خوش بختی

الان ساعت ۱۱ شبه و من فردا ساعت ۸ صبح باید یه مقاله ارائه بدم که هنوز حتی نمی دونم تیترش چیه. اینقدرام البته اعصابم آروم نیست که ریسک کنم تا این حد، منتهی هم مقاله و هم پاورپوینتش که حاضر و آماده از اینترنت دانلود کرده بودم گم شده! و الان دارم سعی می کنم با اینترنت دایال آپ هوشمند هردوشون رو پیدا کنم! خدا بخیرکنه. با خودم فکر کرده بودم یه ساعته آخر شب می خونمش و تخت می خوابم! فردا هم با اعصاب فولادین می رم ارائه اش می دم جوری که از هیچ جنبنده ای حتی یه سوال کوچولو هم درز نکنه.

تا حالا چه می کردم آخه؟ داشتم مقاله ام رو برای فردا آماده می کردم. قرار بود من صبح چهارشنبه نه حالا صبح پنج شنبه بدم استادم سر فرصت بخوندش، منتهی امروز کلی ایده جالب به ذهنم رسیده و مقاله ام کلی تغییر کرده. نمی دونم فردا استادم چطوری می خواد بخوندش و بفرستیمش بره. سردرد بی وقته که به کلشون اضافه شده. رسما نمی تونم تمرکز کنم.

راستش اینجور وقتا خیلی چیزا برام مسخره می شن. خیلی چیزا که تو مواقع عادی برام دغدغه ان رو الان خیلی راحت تر می پذیرم. یا اصلا نمی پذیرم. حتی بعضی از ترس های ریشه دارم می آد سراغم، جلوس چشمهام، یه دور می رقصه و بعد دود می شه می ره هوا.

الان که می بینم وقتی که قراره ثمره تلاشم فردا جواب بده و با یه غفلت کوچولو یا یکمی استرس همه چیز ممکنه به باد بره، دیگه هیچ چیز غیر از خودم مهم نیست. غیر از الان! همین لحظه.

شاید اینجا جزو معدود جاهاییه که منِ ناموفق خسته راحت می تونه حرف بزنه. اینجا با هیچ کسی رو در رو نیستم و نمی دونم که کی اینجا رو می خونه، اما حداقل می دونم که اون یه درصدی کمی رو که رو می شناسم که اینجا رو می خونن و برام مهمن رو دوست دارم.

- - -

خلاصه اینا رو گفتم که اگه صبح فردا ساعت ۸ صبح ارائه ندارید و اگر هم دارید می دونید موضوعش چیه، و تازه یه مقاله نانوشته هم رو دستتون نمونده که فردا مهلت آخرش باشه، و روتون هم نمی شه با این همه تاخیر برید به استاد نشونش بدید کلی واسه خودتون خوشبختید، اگه سرتون هم درد نمی کنه که دیگه پادشاه دو عالمید!

البته من دوتا شانس عمده دارم، یکی اش اینه که استادم داور اون کنفرانسه است و اگه الان بگه قبوله یعنی احتمال زیاد یعنی قبوله. دومی اش اینکه استاد ارائه فردا منو می شناسه.

با این اوصاف انگار منم قاطی خوشبختا.

بریده کتاب

از زهیر پائولو کوئلیو:

