<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/2.3.1" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>گيس گلابتون</title>
	<link>http://tarsimm.com</link>
	<description>درباره هنر نقاشی و زندگی روزمره</description>
	<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 18:39:58 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.3.1</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>خانوم شدن*</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/130</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/130#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 17:04:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/130</guid>
		<description><![CDATA[بعد مدتها دارم میل می کنم به سمت خانوم شدن. خیلی دیگه دانشجو شده بودم بد بود!
در راستای تحقق این هدف، چند روز پیش یه سری به سایت L&#8217;Oreal زدم ببینم دنیا دست کیه. در مورد این برند توضیح اینکه بر خلاف ما که این کلمه رو اورآل می خونیم، خود فرانسوی ها لوریل می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">بعد مدتها دارم میل می کنم به سمت خانوم شدن. خیلی دیگه دانشجو شده بودم بد بود!</p>
<p align="justify">در راستای تحقق این هدف، چند روز پیش یه سری به سایت <a href="http://www.lorealparisusa.com/" onclick="javascript:urchinTracker('/outbound/article/www.lorealparisusa.com');">L&#8217;Oreal </a>زدم ببینم دنیا دست کیه. در مورد این برند توضیح اینکه بر خلاف ما که این کلمه رو اورآل می خونیم، خود فرانسوی ها لوریل می خونند، شاهدش هم توی سایتش موجوده؛ توی ویدیوهایی که گذاشتند یه آقایی با لحظه غلیظ فرانسه می گه لوریل. توضیح دیگه هم که مسلما می دونید اینه که با گشت زدن توی این جور سایت ها می شه محصول آرایش بهداشتی مطلوب رو انتخاب کرد و حتی روی یه صورت سوری تست کرد و بعد با اطمینان اون رو خرید. البته این قرطی بازی ها توی ایران هنوز باب نیست. خصوصا با این پهنای باند محدود.</p>
<p align="justify">گشتم و یک چیزایی پیدا کردم و رفتم توی مغازه مربوطه که بگیرمش، و با این حقیقت بامزه مواجه شدم که جنسای موجود در ایران آپ تو دیت تر از جنسای موجود در سایته! (برند Excellence داره از رده خارج می شه و جاش یه برند جدید به اسم Casting می آد). آقاهه کلی تعجب کرد و گفت غالبا ملت توی مغازه جنسشونو انتخاب می کنن نه توی سایت! جوابی نداشتم بدم، دروغ که نمی گفت. یا من از فضا اومده بودم یا اون آقاهه. خلاصه یه چیزی برای خودم انتخاب کردم و اومدم خونه، حالا هی فکر می کنم برم پسش بدم یا عوضش کنم، از بس که بی ریخته. بالاخره سایت رو برای یک چیزی گذاشتن دیگه.</p>
<p align="justify">- - -</p>
<p align="justify">بانک صادرات شاید اولین بانکیه که سیستم بانکداری اش رو نمره ای کرده، یعنی شما اول نمره می گیرید بعد می شینید تا صداتون کنند.</p>
<p align="justify">از اونجا که دودره بازی و میون بر زدن تو خون ما ملت با فرهنگه و اگه ازمون بگیرندش انگار یه چیزیمون گم شده، وقتی می ری توی بانک و شماره می گیری با یه تعداد آدمی مواجه می شی که بهت می گن «شماره نمی خوای؟» منظورشون نوبته. و خوب مسلما وقتی نگاه می کنی شماره توی دست اونا از مال تو خیلی کمتره پس حتما می خوای! گاهی حتی صفها انقدر طولانی می شه که ملت مجبور می شن توی سطل زباله دنبال شماره های بی استفاده و کمتر از مال خودشون بگردند و عجیب اینکه توی این سطلهای زباله بعضا شماره هایی بهتر و حتی با اختلافات نجومی با شماره خودشون پیدا می کنن! تازه واسه بغل دستی هاشونم پیدا می کنن (یعنی من!)، تو این شرایط نه می تونی بگی نه، نه اینکه شماره سطل زباله ای قابل تحمله، اونموقع است که نفس اماره غلبه می کنه و مجبور می شی تا زمانی که نوبتت بشه شماره هه رو از گوشه اش بگیری رو هوا که به لباست نخوره و لباست زبونم لال سطل زباله ای نشه!</p>
