی رو که رو می شناسم که اینجا رو می خونن و برام مهمن رو دوست دارم.
- - -
خلاصه اینا رو گفتم که اگه صبح فردا ساعت ۸ صبح ارائه ندارید و اگر هم دارید می دونید موضوعش چیه، و تازه یه مقاله نانوشته هم رو دستتون نمونده که فردا مهلت آخرش باشه، و روتون هم نمی شه با این همه تاخیر برید به استاد نشونش بدید کلی واسه خودتون خوشبختید، اگه سرتون هم درد نمی کنه که دیگه پادشاه دو عالمید!
البته من دوتا شانس عمده دارم، یکی اش اینه که استادم داور اون کنفرانسه است و اگه الان بگه قبوله یعنی احتمال زیاد یعنی قبوله. دومی اش اینکه استاد ارائه فردا منو می شناسه.
با این اوصاف انگار منم قاطی خوشبختا.
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۳ خرداد ۸۷ | ۱۵ نظر »
از زهیر پائولو کوئلیو:
- بانک مساعدت دیگر چیست؟
+ خودت می دانی. هر آدم زنده ای این بانک را می شناسد.
- ممکن است، اما هنوز هم منظورت را نمی فهمم.
+ این موضوع در کتابی از یک نویسنده امریکایی آمده. قدرتمند ترین بانک دنیا است. همه جا شعبه دارد. […] مثالی می زنم: من می دانم تو سرانجام رشد می کنی و آدم با نفوذی می شوی. این را از آنجا می دانم که من هم مثل تو بوده ام: جاه طلب، مستقل، صادق. امروز دیگر قدرت گذشته ام را ندارم، اما قصد دارم به تو کمک کنم، چرا که نمی توانم یا نمی خواهم درجا بزنم، آرزوی بازنشستگی ندارم، رویای مبارزه جذابی را دارم که اسمش زندگی و قدرت و افتخار است.
‘شروع می کنم به سپرده گذاری در حساب تو … این حساب پولی نیست، رابطه ای است. تو را به فلان کس و بهمان شخص معرفی می کنم و بعضی از امور را برایت تسریع می کنم تا به نتیجه برسد. تو می دانی چیزی به من بدهکاری، اما هرگز به آن اشاره ای نمی کنم.
- و یک روز
+ دقیقا. یک روز از تو کمکی می خواهم. می توانی بگویی نه، اما می دانی به من بدهکاری. به من کمک می کنی، من هم همچنان به تو کمک می کنم، و دیگران می فهمند تو آدم وفادار و قدرشناسی هستی و در حسابت سپرده می گذارند. همیشه روابط مطرح است، چرا که این دنیا از روابط ساخته شده و بس. آن ها هم روزی از تو کمک می خواهند، تو به کسانی که به تو کمک کرده اند، احترام می گذاری و کمکشان می کنی، و به مرور زمان، در تمام دنیا شبکه ای پیدا می کنی، هر که را لازم باشد، می شناسی و نفوذت روز به روز بیش تر می شود.
- ممکن است حاضر به انجام کاری نشوم که از من می خواهی.
+ البته. مثل هر بانک دیگری، سرمایه گذاری در بانک مساعدت هم خطراتی دارد. حاضر نمی شوی کمکم کنی، فکر می کنی به خاطر این به تو کمک کرده ام که سزاوارش بوده ای و بهترینی، و همه ما وظیفه داریم قدر استعدادت را بدانیم. خوب، از تو تشکر می کنم و می روم سراغ فرد دیگری که در حسابش سپرده ای دارم. اما از این به بعد، همه، بی آنکه لازم به گفتن باشد، خبردار می شوند که تو قابل اعتماد نیستی.
‘ تا وسط راه می توانی رشد کنی، اما نمی توانی به حداکثر توقعت دست پیدا کنی. در دوره ای، زندگی ات شروع می کند به تنزل. به نیمه راه رسیده ای، اما تا آخر راه نرفته ای، نیمه شاد و نیمه غمگینی، نه ناکامی و نه موفق. نه سردی و نه گرم. ولرمی. و همانطور که یکی از انجیل نویس ها در کتاب مقدس گفته، چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.