- بانک مساعدت دیگر چیست؟
+ خودت می دانی. هر آدم زنده ای این بانک را می شناسد.
- ممکن است، اما هنوز هم منظورت را نمی فهمم.
+ این موضوع در کتابی از یک نویسنده امریکایی آمده. قدرتمند ترین بانک دنیا است. همه جا شعبه دارد. […] مثالی می زنم: من می دانم تو سرانجام رشد می کنی و آدم با نفوذی می شوی. این را از آنجا می دانم که من هم مثل تو بوده ام: جاه طلب، مستقل، صادق. امروز دیگر قدرت گذشته ام را ندارم، اما قصد دارم به تو کمک کنم، چرا که نمی توانم یا نمی خواهم درجا بزنم، آرزوی بازنشستگی ندارم، رویای مبارزه جذابی را دارم که اسمش زندگی و قدرت و افتخار است.
‘شروع می کنم به سپرده گذاری در حساب تو … این حساب پولی نیست، رابطه ای است. تو را به فلان کس و بهمان شخص معرفی می کنم و بعضی از امور را برایت تسریع می کنم تا به نتیجه برسد. تو می دانی چیزی به من بدهکاری، اما هرگز به آن اشاره ای نمی کنم.
- و یک روز
+ دقیقا. یک روز از تو کمکی می خواهم. می توانی بگویی نه، اما می دانی به من بدهکاری. به من کمک می کنی، من هم همچنان به تو کمک می کنم، و دیگران می فهمند تو آدم وفادار و قدرشناسی هستی و در حسابت سپرده می گذارند. همیشه روابط مطرح است، چرا که این دنیا از روابط ساخته شده و بس. آن ها هم روزی از تو کمک می خواهند، تو به کسانی که به تو کمک کرده اند، احترام می گذاری و کمکشان می کنی، و به مرور زمان، در تمام دنیا شبکه ای پیدا می کنی، هر که را لازم باشد، می شناسی و نفوذت روز به روز بیش تر می شود.
- ممکن است حاضر به انجام کاری نشوم که از من می خواهی.
+ البته. مثل هر بانک دیگری، سرمایه گذاری در بانک مساعدت هم خطراتی دارد. حاضر نمی شوی کمکم کنی، فکر می کنی به خاطر این به تو کمک کرده ام که سزاوارش بوده ای و بهترینی، و همه ما وظیفه داریم قدر استعدادت را بدانیم. خوب، از تو تشکر می کنم و می روم سراغ فرد دیگری که در حسابش سپرده ای دارم. اما از این به بعد، همه، بی آنکه لازم به گفتن باشد، خبردار می شوند که تو قابل اعتماد نیستی.
‘ تا وسط راه می توانی رشد کنی، اما نمی توانی به حداکثر توقعت دست پیدا کنی. در دوره ای، زندگی ات شروع می کند به تنزل. به نیمه راه رسیده ای، اما تا آخر راه نرفته ای، نیمه شاد و نیمه غمگینی، نه ناکامی و نه موفق. نه سردی و نه گرم. ولرمی. و همانطور که یکی از انجیل نویس ها در کتاب مقدس گفته، چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.

انجمن ام وی آی پی ایران

دیروز با یکی از دوستام رفتیم گردهمایی سالانه انجمن ام وی آی پی ایران. توی اون جمع هر چی متخصص در این زمینه ممکن بود بشناسید جمع بودند. اساتید دانشگاه قبلی هم اونجا بودند.
ظاهرا ما رفته بودیم که در اون گردهمایی شرکت کنیم اما باطنا رفتیم که به استاد پروژه مون رای بدیم که توی انتخابات هیئت رییسه رای بیاره.
بالاخره انتخابات برگزار شد و من از اونجا که هنوز ارشد نگرفتم حق رای نداشتم، اما خوب وسط اون هیر و ویر و جو سخت انتخاباتی بهانه ها فراوون بود واسه اینکه من مجوز داشته باشم که رای بدم.
[…]

خلاصه عضو انجمن شدیم و یه چایی تلخ هم نصفه و نیمه خوردیم (یادشون رفت بهمون شیرینی تعارف کنن) و اومدیم بیرون.

- - -

بعد از پست ۱: لینک نوشته ام توی گوگل بالاتر از بقیه لینک های مرتبط به موضوع حتی کنفرانس ام وی آی پی ۲۰۰۸ اومده بود! با پاک کردن پست هم میونه ای ندارم، نصفه نیمه شد عین جگر زلیخا. کلی اعصابم خورد شد بابا

بعد از پست ۲: بهانه ای بشه برای معرفی این کنفرانسه. آخرین مهلت ارسال مقالات ۴ خرداده. محل برگزاری دانشگاه تبریز. زمان اگه اشتباه نکنم آبان ۸۷.