<p align="justify">اما میونبر زدن من از اینها هم بامزه تر بود. دو دسته پول داشتم و غالبا هم از پول قلمبه می ترسم، برای همین نوبت گرفتم که بهم چک مسافرتی یا همون تراول بدن. شماره من ۲۲۲۰ بود و شماره ای که داشتن می خوندن ۱۸۸۳! من روبروی باجه شماره ۳ بودم، دیدم هی می خونن: شماره ۱۸۸۳ به باجه ۳! کسی نیومد، شماره ۱۸۸۴ به باجه ۳، بازم کسی نیومد، شماره بعدی اومد اما باز تا ۱۸۸۸ کسی نیومد. این شماره رو که خوند من دویدم جلوی باجه، آقای باجه دار گفت شماره رو بدید، من یک کم نگاه کردم و خندیدم گفتم ندارم، شماره خودمم از روی زمین(!) پیدا کردم! :d یک کمی تامل کرد و بلند داد زد که: شما رفتی اشتباهی شماره سپهر [حساب اعتباری] گرفتی، می بایست بری سنتی بگیری! من با تعجب نگاه کردم! ولی آقاهه از من زرنگ تر بود، یک کم صبر کرد و گفت واسه این گفتم که این آقایی که بغل دستت بود و الان رفت به اینکه بی نوبت اومدی اعتراض نکنه! چون راستشو گفتی! خوب حالا کارت چیه؟ d:</p>
<p align="justify">کارم که راه افتاد یه خانمی اومد بغل دست من تا از آقای بانک دار یه سوالی بپرسه، آقاهه به خانمه گفت: خانم صبر کن من اول کار دخترخاله ام رو راه بندازم بعد جواب شما رو بدم! بامزه بود خلاصه!</p>
<p align="justify">- - -</p>
<p align="justify">برای دو سه روز می رم مشهد، قول می دم جای هر کیو که دلش خواست خالی کنم.  <img src='http://tarsimm.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p align="justify">- - -</p>
<p align="justify">* ادیت شد فراوون</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/130/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره (۲)</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/129</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/129#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 12:39:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/129</guid>
		<description><![CDATA[این مدت حرف حر.است و دانشگاه و اینا خیلی پیش اومد.
یادم می آد سال ۸۵ بود و من برای کارهای پایان نامه ام مجبور بودم از شرکت بزنم و برم دانشگاه یا پیش استادم، یا پیش مسئول آموزش دانشکده. گرمای هوای مرداد ماه از یک طرف، خلوتی دانشگاه از یک طرف و دلایل عدیده دیگه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">این مدت حرف حر.است و دانشگاه و اینا خیلی پیش اومد.</p>
<p align="justify">یادم می آد سال ۸۵ بود و من برای کارهای پایان نامه ام مجبور بودم از شرکت بزنم و برم دانشگاه یا پیش استادم، یا پیش مسئول آموزش دانشکده. گرمای هوای مرداد ماه از یک طرف، خلوتی دانشگاه از یک طرف و دلایل عدیده دیگه اومدن به دانشگاه رو رسما ناممکن می کرد. یادم می آد که اینقدر از دانشگاه گریزون بودم که یه بار مسئول آموزش خودش بهم زنگ زد و گفت که کارهای فارغ التحصیلی ام عقب افتاده، قراره تا چند روز دیگه یه سری لیست رد بشه که اگه اسم من توش نباشه برام خیلی بد می شه و از این صحبتا!</p>
<p align="justify">یکی از این روزا خسته و کوفته رفتم دانشگاه که استادم رو ببینم. رسیدم دم در دانشکده که یه آقایی بهم گفت خانم وایسید یه نفر از حر.است داره می آد با شما کار داره!! همون موقع دیدم یه آقای چاق سوار بر موتور اومد دم دانشکده و بدون حرف اضافی بهم گفت که تا چند دقیقه دیگه حر.است باشید.</p>
<p align="justify">من خسته که بودم، بغضم هم گرفته بود و کار دیگه ای هم نمی شد بکنم (البته می شد، می تونستم نرم! به راحتی). راه افتادم به طرف ساختمون حر.است. از لحن آقاهه هم عصبانی شده بودم که اون سوار موتور رفت و من باید پای پیاده می رفتم!</p>
