<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title> &#187; کوئلیو</title>
	<atom:link href="http://tarsimm.com/archives/category/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/%da%a9%d9%88%d8%a6%d9%84%db%8c%d9%88/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarsimm.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Sep 2010 15:13:39 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<atom:link rel="next" href="http://tarsimm.com/archives/category/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/%da%a9%d9%88%d8%a6%d9%84%db%8c%d9%88/feed?page=2" />

		<item>
		<title>بریده کتاب</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/105</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/105#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 May 2008 08:49:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کوئلیو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/105</guid>
		<description><![CDATA[از زهیر پائولو کوئلیو:

- بانک مساعدت دیگر چیست؟
 + خودت می دانی. هر آدم زنده ای این بانک را می شناسد.
 &#8211; ممکن است، اما هنوز هم منظورت را نمی فهمم.
 + این موضوع در کتابی از یک نویسنده امریکایی آمده. قدرتمند ترین بانک دنیا است. همه جا شعبه دارد. [...] مثالی می زنم: من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از <a href="http://www.paulocoelho.com.br/ozahir/livro/index.html">زهیر </a>پائولو کوئلیو:</p>
<blockquote>
<p align="justify"><strong>- </strong>بانک مساعدت دیگر چیست؟<br />
<strong> + </strong>خودت می دانی. هر آدم زنده ای این بانک را می شناسد.<br />
<strong> &#8211; </strong>ممکن است، اما هنوز هم منظورت را نمی فهمم.<br />
<strong> + </strong>این موضوع در کتابی از یک نویسنده امریکایی آمده. قدرتمند ترین بانک دنیا است. همه جا شعبه دارد. [...] مثالی می زنم: من می دانم تو سرانجام رشد می کنی و آدم با نفوذی می شوی. این را از آنجا می دانم که من هم مثل تو بوده ام: جاه طلب، مستقل، صادق. امروز دیگر قدرت گذشته ام را ندارم، اما قصد دارم به تو کمک کنم، چرا که نمی توانم یا نمی خواهم درجا بزنم، آرزوی بازنشستگی ندارم، رویای مبارزه جذابی را دارم که اسمش زندگی و قدرت و افتخار است.<br />
&#8216;شروع می کنم به سپرده گذاری در حساب تو &#8230; این حساب پولی نیست، رابطه ای است. تو را به فلان کس و بهمان شخص معرفی می کنم و بعضی از امور را برایت تسریع می کنم تا به نتیجه برسد. تو می دانی چیزی به من بدهکاری، اما هرگز به آن اشاره ای نمی کنم.<br />
<strong> -</strong> و یک روز<br />
<strong> +</strong> دقیقا. یک روز از تو کمکی می خواهم. می توانی بگویی نه، اما می دانی به من بدهکاری. به من کمک می کنی، من هم همچنان به تو کمک می کنم، و دیگران می فهمند تو آدم وفادار و قدرشناسی هستی و در حسابت سپرده می گذارند. همیشه روابط مطرح است، چرا که این دنیا از روابط ساخته شده و بس. آن ها هم روزی از تو کمک می خواهند، تو به کسانی که به تو کمک کرده اند، احترام می گذاری و کمکشان می کنی، و به مرور زمان، در تمام دنیا شبکه ای پیدا می کنی، هر که را لازم باشد، می شناسی و نفوذت روز به روز بیش تر می شود.<br />
<strong> -</strong> ممکن است حاضر به انجام کاری نشوم که از من می خواهی.<br />
<strong> +</strong> البته. مثل هر بانک دیگری، سرمایه گذاری در بانک مساعدت هم خطراتی دارد. حاضر نمی شوی کمکم کنی، فکر می کنی به خاطر این به تو کمک کرده ام که سزاوارش بوده ای و بهترینی، و همه ما وظیفه داریم قدر استعدادت را بدانیم. خوب، از تو تشکر می کنم و می روم سراغ فرد دیگری که در حسابش سپرده ای دارم. اما از این به بعد، همه، بی آنکه لازم به گفتن باشد، خبردار می شوند که تو قابل اعتماد نیستی.<br />
&#8216; تا وسط راه می توانی رشد کنی، اما نمی توانی به حداکثر توقعت دست پیدا کنی. در دوره ای، زندگی ات شروع می کند به تنزل. به نیمه راه رسیده ای، اما تا آخر راه نرفته ای، نیمه شاد و نیمه غمگینی، نه ناکامی و نه موفق. نه سردی و نه گرم. ولرمی. و همانطور که یکی از انجیل نویس ها در کتاب مقدس گفته، چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/105/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ساحره پورتوبلو</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/76</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/76#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 12:58:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کوئلیو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/76</guid>
		<description><![CDATA[این پست رو برای کسایی می نویسم که از کوئلیو نفرت ندارند. چون من خودم نسبت به کتاب هاش علاقه خاصی دارم و در این زمینه انتقاد پذیر نیستم دلم نمی خواد که کسی بگه این آقا شارلاتانه یا کتابهاش کپیه یا اصلا مزخرف می نویسه.