درخت مزبور

روزی روزگاری یه دونه گرده ی از یه درخت ناشناس می افته توی باغچه دم در حیاط ما. این گرده هه، خود به خود کنار سه تا چنار گردن کلفت دیگه رشد می کنه و بزرگ می شه. روزی که ما دیدیمش، توی نیم متر فضا بین جدول و درخت بغلی اش تاب می خورد. اون موقع شاخه اش باریک بود و نمی تونست مثل بقیه درختا راست بایسته، برای همین با یه تیکه چوب صاف بستیمش. خلاصه این درخت ما سال به سال بزرگتر شد تا اینکه یه روز دیدیم دم در خونمون چند تا پسر بچه جمع شده اند، درخت رو می تکونند و توت می خورند.

dsc00973.jpg

الان دیگه چند سالی می شه که این موفعا دم خونه ما مراسم توت خورون راه می افته، گاهی حتی صبح کله سحر، روند اول، قبل از شروع کلاس بچه مدرسه ای ها! هر سال فقط میزبان سر و صدای بچه ها بودیم و بعد از فصل توت خوری درخته رو راست و ریس می کردیم که شاخه های خم شده اش پیاده رو رو نگیره. اما امسال کشف کردیم که خودمونم می تونیم از توتش بخوریم! توتای امسالش هم جای شما خالی خیلی درشت و شیرین و تپل ان، و با اینکه توت سفیدند اما دارن رو به قرمزی می رن! توته هم وفاداری کرده و چند تا شاخه پر و پیمونشو فرستاده تو حیاتمون. ما هم زیرش پارچه پهن کردیم و هر از گاهی قلقلکش می دیم، اونم ریسه ای میره و چند تا توت رسیده برامون می اندازه پایین. اما اینجوری نمی شد حسابی توت خورد. واسه همین امروز خود من به عنوان عامل فدایی رفتم روی چارپایه و توتا رو چیدم، اینجوری دیگه توتا در اثر سقوط کج و کوله و سیاه نمی شدند و دست و پای مورچه جماعت هم بهشون نمی رسید! بعد از توت چینی و با هزار سلام و صلوات از بالای چهارپایه اومدم پایین، اما می ارزید، جای شما خالی، یه دل سیییر توت خوردم.