<p align="justify">خلاصه رسیدم دم حر.است و به پیرمردی که دم در نشسته بود سلام کردم، اولش با خوشرویی جوابمو داد، بعد که گفتم ازم خواستن بیام اینجا ترش شد و گفتش صبر کنید آقای فلان کس بیاد! گفتم مساله ای پیش اومده؟! گفت خودتون بهتر می دونید!! تو همون گیر و دار داشتم فکر می کردم ببینم کی کجا چی کار کردم که خلاف قانون بوده که یه آقای گردن کلفتی گفت خانم بیاین تو! رفتم تو و خیلی سعی کردم که آرامشمو حفظ کنم! پرسیدم چیزی شده، گفتند شما به چه حقی فلان کردید و بیسار کردید و &#8230;! با عصبانیت گفتم من چه کردم که خبر نداشتم؟! داشتم آماده می شدم که برم بیرون و به عنوان آخرین راه زنگ بزنم به بابام، که یکمی لحنشون ملایم تر شد و گفتند شما به زور وارد دانشکده شدید!! D: کارت تردد نداشتید و از این حرفا! شکر خدا موقع تفهیم اتهام(!) یکی بهشون زنگ زد و گفت که متهم اصلی پیدا شده! اونام اینو به من ابلاغ کردند، یعنی دیگه دلخور نیستند و من اونجا کار دیگه ای ندارم!!!! D:</p>
<p align="justify">انگار نه انگار که من تا اونجا پاشدم اومدم و بعدشم قضیه یه سو تفاهم احساسی از آب در اومده. یکی از حر.استی ها بهش برخورده و چشم بسته اولین نفری رو که از اون دور و بر رد می شده به خاطرش احضار کرده. خیلی بهم برخورد! وایسادم تا ازم معذرت خواهی کنن!! اونام نه اینکه خیلی درست و حسابی عذرخواهی کردنا اما یه جوری رفتار کردند که یعنی ما خیلی شرمنده شماییم، البته اینم بستگی داشت، کلن اگه حق به جانب برخورد کنی اینجوری باهات برخورد می کنند، اما اگه بترسی و کوتاه بیای بهت می گن دفعه آخرت باشه وقتی یکی به زور داره می ره تو دانشکدتون اون دور و برا پیدات می شه!!</p>
<p align="justify">اون آقای موتور سوار هم چون انجام وظیفه کرده بود اگه عذر خواهی می کرد دیگه من احیانا فکر می کردم چه خبرههه! D: خلاصه اومدم بیرون، لعنت فرستادم به جون مقصر قضیه و حر.استی بی تربیت و دانشگاه بی در و پیکر و &#8230; آره البته! اون حر.است با این حر.است امروز بازم خیلی فرق داشت.</p>
<p align="justify">بعد از پست: این چند روزه فیلمای س. امامی رو دیدم، حقیقا حس نفرت خیلی بدی بهم دست داده. دائم قیافه اون تیپ آدم ها تو ذهنم تداعی می شه! احتمالن این پستم بی ربط نبوده به این موضوع.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/129/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ه&#8230;</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/127</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/127#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 11:47:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/127</guid>
		<description><![CDATA[حس می کردم هیولایی که قبلا اسمش توهم بود و حالا اسمش رو عوض کرده به نمی دونم چی چیِ چی چی پناه، خیلی وقته مرده و به توهمات پیوسته، ولی می یبنم نه هنوزم داره به خوبی نفس می کشه!p:
راه حلی ندارید برای کشتن هیولا یا سرگرم کردنش حتی؟ غیر از اینکه مثل اون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حس می کردم هیولایی که قبلا اسمش توهم بود و حالا اسمش رو عوض کرده به نمی دونم چی چیِ چی چی پناه، خیلی وقته مرده و به توهمات پیوسته، ولی می یبنم نه هنوزم داره به خوبی نفس می کشه!p:</p>
<p>راه حلی ندارید برای کشتن هیولا یا سرگرم کردنش حتی؟ غیر از اینکه مثل اون قورباغه هه که کر شده بود و به مسیرش ادامه می داد تا رسید به نوک برج، و نشنید که بقیه هی می گن رسیدن به نوک برج خیلی سخته!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/127/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مرسی</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/126</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/126#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 18:34:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/126</guid>
		<description><![CDATA[امروز آخرین امتحان فوقم رو دادم. خدا رو شکر بد نشد که هیچ، خوبم شد. قبلش دو فص حسابی آبغوره گرفتم، از اون کارا که کسی از من سراغ نداره!
