Posted by: زهرا on: ۰۵ شهریور, ۱۳۸۶
خوشبختانه به خاطر شغل مادرم، این شانس رو دارم که با معلمهای دوره ابتدایی ام کماکان دمخور باشم و البته در معرض قربون صدقه های مکرر و دعای خیر دائمی اونها. گاهی توی مجالسمون، هر پنج تا سر اینکه شاگرد کدومشون بودم دعوای صوری راه می انداختند و من هم کیف دنیا رو می کردم!
همشون [...]
Posted by: زهرا on: ۳۱ مرداد, ۱۳۸۶
بعد از گذروندن چند روز طاقت فرسا، امروز یک روز بدون وظیفه است. یک روز بدون تعهد، یک روز آزاد. گاهی از این روزها توی زندگی آدم ها نیازه تا از عادات و وابستگی هاشون جدا بشند و بتونند خودشون رو از بالا نظاره کنند. در این صورته که می تونند خلق و خوی نادرست، [...]
Posted by: زهرا on: ۲۵ مرداد, ۱۳۸۶
تجربه نشون داده که زمانی که خیلی آرومم نه خوب می تونم نقاشی کنم و نه اینکه خوب کد بزنم. در اون رمان فکر می کنم مشکلاتی وجود دارند اما من ازشون بی خبرم.بر عکس یکی از بهترین کدهای طول عمرم رو در پرالتهاب ترین روز تمام عمرم نوشتم.
آدمی همینه دیگه، در بدر دنبال آرامش [...]