زنگ تفریح

دنیا پر از آدم های ترکه ای، با فرهنگ، پرجاذبه و مشهور است. این افراد مثلا نمونه هستند. از ما انتظار می رود که بخواهیم مثل آنها باشیم. دوست بداریم مثل آن ها اتومبیل های شیک و نو سوار شویم، آب معدنی گازدار و قهوه بدون کافئین بنوشیم، در رستوران های خوب شام بخوریم و فقط فیلم های فرهنگی تماشا کنیم. […]جامعه از ما انتظار دارد که خودمان را بهتر کنیم، بخواهیم اندام مناسبی داشته باشیم و چاق نباشیم، لب به سیگار و الکل نزنیم، (محض رضای خدا همیشه) رفتار خوبی با فرزندانمان داشته باشیم، به جنون رانندگی یا عصبانیت ناشی از اصلاح بد سر دچار نشویم. خلاصه از ما انتظار می رود که بخواهیم موفق و پولدار شویم.به هر کجا که نگاه کنید، روزنامه ها، مجله ها و کانال های تلویزیونی مملو از مقالات، برنامه ها و آگهی هایی را می بینید که به ما می گویند چگونه بهتر لباس بپوشیم، اندام مناسبی داشته باشیم، به خانه و باغچه خود برسیم، عذاهای بهتری بپزیم، رژیم غذایی بهتری بگیریم، همسرمان را راضی تر نگه داریم و حتی جانور خانگی مان را بهتر تربیت کنیم.
اما چه کسی را باید ببینیم که ما فقط انسان هستیم؟ یا اینکه برایمان مهم نیست که لایه های بیرونی پیاز کنده شود تا واقعیت وجودمان آشکار گردد؟ یا اینکه از درمانده بودن خودمان راضی هستیم؟ یا اینکه می خواهیم یک دایناسور باشیم؟ یا بخواهیم زندگی نامرتب، باسالم ولی شادی را داشته باشیم؟ اگر بخواهیم تنبلی کنیم و به جای رفتن به سر کار به ماهیگیری برویم که را باید ببینیم؟ یا اگر مشکلی با ولخرجی کردن خودمان نداشته باشیم؟ اگر نخواهیم دستی به سر و روی باغچه یا اتاق نشیمنمان بکشیم چطور؟ اگر بخواهیم نامنظم، فراموشکار، یی ادب، شاد و انسان های نرمالی باشیم باید با کی صحبت کنیم؟
این کتابی است که به شما اجازه می دهد ناموقر و چاق باشید، گوشت بخورید و شاد بمانید. این کتاب مخصوص افراد واقعی است که نمی خواهند لپ هایشان سرخ، پاهایشان بی مو و دفترچه یادداشت روزانه شان تمیز باشد و اتومبیلشان از پاکیزگی برق برند. این کتاب مخصوص آدم هایی است که دوست دارند راحت، ساده و بسیار بسیار نرمال باشند.
[…]
از زمان تولد با ما کاری کرده اند که همیشه به نوعی احساس شکست کنیم – ما هرگز به نمره مورد نظر دست نخواهیم یافت، چون آن نمره همیشه طوری تعیین شده است که دست ما بدان نرسد. اگر فقط در پنج درس نمره قبولی بگیریم کاری می کنند که خجالت بکشیم چون فلان شخص در ده درس نمره قبولی گرفته است. […] اگر به موفقیت دست یابیم؛ همیشه شخص دیگری وجود خواهد داشت که درآمد بیشتری دارد، در شعل خود موفق تر است، با تحفه-دختر جذاب تری می گردد، و یا با جوجه خروس جوان تر و خوش تیپ تری دیده می شود. آنچه مسلم است این است که ما هیچ وقت نمی توانیم پیروز شویم. اگر به امید رسیدن به «بزرگ تر» و «بهتر» قدم پیش نهیم هرگز موفق نخواهیم شد. اما اگر هدفمان را برای «کوچکتر» و «کم تر» نتظیم کنیم، حداقل از شانس بیش تری برخوردار خواهیم بود.
این کتاب در مورد کوچک ماندن ولی در شب آسوده خوابیدن است. در مورد پیاده شدن از نوار نقاله و دو ثابت و طرد اسطوره ها است. ما باید این حقیقت را بپذیریم که هم ایراد داریم و هم موی صورت، همین طور موی بینی و بوی بدن. هم از اراده و فقدان اعتماد به نفس در عذابیم. اما چه اشکالی دارد؟ همه ما تا حدودی چنینیم. ایرادی هم ندارد.

این مقدمه کتاب «هفت عادت بد آدم های بسیار ناموثر» بود، نوشته ریچارد مک دونالد. فکر می کنم خوشایند بوده، مخصوصا برای آدم های وسواسی و کمال گرا که همیشه دوست دارن اول باشن، اما واسه چی؟ خدا می دونه. این کتاب در مقابل کتاب «هفت عادت مردمان موثر» از دکتر استفان.آر.کاوي نوشته شده که من نخوندم اونو اما می دونم که کتاب پرفروش و موفقی بوده.

راستش تا حالا کسی بهم کتاب زوری نفرخته بود، یعنی من نخریده بودم. اما پشت دخل انتشارات «موزون» توی نمایشگاه سه تا فروشنده زبل نشسته بودند مشتری رو دستگیر می کردند تا حتما یه کتاب ازشون بخره. خلاصه بگم که اگه رفتید سعی کنید با قیافه کنجکاوانه و مبهوت به کتابای این غرفه نگاه نکنید. این کتاب هم ماحصل اینجور نگاه کردن و رد شدن از دم این غرفه است! تا قبل اینکه کتاب رو بخوانم فکر می کردم عجب کلاهی سرم رفته، یه کتاب یگه پر از قانون و قوانین، تازه اونم با این تیتر مزخرف و چیپ بهم انداختن! اما حالا خیالم راحت شده که ۹۰۰ تومنم هدر نرفته!

- - -

راستی بگم که اگه رفتید نمایشگاه کچ کاری های سقف «شبستان»خصوصا نزدیک محراب رو از دست ندید! واقعا قشنگه! فکر کنم ناشرای ف نزدیک اونجان، راهروی ۱۲ ام!