خواستم بگم که مرسی از همه اونهایی که این مدت تلخی من رو و بد اخلاقی هام رو تحمل کرده اند. آدم وقتی از خودش ناراضی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز آخرین امتحان فوقم رو دادم. خدا رو شکر بد نشد که هیچ، خوبم شد. قبلش دو فص حسابی آبغوره گرفتم، از اون کارا که کسی از من سراغ نداره!</p>
<p>خواستم بگم که <strong>مرسی </strong>از همه اونهایی که این مدت تلخی من رو و بد اخلاقی هام رو تحمل کرده اند. آدم وقتی از خودش ناراضی باشه بهتر از این نمی شه. این مدت اونی بودم که همیشه سعی می کردم نباشم!</p>
<p>فکر کنم بهتر اینه که آدم اعتماد کنه، تا اینکه بخواد مسئولیت چیزی که بهش مربوط نیست رو بپذیره!</p>
<p>- - -</p>
<p>یکی از دوستام بهم سفارش کرده که دوماه رسما مال خودم باشم. من هم قبول کردم، منتهی نه اینکه ننویسم، هر وقت راضی بودم می نویسم.</p>
<p>اینم <a href="http://youtube.com/watch?v=RsWpvkLCvu4" onclick="javascript:urchinTracker('/outbound/article/youtube.com');">ویدیوی </a>خیلی بامزیه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/126/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>عادت</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/122</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/122#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 08:31:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/122</guid>
		<description><![CDATA[گاهی شک می کنم که، این که آیا اینکه مساله ای رو برای خودمون اثبات کنیم بهتره یا به دیگران؟ اینکه چیزی رو می خواهیم باید تو پوست و گوشتمون باشه یا اینکه اگر دیگران پذیرفتند کافیه؟ اگر که برای برداشتن قدم بعدی به شخصه آماده هستیم بهتره یا این که مسیر باید برامون بهتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی شک می کنم که، این که آیا اینکه مساله ای رو برای خودمون اثبات کنیم بهتره یا به دیگران؟ اینکه چیزی رو می خواهیم باید تو پوست و گوشتمون باشه یا اینکه اگر دیگران پذیرفتند کافیه؟ اگر که برای برداشتن قدم بعدی به شخصه آماده هستیم بهتره یا این که مسیر باید برامون بهتر فراهم باشه؟</p>
<p>آیا اگر عادت به این داریم که مسیر رو برعکس بریم آیا دیگران باید آمادگی این حرکت برعکس ما رو داشته باشند یا اینکه بهتره دیگران رو برای حرکت برعکسمون آماده کنیم و بعد بقیه با ما همگام بشند؟</p>
<p>- - -</p>
<p>تربیت اکثرمون طوری بوده که همیشه فضای آماده ای وجود داشته و ما وظیفه استفاده از این فضا رو داشتیم. اکثرمون ناراضی هستیم چون با مسیری که پیش رومون گذاشتند موافق نیستیم. اما آیا برای اصلاح مسیر تلاشی کرده ایم؟ آیا این شرایط همیشه بهانه ای نبوده برای انفعال و سر به زیری ما؟ چند درصد از ماها دلش نمی خواد از دایره امن عادت هاش فراتر بره؟</p>
<p>- - -</p>
<p>آیا درسته که خودمون رو از نعمات خدادای محروم کنیم تا مجبور نشیم تغییر کوچکی در خودمون ایجاد کنیم؟ چند درصد از ماها عادت به این کار داریم؟ آیا نمی ترسیم از اینکه با واقعیت تلخ روبرو بشیم، که اون چیزی که می خواهیم در چند قدمی ماست و کافیه دست دراز کنیم. کافیه دست دراز کنیم!</p>
<p>- - -</p>
<p>گاهی آدم دنیایی دلش می خواد فقط متشکل از دو نفر.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/122/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ملت احساسی ما</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/120</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/120#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 15:24:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/120</guid>
