<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گيس گلابتون &#187; مترو</title>
	<atom:link href="http://tarsimm.com/archives/category/%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarsimm.com</link>
	<description>درباره هنر نقاشی و زندگی روزمره</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 08:44:56 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>مترو، ساعت ۸ شب&#8230;</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/32</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/32#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Oct 2007 19:35:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[مترو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/?p=32</guid>
		<description><![CDATA[امشب برای اولین بار بود که حول و حوش ساعت ۸ شب سوار مترو شدم. آدم های ساعت ۸ شب به وضوح متفاوت تر از همون آدم ها توی روزند. راحت تر و بی توجه تر روی صندلی شون لم می دن، ذهنشون رو رها می کنند و کمتر به رفتارشون اهمیت می دند. انتظار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امشب برای اولین بار بود که حول و حوش ساعت ۸ شب سوار مترو شدم. آدم های ساعت ۸ شب به وضوح متفاوت تر از همون آدم ها توی روزند. راحت تر و بی توجه تر روی صندلی شون لم می دن، ذهنشون رو رها می کنند و کمتر به رفتارشون اهمیت می دند. انتظار هیچ تغییر آنی نمی ره. جز رسیدن.</p>
<p>غالب آدم هایی که توی اون ساعت سوار مترو بودند یا از سر کار بر می گشتند، یا بالاجبار اون ساعت شب سوار مترو بودند. هیچ شادی فزاینده و هیچ هیجان مثبتی توی چهره هیچ کدوم نبود. چهره ها همه صبور و مصمم بود، و آروم و بی آزار. انگار این شب و خستگی و نیاز به آرامش شده نقطه مشترک همه شون. و پس زمینه این شرایط آروم هم وز وز آهنگ موبایلی بود که صداش از توی کوپه  انتهای قطار می اومد. یه جور اعتراض مثبت راننده های انتهای قطار. تطبیق با شرایط. آهنگی بود با این مضمون که عاشق نبودی .. بودن من بهونه بود و از این صحبتا!</p>
<p>دختری با من سوار شد حدودا ۱۹ یا ۲۰ ساله، که سر و وضع تین ایجری، در حد فریاد داشت، و از روی کتاب قطور “Analysis Chemistry” اش یا یه همچین چیزی فهمیدم دانشجوه. کتاب رو باز کرده بود و ورق می زد و در طول ورق زدنش هم لب هاش می جنبید، انگار که داره مطلبی رو از روی کتاب می خونه. اما اگر بیشتر توجه می کردی می فهمیدی که این دختر اون کتاب رو نمی خونه، بلکه از حرکات ابرو، لب ها و تکون های سرش معلوم بود که داره با شخص ثالثی دعوا می کنه! البته دعوا منصفانه بود. دختر خانم داشت مودبانه به طرفش گوشزد می کرد که دفعه بعد رفتارش رو اصلاح کنه! و البته گاهی هم با صدای وز وز موبایل مزبور هم نوایی می کرد و لب می زد. همه ترانه هارو هم حفظ بود! عجب فضولی ام من!</p>
<p>بله.. بعد از یه مدت نشستن هم سنگینی نگاهی رو احساس کردم و دقت که کردم دیدم دختر خانم دیگری از پشت شیشه کنار صندلی اش رو برگردونده و زل زده به من! سعی کردم توجهش رو جلب نکنم و آهسته رو برگردوندم. فهمیدم که به شدت تو افکارش غرقه و به قول همشهری های ما تو خیالاتش تا سر گردنه قدم زنان رفته، یک هو نمی خواستم از اون فاصله برش گردونم تو مترو!</p>
<p>بعضی هاشون مثل من کلافه بودند و آروم نداشتند! منم که به شدت خوابم می اومد و دیگه نور علی نور!</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p>تجربه جالبیه. شهر پر از آدم های جور و واجور، شب ها آروم می گیره. آرامشی که البته توی روز بیشتر بهش نیازه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/32/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