یه کتاب دیگه هم به اسم آموزش GIS توی انتشارات عابد گذاشتن. از اونجا که کتاب در زمینه GIS کمه و اینکه این کتاب تالیف دوست چندین و چند هزار ساله منه، گفتم تبلیغشو اینجا بکنم. بلکه آمار فروشش که زیاد هست، زیادتر بشه. خلاصه پز دادیم دیگه!

در باب تحولات نقاشی

مبدا پیدایش سبک های موسوم به امپرسیونیسم در ادبیات و هنر، با انقلابات سوسیالیستی به نظر چندان بی تقارن نمی آید. در حیطه نقاشی، با کمی دقت می توان دریافت که هنرمندان سبک های واقع گرا مزدور و جیره خور دنیای فئودال بوده اند، دنیایی استبدادی تحت مدیدریت خانواده های پدرسالار که پسر نام و ثروت را از پدر به ارث می برد و در نتیجه قانون در مخفی ترین گوشه های زندگی انسان حکم فرما بوده.

“Rear-Admiral Richard Kempenfelt, ۱۷۱۸-۸۲″ by Tilly Kettle (۱۷۸۲)

دنیای احساس گرا مقارن با انقلابات وتظاهرات کارگری بر علیه دنیای سرمایه داری شد؛ در این زمان هر شخص حق اظهار نظر و اظهار وجود می یافت و از این رو رفته رفته جامعه خود را برای تشنج آماده می کرد. قانون مندی معنای دیگری می یافت و به جای حفظ امنیت بخشی از جامعه، به کل جامعه تعمیم می یافت. سطح فشار و استرس جامعه افزایش یافت و در این زمان بود که نقاشان احساس گرا از کنج کارگاه های نقاشی خارج شده و متوجه دامان طبیعت ، زندگی روزمره افراد و حتی خیابان ها شدند. یک نقاش در این زمان احساس خود را بدون تردید در اثر نقاشی دخالت می داد و برای تغلیظ این احساس، سوژه را نه در خیال خود که با الهام از دنیای اطراف می پروراند. از هنرمندانی نظیر مونه و پیزارو می توان نام برد که در جزو اولین افرادی بودند که جسارت ارائه چنین سبکی را به دنیای واقع گرا پیدا کردند. سبک های دیگری موسوم به فوویسم نیز در این زمان شکل گرفت.

“Boulevard Montmartre at Night” by Camil Pissarro (۱۸۹۷)

کم کم با روایج آزادی عقاید، سبک های نقاشی از سطح احساس گرا آمیخته به واقعیت فاصله گرفتند و سبک هایی موسوم به پست امپرسیون بنا نهاده شد که می توان ونگوک را از پیشگامان و هنرمندان برجسته این سبک نام برد.

 

300px-leglise_dauvers-sur-oise.jpg

“The Church at Auvers” by Vincent van Gogh

در سال های بعد هنرمندانی نظیر پیکاسو به همراه همکار خود سبکی موسوم به کوبیسم را پایه گذاری کردند که هدف اصلی آن نقض یا به نظر من به سخره گرفتن قوانین بود، این دو نفر اثبات کردند که آن چیز که مهم است حسی است که از اثر هنری به بیننده القا می شود، منشا این حس دنیای خارج نیست، بلکه حس و دید و تفکر نقاش است.

“Weeping Woman” by Pablo Picasso (۱۹۳۷)

کم کم نقاشان و هنرمندان خود را از داشتن پشتوانه سنتی و کلاسیک بی نیاز دانستند و به نوع تایید شخصی و گروهی را ملاک تولید و ارزش گذاری آثار خود کردند. این سبک ها به طور کلی پست مدرن نامیده می شوند. از دید من کاری که من نپسندم اما مشهور باشد اثر پست مدرن نامیده می شود. در برخی از این آثار شکستن قوانین و تابوهای نقاشی یا حتی عرفی به وضوح دیده می شود. امروزه اکثر هنرمندان و دلالان آثار هنری به این گونه سبک ها متمایل شده اند. این آثار اگرچه همانند کارهای واقع گرا حض بصری ندارند اما نشان دهنده درگیری و حس قوی هنرمند با هنر خود هستند. خلق این گونه آثار به گونه ای که دنباله دار و نه اتفاقی باشد کار دشواری است. در حقیقت شیوه ای خارج از شیوه های معمول برای بروز احساس به گونه ای در طولانی مدت با شکست مواجه نشود و در برخی شرایط نقاش قادر به ادامه آن باشد.