		<description><![CDATA[خبر داغی بود خبر دکتر مددی، ویدیوش که بدتر، استرس زا و ناراحت کننده (نمی دونم چرا گذاشتنش روی یوتیوب). اما به نظر من اینقدر احساس و هیجان برای همچین خبری نشونه خیلی جالبی نمی تونه باشه! توی این مملکت هر روز داره به نحوی خیانت می شه. درسته که می خوایم نشون بدیم ایراد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خبر داغی بود خبر <a href="http://zanjan1387.blogfa.com/" onclick="javascript:urchinTracker('/outbound/article/zanjan1387.blogfa.com');">دکتر مددی</a>، ویدیوش که بدتر، استرس زا و ناراحت کننده (نمی دونم چرا گذاشتنش روی یوتیوب). اما به نظر من اینقدر احساس و هیجان برای همچین خبری نشونه خیلی جالبی نمی تونه باشه! توی این مملکت هر روز داره به نحوی خیانت می شه. درسته که می خوایم نشون بدیم ایراد ریشه ایه، اما کمی آهسته تر هم می شه سر و صدا کرد، خبر تا بی بی سی هم رفته، زن طرف تو سفر حج بوده که خبرش کردن، اخه یک کم آدمیت هم خوب چیزیه به خدا!</p>
<p>مددی الان به یک دیو یک سر و دو گوش تبدیل شده، اما باید حرفش رو شنید. همیشه دانشجو و همیشه اونی که شلوغ پلوغ می کنه درست نمی گه.</p>
<p>یه نکته دیگه اینکه دکتر مملکت هم آدمه. آدم های مذهبی هم آدمند. کم نیستن توشون کسایی که تجدید فراش می کنند یا پنهان از زن اول صیغه می کنند و از این کارا. نه اینکه صحه ای بر کارشون باشه یا قضاوت بشن، منتهی تا وقتی از دکتر مملکت یا  آدم های ریش دار انتظار زیادی می ره این مشکلات هم وجود داره.</p>
<p>یادمه که یکی از دوستام توی آزمایشگاه عکسی نشونم داد از یه مهمونی روی عرشه ی کشتی تو ترکیه، یه خانم خیلی پیر با لباس میدی تو یه حالت غیر عادی روی عرشه داشت شنگول تر از همه می رقصید طوری که دورش رو خالی کرده بودند که جای مانور بیشتری داشته باشه! پرسیدم این کیه، گفت پروفسور نمی دونم چی چی که مست کرده و داره می رقصه، اینم مهمونیه مال کنفرانس فلان تو ترکیه!</p>
<p>پی نویس: قصد صحه گذاشتن روی این مساله یا نفی حرکت دانشجویی رو نداشتم، فقط فکر کردم بهتره توی این شلوغ و پلوغی اونطرف قضیه رو هم دید.</p>
<p>مطلب <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/nikahang/~3/313648739/blog-post_8296.html" onclick="javascript:urchinTracker('/outbound/article/feeds.feedburner.com');">نیک آهنگ</a> و <a href="http://blog.nim.ir/?p=551" onclick="javascript:urchinTracker('/outbound/article/blog.nim.ir');">این یکی</a> رو هم بد نیست بخونید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/120/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>از هر دری</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/118</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/118#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 11:40:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/118</guid>
		<description><![CDATA[به سلامتی مقاله من داره به سرانجام می رسه. دکترمون مسافرته، اما هنوز پیگیر کار منه، یک کلمه هم بهم نمی گه چرا دیر کردی، آخه من با زن و بچه اومدم مسافرت یکم خوش بگذرونم! اقرار می کنم که خیلی دانشجوی بدی بودم براش!