موضوعات: کتاب, کوئلیو | تاریخ: ۳۰ اردیبهشت ۸۷ | نظرات »
دیروز با یکی از دوستام رفتیم گردهمایی سالانه انجمن ام وی آی پی ایران. توی اون جمع هر چی متخصص در این زمینه ممکن بود بشناسید جمع بودند. اساتید دانشگاه قبلی هم اونجا بودند.
ظاهرا ما رفته بودیم که در اون گردهمایی شرکت کنیم اما باطنا رفتیم که به استاد پروژه مون رای بدیم که توی انتخابات هیئت رییسه رای بیاره.
بالاخره انتخابات برگزار شد و من از اونجا که هنوز ارشد نگرفتم حق رای نداشتم، اما خوب وسط اون هیر و ویر و جو سخت انتخاباتی بهانه ها فراوون بود واسه اینکه من مجوز داشته باشم که رای بدم.
[…]
خلاصه عضو انجمن شدیم و یه چایی تلخ هم نصفه و نیمه خوردیم (یادشون رفت بهمون شیرینی تعارف کنن) و اومدیم بیرون.
- - -
بعد از پست ۱: لینک نوشته ام توی گوگل بالاتر از بقیه لینک های مرتبط به موضوع حتی کنفرانس ام وی آی پی ۲۰۰۸ اومده بود! با پاک کردن پست هم میونه ای ندارم، نصفه نیمه شد عین جگر زلیخا. کلی اعصابم خورد شد بابا
بعد از پست ۲: بهانه ای بشه برای معرفی این کنفرانسه. آخرین مهلت ارسال مقالات ۴ خرداده. محل برگزاری دانشگاه تبریز. زمان اگه اشتباه نکنم آبان ۸۷.
موضوعات: دستهبندی نشده | تاریخ: ۲۷ اردیبهشت ۸۷ | ۱ نظر »
روزی روزگاری یه دونه گرده ی از یه درخت ناشناس می افته توی باغچه دم در حیاط ما. این گرده هه، خود به خود کنار سه تا چنار گردن کلفت دیگه رشد می کنه و بزرگ می شه. روزی که ما دیدیمش، توی نیم متر فضا بین جدول و درخت بغلی اش تاب می خورد. اون موقع شاخه اش باریک بود و نمی تونست مثل بقیه درختا راست بایسته، برای همین با یه تیکه چوب صاف بستیمش. خلاصه این درخت ما سال به سال بزرگتر شد تا اینکه یه روز دیدیم دم در خونمون چند تا پسر بچه جمع شده اند، درخت رو می تکونند و توت می خورند.

الان دیگه چند سالی می شه که این موفعا دم خونه ما مراسم توت خورون راه می افته، گاهی حتی صبح کله سحر، روند اول، قبل از شروع کلاس بچه مدرسه ای ها! هر سال فقط میزبان سر و صدای بچه ها بودیم و بعد از فصل توت خوری درخته رو راست و ریس می کردیم که شاخه های خم شده اش پیاده رو رو نگیره. اما امسال کشف کردیم که خودمونم می تونیم از توتش بخوریم! توتای امسالش هم جای شما خالی خیلی درشت و شیرین و تپل ان، و با اینکه توت سفیدند اما دارن رو به قرمزی می رن! توته هم وفاداری کرده و چند تا شاخه پر و پیمونشو فرستاده تو حیاتمون. ما هم زیرش پارچه پهن کردیم و هر از گاهی قلقلکش می دیم، اونم ریسه ای میره و چند تا توت رسیده برامون می اندازه پایین. اما اینجوری نمی شد حسابی توت خورد. واسه همین امروز خود من به عنوان عامل فدایی رفتم روی چارپایه و توتا رو چیدم، اینجوری دیگه توتا در اثر سقوط کج و کوله و سیاه نمی شدند و دست و پای مورچه جماعت هم بهشون نمی رسید! بعد از توت چینی و با هزار سلام و صلوات از بالای چهارپایه اومدم پایین، اما می ارزید، جای شما خالی، یه دل سیییر توت خوردم.
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۱۹ اردیبهشت ۸۷ | ۸ نظر »