Photo of arranged shoes by Andy Warhol (۱۹۲۸ - ۱۹۸۷)

- - -

درج و اقتباس از مطلب تنها با ذکر منبع مجاز است.

تخیل

دیروز تا جایی که جا داشت بی دغدغه نقاشی کردم. امروز دارم روی اولین مقاله ام کار می کنم. آخر هفته هم یه سر می زنم به شرکت که بگم من زنده ام، یکی از بچه ها یه جورایی بهم گفت یه روز حتما بیا شرکت. می پرسم صاحبکار زنگ زده؟ رییسم گفته بیام؟ می گن نه! ولی یه روز حتما بیا شرکت! من امیدوارم از اثرات وبلاگم نباشه. به خدا خوبم!

- - -

دارم سعی می کنم برای تخیلم احترام قائل بشم. تخیل آدم ها مهمترین چیزیه که توی دست و بالشونه. همون چیزیه که تحمل سختی ها رو برای آدم آسون می کنه.

- - -

آدم ها بامزه اند، روزای سختی چرخ می زنند تا یکی رو پیدا کنند و درد دلشون رو بهش بگند. یه دوست هندی بعد از زمان طولانی به من پیغام داده که سلام منو که یادته؟ من ازدواج کردم داشتم بچه دار هم می شدم که زنم سقط کرد. من خیلی ناراحتم و این صحبتا!

من دقیقا برعکس این اخلاق رو دارم. ۱۸۰ درجه تمام.

ساحره پورتوبلو

این پست رو برای کسایی می نویسم که از کوئلیو نفرت ندارند. چون من خودم نسبت به کتاب هاش علاقه خاصی دارم و در این زمینه انتقاد پذیر نیستم دلم نمی خواد که کسی بگه این آقا شارلاتانه یا کتابهاش کپیه یا اصلا مزخرف می نویسه.

کتاب های کوئلیو روند جذابی داره، تو رو برای اتفاقات خاص آماده می کنه و در انتها یه جوری این روند رو می شکنه که احساسضد و نقیضی بهت دست می ده. ممکنه حس کنی تاحالا سرت کلاه رفته، احساس حماقت کنی یا لبخند رضایت به لب بیاری. و طبیعتا چون کتاب تموم شده نویسنده از این احساس رضایت خواننده اش به نفع فروش کتاب بعدی استفاده می کنه. ایرادی هم نیست، چون کتاب های بعدی غالبا از قبلی ها بهتر بوده؛ و من اعتقاد دارم که اگر کسی ارزش داشتن چیزی رو داره باید بی چشمداشت اون چیز رو بهش داد. بدون انتقاد یا توقع اضافه. و تنها نویسنده زنده ایه که من سعی می کنم کتابهاش رو داغ داغ بخرم.

کتاب ساحره اش داستان دختریه که سعی می کنه خلاف جهت شنا کنه، و به درد کسایی می خوره که ظاهرا زندگی خوبی دارند اما باطنا از اون راضی نیستند. در واقع به یکی از حقوق از دست رفته آدم ها پرداخته، یعنی لزوم ادامه دادن آرزو و هدف شخصی، که توی بیشتر کتاب های کوئلیو بهش پرداخته شده و خود کوئلیو ادعا می کنه که نویسنده شدنش رو هم مدیون یک همچین تئوری ای بوده.

207.jpg

کتاب های کوئلیو آدمیزاد رو درگیر می کنند، طوری که از این درگیر شدن شاد هستی. یه مشکلی که با کتاب های ریچاد باخ دارم اینه که طوری ناشیانه تو رو درگیر نوشته اش می کنه که در آن واحد فقط باید روی اون تمرکز کنی. علت مقایسه کردنم هم اینه که غالبا توی مکالمات روزمره ام درباره کوئلیو، باخ و کوئلیو رو رودر رو قرار می دند.