کتاب های کوئلیو روند جذابی داره، تو رو برای اتفاقات [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">این پست رو برای کسایی می نویسم که از کوئلیو نفرت ندارند. چون من خودم نسبت به کتاب هاش علاقه خاصی دارم و در این زمینه انتقاد پذیر نیستم دلم نمی خواد که کسی بگه این آقا شارلاتانه یا کتابهاش کپیه یا اصلا مزخرف می نویسه.</p>
<p align="justify"><a href="http://tarsimm.com/?attachment_id=75"><img src="http://tarsimm.com/wp-content/uploads/2008/03/n218868.thumbnail.jpg" align="left" hspace="5" vspace="5" /></a>کتاب های کوئلیو روند جذابی داره، تو رو برای اتفاقات خاص آماده می کنه و در انتها یه جوری این روند رو می شکنه که احساسضد و نقیضی بهت دست می ده. ممکنه حس کنی تاحالا سرت کلاه رفته، احساس حماقت کنی یا لبخند رضایت به لب بیاری. و طبیعتا چون کتاب تموم شده نویسنده از این احساس رضایت خواننده اش به نفع فروش کتاب بعدی استفاده می کنه. ایرادی هم نیست، چون کتاب های بعدی غالبا از قبلی ها بهتر بوده؛ و من اعتقاد دارم که اگر کسی ارزش داشتن چیزی رو داره باید بی چشمداشت اون چیز رو بهش داد. بدون انتقاد یا توقع اضافه. و تنها نویسنده زنده ایه که من سعی می کنم کتابهاش رو داغ داغ بخرم.</p>
<p align="justify">کتاب ساحره اش داستان دختریه که سعی می کنه خلاف جهت شنا کنه، و به درد کسایی می خوره که ظاهرا زندگی خوبی دارند اما باطنا از اون راضی نیستند. در واقع به یکی از حقوق از دست رفته آدم ها پرداخته، یعنی لزوم ادامه دادن آرزو و هدف شخصی، که توی بیشتر کتاب های کوئلیو بهش پرداخته شده و خود کوئلیو ادعا می کنه که نویسنده شدنش رو هم مدیون یک همچین تئوری ای بوده.</p>
<p align="justify"><img src="../wp-content/uploads/2008/03/207.jpg" alt="207.jpg" align="right" height="126" width="86" /></p>
<p align="justify">کتاب های کوئلیو آدمیزاد رو درگیر می کنند، طوری که از این درگیر شدن شاد هستی. یه مشکلی که با کتاب های ریچاد باخ دارم اینه که طوری ناشیانه تو رو درگیر نوشته اش می کنه که در آن واحد فقط باید روی اون تمرکز کنی. علت مقایسه کردنم هم اینه که غالبا توی مکالمات روزمره ام درباره کوئلیو، باخ و کوئلیو رو رودر رو قرار می دند.</p>
<p align="justify">یازده فصل اول این کتاب به زبان انگلیسی <a href="http://en.paulocoelhoblog.com/witch-of-portobello/">در این سایت </a>قرار داره. مترجم و ناشر ایرانی اش هم طبق معمول آرش حجازی و <a href="http://caravan.ir/BookDetails.aspx?bookId=207&amp;CategoryId=2">انتشارات کاروان</a>.</p>
<p align="justify">- &#8211; -</p>
<p align="justify">حق درج و اقتباس از مطلب با ذکر منبع مجاز است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/76/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>افسانه ی شام آخر</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/8</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/8#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Aug 2007 12:14:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[انجیل]]></category>
		<category><![CDATA[داوینچی]]></category>
		<category><![CDATA[رئالیسم]]></category>
		<category><![CDATA[رنگ روغن]]></category>
		<category><![CDATA[سبک های نقاشی]]></category>
		<category><![CDATA[شام آخر]]></category>
		<category><![CDATA[شیطان و دوشیزه پریم]]></category>
		<category><![CDATA[عهد جدید]]></category>
		<category><![CDATA[لئوناردو داوینچی]]></category>
		<category><![CDATA[مسیح]]></category>
		<category><![CDATA[نقاشی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسپکتیو]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[کوئلیو]]></category>
		<category><![CDATA[یهودا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/?p=8</guid>
		<description><![CDATA[ &#8230;