- - -
امروز صبح یک کیف پر از مدارک گم شد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به سلامتی مقاله من داره به سرانجام می رسه. دکترمون مسافرته، اما هنوز پیگیر کار منه، یک کلمه هم بهم نمی گه چرا دیر کردی، آخه من با زن و بچه اومدم مسافرت یکم خوش بگذرونم! اقرار می کنم که خیلی دانشجوی بدی بودم براش!</p>
<p>- - -</p>
<p>امروز صبح یک کیف پر از مدارک گم شد. کیف بابام. از اون اتفاقات غیر مترقبه ناگهانی بد. از صبح مشغول باطل کردن کارت سوخت و کارت بانک و از این صحبتا هستیم. البته هستند. من نظاره می کنم و یک کمی هم غصه می خورم.</p>
<p>- - -</p>
<p>آخرین امتحان من شنبه است. آخرین روزهای درس و دانشگاه شاید توی این مملکت. بنده اینجا کتبا اعلام می کنم که قصد دکترا خوندن تا یک سال دیگه و در این مرز و بوم رو ندارم. روی این موضوع تا حدی استوار هستم که مهرنوش می خواست صدای من رو حین گفتن این بیانیه ضبط کنه!</p>
<p>تا خدا چه بخواهد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/118/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>توهم</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/115</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/115#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 06:06:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/115</guid>
		<description><![CDATA[روزی روزگاری زنی بود که گلایه می کرد هر روز از ارتفاع اسباب خانه من کم می شود! شوهر به او می خندید و به او می گفت که دچار توهمی!
زن عاقبت روانه بیمارستان شد و مرد اسباب خانه را عوض کرد تا برای زندگی جدیدش آماده شود.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی روزگاری زنی بود که گلایه می کرد هر روز از ارتفاع اسباب خانه من کم می شود! شوهر به او می خندید و به او می گفت که دچار توهمی!</p>
<p>زن عاقبت روانه بیمارستان شد و مرد اسباب خانه را عوض کرد تا برای زندگی جدیدش آماده شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/115/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نسخه!</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/113</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/113#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 17:27:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/113</guid>
		<description><![CDATA[چند تا اصل علمی توی دنیا هست که مواقع گرفتاری به درد می خوره. از این جمله:


 شما همیشه خوب و درست هستید، همیشه همونی هستید که باید باشید. حتی اگر به خودتون شک کنید تغییری در موجودیت فعلی تون نداره، فقط انرژی خودتون رو بی خود صرف کردید و ممکنه آینده تون رو به خطر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">چند تا اصل علمی توی دنیا هست که مواقع گرفتاری به درد می خوره. از این جمله:</p>
<ol>
<li>
<p align="justify"> شما همیشه خوب و درست هستید، همیشه همونی هستید که باید باشید. حتی اگر به خودتون شک کنید تغییری در موجودیت فعلی تون نداره، فقط انرژی خودتون رو بی خود صرف کردید و ممکنه آینده تون رو به خطر بیندازید.</p>
</li>
<li>
<p align="justify">هیچ کس بد شما رو نمی خواد. تقریبا هیچ کس جسارت به دست گرفتن سرنوشت شما رو نداره. هچ کس نمی خواد شما شاد نباشید. فقط آدم ها سعی می کنند به عنوان آخرین حربه توجه شما رو به خودشون جلب کنند، شانس بیارید و به تور یک نوع با شعورش بخورید</p>
</li>
<li>
<p align="justify">از آدم هایی که سعی می کنند سرنوشت شما رو به دست بگیرند پرهیز کنید</p>
</li>
<li>
<p align="justify">توجه کسی رو جلب نکنید. صبر و حوصله بهترین راه مقابله با مشکلاته. ولی اگر کسی توجه شما رو جلب کرد به نظرم مقابله به مثل هیچ ایرادی نداشته باشه که هیچ به نفع هر دو طرفه! منتهی نامردی نکنید</p>
</li>
<li>
<p align="justify">روی مهم ترین چیزهای زندگی تون قمار نکنید. آزادی، شرافت، شادی و دوستانی که پشتیبان شما هستند سرمایه های زندگی شما رو تشکیل می دهند</p>
</li>
<li>
<p align="justify">از اتکا کردن به خودتون واهمه نداشته باشید. در اینصورته که دنیا پشتیبان شماست</p>
</li>
<li>
<p align="justify">مشکلات زمانی پیدا می شن که انسان زاویه درست نگاه کردن به یک مساله رو گم کنه. تمرکز، تخلیه انرژی و ورزش کردن راه خوبیه برای به دست آوردن این زاویه دید و قرار گرفتن در مسیر درست زندگی</p>
</li>
<li>
<p align="justify">از یاد نبریم که همیشه راه دیگری وجود داره. به اصطلاح دیگه انسان ها محکومند به امیدوار بودن</p>
</li>
<li>
<p align="justify"> توکل به خدا و اعتقاد به نیروی ماورایی خیلی از مشکلات رو خود به خود حل می کنه</p>
</li>
<li>
<p align="justify">فکر کردن به کارهای خوبی که برای دیگران کردید و کارهای بدی که در حق شما کرده اند فقط انرژی شما رو هدر می ده</p>
</li>
<li>
<p align="justify">همه آدم ها عادی هستند، با توانایی های محدود. از کسی بیش از اندازه یک انسان توقع نداشته باشیم</p>
</li>
<li>
<p align="justify">دلخوش کنک های کوچیک زندگی موقع گرفتاری به درد می خورن، برای همین دست کم نگیریمشون و کسی رو هم به خاطر پرداختن به این دلخوش کنک ها و نپرداختن به کارهای مفید تر سرزنش نکنیم</p>
</li>
</ol>
<p align="justify">اصلا دوست ندارم به این سبک نوشتن عادت کنم و نسخه بپیچم. فقط نوشتم برای خودم. اما حیفم اومد که پابلیشش نکنم. شاید یادم بیاد یه چیزایی دیگه ای م بهش اضافه کنم.</p>
<p align="justify">- - -</p>
<p align="justify">محض تفریح: امروز من از ظهر تا چند دقیقه پیش در خدمت برادرم بودم که بره واسه خودش خرید کنه. عین یه خواهر دسته گل براش لباس انتخاب می کردم که هیچ برای احیانا زن برادر آینده هم کادو انتخاب می کردم. بی منت! خلاصه هوا تاریک شده بود و منم خسته. برادرم رفت که شلوارش رو بده خیاطی و خیاطی هم تو پاساژ پایین خونه بود. منم روز تعطیل محض تنوع رنگوارنگ پوشیده بودم و از ترس! ارشادچی ها نشستم تو ماشین. برادر حساس من هم خلقش تنگ شد و با دلخوری سوییچ رو داد به من و منم خسته با بی حوصلگی ازش گرفتم و در همین اثنا هم سه چهار تا دختر تخس از کنارمون رد شدن. فکر نکردن که من خواهرشم و فکر کردن که کلی هم نازم خریدار داره و اینقدر هم عنقم، با صدای بلند فریاد زدند که اه ه ه ه ه بچه ها عجب پسر خوشگلی بود! پیش خودم کلی خندیدم!</p>
<p align="justify">اینم یه نمونه جلب توجه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/113/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/110</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/110#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 May 2008 19:02:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>

		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/110</guid>
		<description><![CDATA[امروز به مامانم می گفتم که تو منو بی حوصله بزرگ کردی! حوصله منو نداشتی. حالا من با مامانم شوخی دارم اما مامانا این جور وقتا خیلی آتیشی می شن.
مامان من فی البداهه یکی از خاطراتی رو نقل کرد که درسته بارها شنیده بودم اما چون عصبانی بود این دفعه تعریفش خیلی بامزه تر شد!
- [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">امروز به مامانم می گفتم که تو منو بی حوصله بزرگ کردی! حوصله منو نداشتی. حالا من با مامانم شوخی دارم اما مامانا این جور وقتا خیلی آتیشی می شن.<br />
مامان من فی البداهه یکی از خاطراتی رو نقل کرد که درسته بارها شنیده بودم اما چون عصبانی بود این دفعه تعریفش خیلی بامزه تر شد!</p>
<p style="text-align: center" align="justify">-  - -</p>
<p align="justify">من دو سال اول زندگیم رو به خاطر ماموریت بابا اینا توی ابوظبی گذروندم. توی این مدت مادر پدرم هم یه مدت پیشمون بوده، که از اون زمان برای من یه سری عکس مونده و یه سری هم خاطره. خدا رحمت کنه مادر بزرگمو. خیلی دل زنده بود. با اینکه بی سواد بود اما قصه های زیادی داشت که بگه و قصه هاش هیچ وقت تمومی نداشت. می گفتن جد مادر بزرگم کاتب ناصرالدین شاه بوده.</p>
<p align="justify">بعدها عموم داستان هاشو توی چند جلد کتاب چاپ کرد، البته اونهاییش رو که می شد چاپ کرد! یه سری داستان تقریبا فولکور ناب. بخوام تبلیغ بشه آدرس انتشاراتش «فلکه چهارگوش تهران نو، <a href="http://www.adinebook.com/gp/search/400-7320168-6856605?search-alias=books&amp;publisher=%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF&amp;chooser-sort=relevancerank" onclick="javascript:urchinTracker('/outbound/article/www.adinebook.com');">انتشارات مهرداد</a>» به اسم «داستان های خوب برای بچه ها». بگید کی نشونی داده که ممکنه کتابا رو با تخفیف که هیچ مجانی بگیرید! - ;).</p>
<p align="justify">خلاصه از ابوظبی می گفتم که، اینطور که برام گفتن، اون زمان خونواده ها روزای مراسم یا تعطیل توی سفارت جمع می شدند تا همدیگر رو ببیند یا احیانا سفارت براشون برنامه داشت. توی این مراسم از اونجا یا ملت بچه ندیده بودند یا شایدم من خیلی نازنازی بودم، خانم ها به نوبت منو بغل می گرفتند و بازی می کردن و کلی هم کیف دنیا رو می بردن! یکی از این خانم ها هم زن سفیر وقت ایران بوده که بچه نداشته و اینطور که می گن منو رسما می دزدیه و می برده خونه و بعدن یه جوری خبر می داده که نگران نشید بچتون پیش ماست!</p>
<p align="justify">خلاصه مادر بزرگ من که بهش می گفتیم حاج خانم، از ترس این که توی این جماعت ها کسی منو بدزده و ببره و دیگه پیداش نشه یه وقتایی که منو دست به دست می کردن مدام به مامانم می گفته که برو بچه تو ازشون بگیر! خجالت نکش خجالت نداره! اصلا خود من می رم می گم: ببخشید خانم اون بچه رو بیارید بدید به ما. اصلا بیارید همینجا باهاش بازی کنید. جلوی چشم ما D:</p>
<p align="justify">می تونم تصور کنم که با چه لحنی این جمله ها رو به مامانم می گفته. خدا رحمت کنه، هم حاج خانمو و هم زمان تو دل برو بودن منو!</p>
<p style="text-align: center" align="justify">- - -</p>
<p align="justify">جهت تنویر افکار عمومی بگم که ارائه ام خدایی یه جلسه افتاد عقب. پاورپوینت هام تا چند دقیقه قبل از ارائه آماده نبودند و مدت ارائه هم کوتاه شد. موضوعی که انتخاب کرده بودم هم بد نبود. با این احتساب اوضاع بد نیست.</p>
<p align="justify">استادم هم با خوشحالی بهم گفت که شانس داری چون مهلت ارسال مقاله تا ۲۵ ام عقب افتاده! از طرفی خوشحال شدم و از طرفی ناراحت. ترجیح می دادم وقتم رو صرف کنفرانس خارجی کنم اما این کنفرانسه راحت تر مقاله می پذیره که برای پایان نامه ام خیلی به درد می خوره.</p>
<p align="justify">خلاصه مرسی از همه به خاطر همدردی شون. شاد شاد باشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/110/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