یازده فصل اول این کتاب به زبان انگلیسی در این سایت قرار داره. مترجم و ناشر ایرانی اش هم طبق معمول آرش حجازی و انتشارات کاروان.

- - -

حق درج و اقتباس از مطلب با ذکر منبع مجاز است.

زنجان

اومدیم. شکر خدا سالم و سرحال رفتیم و برگشتیم، اگرچه که دو روز رو توی اتوبوس بنز سر کردن کلا چیزی از آدم باقی نمی گذاره، اما سفر خوبی بود. همسفرهای خوبی داشتیم. مسئول اردو و مسئولین کانون جهانگردی دانشگاه یه مشت بچه بوچه جغله بودند که کلی هم احساس مسئولیت از سر و کولشون می کشید بالا و آدم کیف می کرد وقتی می دید بچه های این سن و سال اینقدر سالمند و به خود متکی. روحیه جمعی شون که دیگه فریاد بود.

خلاصه سفر خوبی بود. جاتون خالی خوش گذشت.

- - -

استان زنجان به گنبد سلطانیه اش معروفه و غاری به نام «کتله خور». از اونجا که این دو جزو آثار ثبت شده بین المللی هستند، بهشون خیلی رسیدگی می کنند و به احتمال زیاد بودجه شون از طرف یونیسف تامین می شه.

گنبد سلطانیه یادگار دوره مغولهاست که به دستور سلطان محمد خدابنده به منظور ایجاد محلی برای دفن و آرامگاه خودش در شهر سلطانیه امروز ساخته شده. تاریخ مغولها بهش کم لطفی شده و من به شخصه فقط یه چیز کلی ازش می دونم. از اطلاعات بروشورها فهمیدم که اسم اصلی سلطان محمد، ایلجایتو بوده که بعد از سفر به عراق مسلمان شده و قصد داشته محل دفن امامان اونجا رو به سلطانیه منتقل کنه که نکرده.

علت اهمیت این گنبد اینه که تماما آجره و بین سازه های بلند آجری دنیا رکورد داره. گنبد دو لایه و مناره های ۸ طرف بنا، باعث مقاوم شدن اون در برابر زلزله شده. ایوانهای طبقه دوم و سومش که از بالای اونها نمای گسترده دشت اطراف دیده می شه هم جزو جاذبه های توریستی این بناست.

غار کتله خور جدا دیدنیه و پیشنهاد می کنم از این بهشت روی زمین حتما دیدن کنید. جذابیت غار بیشتر به قندیل هاشه که قدمت بعضی از اونها به چندین میلیون سال می رسه. از اول بازدید هم بهتون می گن دست به قندیل ها نزنید که کل غار رو با دوربین مدار بسته کنترل می کنند، آدم دیگه وسوسه می شه به یکی شون آویزون شه ببینه چه اتفاقی می افته! مجموعه قندیل های اونورش پیدا هم که با نورپردازی خیلی شکیل تر و زیباتر به چشم می اومدند و از اونجا که سرتاسر غار از این قندیل ها پوشیده بود، کاشفهای غار یه سناریو برای مسیرهاش ترتیب داده بودند که مثل فیلم های ایرونی به عروسی ختم می شه. منتهی یه جاهایی از دستشون در رفته بود و مثلا خم عروس به گذر یوزگلنگ منتهی می شد و دیگه شده بود خوراک تیکه پرونی و جدال دخترها و پسرهای اردو، مثل: کوچه تنگه بله/ عروس یوز پلنگه بله و ازاین تیکه ها! کلی خندیدیم خلاصه.

- - -

سوغات زنجان چاقوشه که البته همشون چاقو زنجانی نیستند، اقلا ۵۰% ویترین مغازه ها پر از چاقو و ساتور و شمیشیر و تیزی های چینیه. سوغات با کلاس ترشون ملیله است. ملیله روشیه برای ساختن ظرف و ظروف و کلا وسائل زینتی با سیم نقره و شاید طلا که ما فقط نقره هاشو دیدیم اما می دونم که همچین سیستمی هم برای طلا وجود داره. این اشیا رو با قیمت های خیلی زیاد می فروشند. علتش هم سوای زحمتی که براشون می کشن، اینه که فروش این کارهای چندان رونق نداره و اون تک و توک آدم های با ذوقی که حاضرند برای این کارها هر قیمتی رو بپردازند منشا اصلی ارتزاق این هنرمندها هستند. به هر حال نوش جونشون. با اینکه من خودم کلی تخفیف گرفتم سر دو تا تیکه ای که برداشتم.