«لئوناردو داوینچی موقع کشیدن این تابلو [شام آخر]، دچار مشکل بزرگی شد: می بایست نیکی را به شکل عیسا، و بدی را به شکل یهودا – یکی از یاران عیسا که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند- تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><em><strong><font color="#52462c"> </font></strong>&#8230;<br />
«لئوناردو داوینچی موقع کشیدن این تابلو [شام آخر]، دچار مشکل بزرگی شد: می بایست نیکی را به شکل عیسا، و بدی را به شکل یهودا – یکی از یاران عیسا که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند- تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.</em></p>
<p dir="rtl"><em>روزی، در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یک از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.</em></p>
<p dir="rtl"><em>سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود؛ اما مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.</em></p>
<p dir="rtl"><em>نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.</em></p>
<p dir="rtl"><em>گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.</em></p>
<p dir="rtl"><em>وقتی کارش تمام شد، گدا – که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود &#8211;  چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام!</em></p>
<p dir="rtl"><em>داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟</em></p>
<p dir="rtl"><em>- سه سال قبل، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم، و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسا بشوم. »</em></p>
<p dir="rtl"><em>&#8230;</em></p>
<p dir="rtl"><em>می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.</em></p>
<p dir="rtl" align="center">&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p dir="rtl">این قسمت شاید معروف ترین بخش کتاب «شیطان و دوشیزه پریم» اثر کوئلیو باشه. این کتاب کشمکش وجدان مثبت و منفی یک آدمه که اون رو به اهالی یک دهکده منتقل می کنه. هنوز تا ته نخوندمش. دو سال طول کشیده تا به وسط کتاب برسم. گمونم دو سال دیگه طول می کشه تا این کتاب رو تموم کنم.</p>
<p dir="rtl" align="center">&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.artchive.com/artchive/L/leonardo.html" class="links" target="_blank">داوینچی</a> (از ۱۴۵۲ تا ۱۵۱۹) نقاش و مهندس ایتالیایی عهد رنسانس و صاحب گرانقیمت ترین تابلوی دنیا یعنی «لبخند مونالیزا» است. داوینچی در رشته‌های معماری، موسیقی، کالبدشناسی، اختراع، مهندسی، تندیسگری، نقاشی و هندسه نیز شخصی برجسته بود.</p>
<p dir="rtl">اثر معروف دیگر او «شام آخر» نام دارد که بر روی دیوار صومعه میلان نقاشی شده است و صحنه‌ای از انجیل را نشان می‌دهد که در آن عیسی مسیح و حواریون به هنگام صرف شام در روز پیش از مصلوب شدن مسیح هستند. داوینچی در این نقاشی از فن ژرفا نمایی (پرسپکتیو) به منظور جلب توجه بیننده به چهره مسیح استفاده کرده است.</p>
<p dir="rtl">بخشی از انجیل متا که الهام بخش این اثر بوده در ذیل آمده است:</p>
<p dir="ltr" align="left"><em>Now when the even was come, he sat down with the twelve.<br />
And as they did eat, he said, Verily I say unto you, that one of you shall betray me.<br />
And they were exceeding sorrowful, and began every one of them to say unto him, Lord, is it I?<br />
And he answered and said, He that dippeth his hand with me in the dish, the same shall betray me.</em></p>
<p dir="ltr" align="left">&#8211;Matthew 26</p>
<p dir="rtl" align="right"><em>20 و ۲۱ شب، وقتی عیسی با دوازده شاگرد خود سر میر می نشست به ایشان گفت: «یکی از شما به من خیانت می کند.»<br />
۲۲ همه از این سخن غمگین شدند، و هر یک با اندوه زیاد پرسیدند: «آیا من این کار را خواهم کرد؟»<br />
۲۳ او جواب داد: «آنکه دستش را اول با دست من بسوی بشقاب دراز کرد، همان کسی است که به من خیانت می کند.»</em></p>
<p dir="rtl" align="right"><em>&#8230;</em><br />
&#8211;نوشته ی متا (۲۶)</p>
<p dir="rtl" align="center">&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p dir="rtl" align="right">تصویر دوباره کشیده شده:</p>
<p dir="rtl" align="center"><img src="http://www.lisashea.com/hobbies/art/images/lastsupp.jpg" style="width: 446px; height: 234px" align="middle" border="0" height="234" hspace="1" vspace="1" width="446" /></p>
<p dir="rtl">در این تصویر مسیح در وسط و یهودا درسمت چپ عیسا نشسته و با موی خرمایی و لباس آبی رو به سمت مسیح چرخیده است.</p>
<p dir="rtl">* <a href="http://www.fotos.org/galeria/data/522/3Leonardo-Da-Vinci-The-Last-Supper.jpg" class="links" target="_blank">تصویر اصلی بعد از پاک سازی</a>:</p>
<p dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://www.artchive.com/artchive/l/leonardo/thumb/lastsupp.jpg" border="0" hspace="1" vspace="1" /></p>
<p dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="center">1498 / آبرنگ روی گچ / ۶۴۲ * ۸۸۰ سانتی متر</p>
<p align="center">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="center">صومعه ی Santa Maria delle Grazie در میلان</p>
<p class="links" dir="rtl" align="center">- &#8211; -</p>
<p class="links" dir="rtl" align="center">* <a href="http://www.artchive.com/artchive/l/leonardo/lastsupp_apostles.jpg">تصویر به همراه نام حواریون:</a></p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="right"><a href="http://www.artchive.com/artchive/l/leonardo/lastsupp_apostles.jpg"></p>
<p style="text-align: center"><img src="http://www.artchive.com/artchive/l/leonardo/thumb/lastsupp_apostles.jpg" border="0" hspace="1" vspace="1" /></p>
<p></a></p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p class="links" dir="rtl" align="center"> - &#8211; -</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right"> تصاویر دیگر:</p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">* <a href="http://www.artchive.com/artchive/l/leonardo/leonardo_study_supper.jpg">اتود اولیه نقاشی شام آخر</a></p>
<p class="links" dir="rtl" align="right">* <a href="http://www.nationmaster.com/wikimir/images/upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/8/85/The_Last_Supper_Da_Vinci.jpg/300px-The_Last_Supper_Da_Vinci.jpg" class="links" target="_blank">تصویر دیوار صومعه</a></p>
<p dir="rtl" align="center">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="center">&nbsp;</p>
<p>- &#8211; -</p>
<p dir="ltr" align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="right">منابع:</p>
<ul>
<li><font size="2"><a href="http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3">http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/&#8230;</a></font></li>
<li><font size="2"><a href="http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3"></a><a href="http://www.lisashea.com/hobbies/art/lastsupper.html">http://www.lisashea.com/hobbies/art/lastsupper.html</a></font></li>
<li><font size="2"><a href="http://www.lisashea.com/hobbies/art/lastsupper.html"></a><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/Ø´Ø§Ù_Ø¢Ø®Ø±">http://fa.wikipedia.org/wiki/&#8230;</a></font></li>
<li><font size="2"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/Ø´Ø§Ù_Ø¢Ø®Ø±"></a><a href="http://www.artchive.com/artchive/L/leonardo.html">http://www.artchive.com/artchive/L/leonardo.html</a></font></li>
<li><font size="2"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/ÙØ¦ÙÙØ§Ø±Ø¯Ù_Ø¯Ø§ÙÛÙÚÛ">http://fa.wikipedia.org/wiki/&#8230;</a></font></li>
<li><font size="2">کتاب مقدس، عهد جدید، انجیل متا</font></li>
</ul>
<p>- &#8211; -</p>
<p>حق درج و اقتباس مطلب با ذکر منبع مجاز است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/8/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
