Mehr

همایش

Posted by: زهرا on: ۳۰ آذر, ۱۳۸۷

سی سال انقلاب
بلکم فهیمیدیم چه جوری سی سال شون رو ماست مالی می کنند.
کاش که اسکن پوسترش هم بود، می گذاشتم اینجا. خیلی واسه خودش پوستره! طلاکوب با گرافیک قوی.
- – -
گاهی که با گارد با موضوعی برخورد می کنیم مانع از این می شه تا از تجمل خیلی چیزها لذت ببریم، نمونه اش همین پوستره.
تجمل [...]

گذشته ی نه گذشته

Posted by: زهرا on: ۳۰ آذر, ۱۳۸۷

غرق شدم در گذشته، سریال وار از جلوی چشمام می گذره.
حس می کنم زیادی به خودم ظلم کردم که زودتر از این نرفتم سراغشون. این دفعه هم نوار گذشته از جلوی چشمام رد شد، اون هم نه ارادی، که به جبر.
تا اطلاع ثانوی مثل فالی که قناری پسرک توی مترو برام گرفت باید احساس پوچی [...]

به حسب عید غدیر، امروز خونمون غلغله بود. مامان جان عیدی می دادند، یکی دویست تومن!
دایی جان هم دعوت بودند، آخر شب شکوایه کردیم از این استاد ممتحن نیست در جهان، امر فرمودیم یک تلفن به این موبایلش بزنند، بشورند بگذارندش کنار.
شستند، پهنشان کردند روی بند،
استاد ممتحن مربوطه سوسک شد، جلسه دفاعیه فیکس شد، دلمان [...]

اتفاقات خوب

Posted by: زهرا on: ۲۵ آذر, ۱۳۸۷

تا بحال شده که منتظر یه اتفاقی باشید، باهاش زندگی کنید، بعد یواش یواش از یادتون بره، و در همون حین اتفاقه بیفته و غافلگیر بشید؟ بعد شما پیش خودتون مفتخر بشید به خاطر خوش بینی تون؟
امروز دو تا خبر بهم رسید، انتظارشو نداشتم. فکرشم نمی کردم. وقتی خبرش رسید فهمیدم که چقدر باهاش زندگی [...]

بروکراسی

Posted by: زهرا on: ۲۴ آذر, ۱۳۸۷

نمونه ای از بروکراسی در ذیل آمده.
امروز
– رفته بودم آموزش کل واسه مشکل آموزشی ام، گفتن نامه ات رو فرستادن “فلان بخش”
- رفتم “فلان بخش”، گفتن نامه ات نیست
- برگشتم آموزش کل، یک فتوکپی از دفتر پستچی که نامه ها رو می بره اینور و اونور برام گرفتن که ثابت بشه واقعا نامه هه [...]

خود بیش مولانا بینی

Posted by: زهرا on: ۲۲ آذر, ۱۳۸۷

دو سه ساعت قبل، اون ساعتی که به قول بابا نقطه ی اوج سردرد آدمیزاده و اصولا باید تنها باشه (و بغل دستشم غذای بودار مثل کتلت یا خورشت قرمه سبزی نگذاشته باشند!) وسط خواب و بیداری یه بیت شعر الهام شد بهم!! دقت کنید الهام شد!
- – -
بچه تر بودم حدودا تا نه سالگی [...]

این روزهای آخری

Posted by: زهرا on: ۱۸ آذر, ۱۳۸۷

سختمون شده، خیلی زیاد.
طفلکی هایی شدیم، دم نمی زنیم این دم آخری. اشکمون هی در می آد چاره هم نداریم. سر به راه شدیم و ساکت. فقط این گلی یه وقتایی که بعد صد سال می بینیمش آتیش می سوزونه حسابی! اونم واسه خاطر اینه که دانشگاه نمی آد.
امروز این مسجد دانشگاه دعای عرفه می [...]

ماهو گالری

Posted by: زهرا on: ۱۵ آذر, ۱۳۸۷

این نام مربوط به یک گالری بسیار بزرگه، در واقع یک طبقه کامل از پاساژ محسنی، خیابون شاه نظری، میدون محسنی. شاه نظری برای آدم هایی که دنبال برند می گردند خیلی آشناست، بهتر بگم برای اونهایی که فقط دنبال برند می گردند (یه وقت به من شک نکنید، اطمینان داشته باشید که جزو همین [...]

بعد از دفاع

Posted by: زهرا on: ۱۵ آذر, ۱۳۸۷

دفاعمون هم گذشت. البته نه کامل، استاد ممتحنه بالاخره جا زد و من صوری دفاع کردم. اصل بزن بزن چهارشنبه دیگه است!
خسته ام. خیلی زیاد. فکر می کنم وقتشه که نقشیو که حدودن یک سالی هست به زور بهم قالب شده – و از اونجا که راه پس و پیش هم نداشتم سعی کردم جوری [...]

دفاع

Posted by: زهرا on: ۱۲ آذر, ۱۳۸۷

اینطور که کاشف عمل اومده خواننده جدید دارم. نمی شناسمتون فقط در حد آشناییه و ممنون از اینکه حال من رو پرسیدین. پیش می آد. این روزای دفاع هم به حمایت همه و همه خصوصا مرام بر وبچه های اینجا می گذره. که گذشت. همه باهام خودمون اند، با کسی غریبه نیستم. بهم سخت نمی [...]


Categories


  • طلا: سلام.کاملا موافق با نظرتون هستم.پائلو کوئلو کسیه که کتابهاش واقعا قابل خوندنه و آد
  • amjad: Be dastboose bahär miravim tä tavalode tabiàt rä be ou tahniyat goeim va àz ou bekhähim tä dar soure khod bedamad va beshärat dahad ke Adamhä
  • genesis: Hello, as you can see this is my first post here. Hope to get some assistance from you if I will have some quesitons. Thanks in advance and good luc

Google Reader Shared Items

    Shared Items