سوغات خوردنی زنجان هم که اگه نداشت یه چیزی اش کم بود، یه جور شیرماله مثل شیرمالی که توی شهرهای اون حدود کشور به صورت های مختلف پخته می شه. و مال زنجان مثل یک کلوچه است که بیضی شکله. روش هم طبق معمول شیرمال ها راه راه نارنجی.

البته سوغات اصلی خود آدمه. کلن آدم ها دور دنیا رو می زنن که بگردن خودشون رو پیدا کنن.

- - -

لینک های مرتبط:

- - -

حق درج و اقتباس از مطلب با ذکر منبع مجاز است.

داریم می ریم زنجون

نوشتنم می آد ناجور.

گاهی باید یادمون بیاد که همه آدما همیشه همونین که بودن. اما همه از یه جنسیم. کسی از کسی برتر نیست. همه آدم ها سوای تمام پارامترهاشون هویتی دارن به اسم انسان بودن. با احساسات و عواطفی که فقط روی زمینه که بهش پاسخ داده می شه. نه توی آسمونا، روی ابرا.

- - -

جمله جالبی داره آنا گاوالدا که: «به آدم‌هایی که زندگی احساسی برایشان درجه دوم اهمیت قرار دارد، به‌گونه‌ای رشک می‌برم، آنان شاهان این دنیایند، شاهانی رویین تن.»

نمی دونم چقدر به این جمله اعتقاد دارید. اما خود این خانم کتابی نوشت با عنوان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد». محال بود کسی این کتاب رو توی دست من ببینه و علاقمند به خوندنش نباشه. کما اینکه کتاب محبوبم الان دست خودم نیست. و همونطور که اخیانا شما رو هم وسوسه کرده تا این کتاب رو بخونید. داستان های این کتاب به قدری آرامش بخش اند که حتی فاجعه ای هم که برای دو تا نوجوون توی داستانهاش پیش می آد هم بدون دغدغه شما رو سر ذوق می آره.

این چیزی نیست جز جسارت رو به رو شدن با احساس آدم ها.

- - -

والا می دونن خیلیا، من حرکات موزونم خوب نیست! منتهی به شدت قبول دارم که برای روحیه انسان بیشتر از یه خروار کتاب و توصیه روانشناسی و ده تا جلسه روان درمانی اثر بخشه. گاهی که من یا برادرم خیلی درگیر زندگی می شیم، برادرم یه بزن و بکوب کوچیک راه می اندازه و من بی استعداد رو ترغیب می کنه تا اینکه حرکات من از نامیزونی به میزونی برسه و از حرکات موزون من هم کلی عکس و فیلم بگیره که دلم نشکنه، بعد هم هیچ کدومو نشون خودم نمی ده D:. خودم می فهمم که این همه کتاب روانشناسی که من خوندم و سیستم های خبره ای که در امر روانکاوی دارم رو می تونم با یه ساعت رقص و خوشی عوض کنم!

کتابی داره کوئلیو به همین مضمون. دخترکی که با حرکات موزون یه مملکت رو بهم می ریزه: «ساحره پورتوبلو». یه چیزی نوشتم در باره اش. فرصت نشد پابلیش کنم. انشالا بعدا.

- - -

با مهرنوش و هدیه داریم می ریم زنجان. مامان اینا خورد خورد طوری که نگران نشم ازم می پرسن خوب حالا با چی می رید؟ چند نفرید؟ ماشینشون مطمئنه؟

حالا خلاصه خودمم ترسیدم نکنه… اونجا هوا بد باشه و بارون بیاد و این سیستما. حلال کنید دیگه! D:

- - -

نوشتم بلکه یک کمی سر حال شیم. علی الله. شما هم دست به کار شید یه چیز شاد بنویسید دلمون باز شه.

- - -

لینک های مرتبط: