<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گيس گلابتون &#187; فلسفی جات</title>
	<atom:link href="http://tarsimm.com/archives/category/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarsimm.com</link>
	<description>درباره هنر نقاشی و زندگی روزمره</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 08:44:56 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>چتر</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/216</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/216#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 22:03:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی جات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/216</guid>
		<description><![CDATA[امروز عصری، تا هشت و نیم موندم دانشگاه واسه کارام. وقتی اومدم بیرون بارون گرفته بود، شالم رو پیچیدم دور لپتاپم و خودم موندم زیر بارون. با عجله و گیج از در دانشگاه اومدم بیرون، که یک آقایی جنتلمنی که دید بی سر پناه گناه دار طفلکی ام بهم گفت خانم بفرمایید چتر!
 نه مرسی
 بفرمایید
 نه خیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">امروز عصری، تا هشت و نیم موندم دانشگاه واسه کارام. وقتی اومدم بیرون بارون گرفته بود، شالم رو پیچیدم دور لپتاپم و خودم موندم زیر بارون. با عجله و گیج از در دانشگاه اومدم بیرون، که یک آقایی جنتلمنی که دید بی سر پناه گناه دار طفلکی ام بهم گفت خانم بفرمایید چتر!</p>
<p align="justify"> نه مرسی</p>
<p align="justify"> بفرمایید</p>
<p align="justify"> نه خیلی ممنون!</p>
<p align="justify"> و عین آدم های بی تربیت بی چشم و رو سرم رو انداختم پایین پیش به سوی مترو.</p>
<p align="center"> - &#8211; -</p>
<p align="justify"> یک وقتهایی دنبال گذشته می گردیم، توی وجود هر آدم جدیدی که جلومون سبز می شه. هی فکر می کنیم که چه کار کردیم که اینجوری شد، و همین بهانه است برامون واسه انتظار کشیدن بی خودی.</p>
<p align="justify"> خوب گاهی چون کاری نکردیم منتظر می مونیم. اصولا آدمها وقتی کاری نمی کنند منتظر می مونند. نباید انتظار داشته باشند که به خاطر این انتظار یک عالمه چیز خوب از آسمون روی سرشون فرود بیاد.</p>
<p align="justify"> یاد گرفتم منتظر نمونم. یاد گرفتم وقتی فقط می تونم فقط «یک چیز» رو انتخاب کنم، پس در جایگاه انتخاب نیستم و دست به انتخاب نزنم. یاد گرفتم که بعضی وقتها بهتره بازنده باشی، تا برنده. چون وقتی حس می کنی بازنده ای سقف موفقیت برات بالاتره، و وقتی حس می کنی برنده ای، سقف موفقیت رو تا موقعیت الانت آوردی پایین.</p>
<p align="center">  &#8211; - -</p>
<p align="justify"> نوشتم برای یک نفری که بخونه و فراموش کنه. به یادش می آرم که زندگی اینی که می بینی نیست.</p>
<p align="justify"> فکر می کنم بهتر از اینه که قربون صدقه اش برم یا مراقب باشم مبادا یه چیکه اشک گوشه چشمش نشینه. بهتر از اینه که بهش خیانت کنم. فقط بهم قول بده که فراموش کنه. چون به ازای هر لحظه استرس و نگرانی اش منم درگیر می شم و مث امشب خوابم نمی بره.</p>
<p align="justify">به خوبی می فهممت. اما تویی که باید فراموش کنی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/216/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مساله مسولیت</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/209</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/209#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Nov 2008 12:53:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفی جات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/209</guid>
		<description><![CDATA[چند وقت پیش یک جایی خوندم که یک بنده خدایی فرموده که «با گسترش شبکه های اجتماعی، محتوای وبلاگ ها غنی تر می شود».
 کاری به درستی و غلطی این حرف ندرم. اما چند تا مساله برام پیش اومد:
۱٫  منظور کدوم شبکه اجتماعیه؟ فیس بوک که مفیدترین و دوست داشتنی ترینشونه بسته است. اورکات مشکل امنیتی داره و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">چند وقت پیش یک جایی خوندم که یک بنده خدایی فرموده که «با گسترش شبکه های اجتماعی، محتوای وبلاگ ها غنی تر می شود».</p>
<p align="justify"> کاری به درستی و غلطی این حرف ندرم. اما چند تا مساله برام پیش اومد:</p>
<p align="justify">۱٫  منظور کدوم شبکه اجتماعیه؟ فیس بوک که مفیدترین و دوست داشتنی ترینشونه بسته است. اورکات مشکل امنیتی داره و شایع هست که گوگل از اطلاعات شخصی کاربران استفاده می کنه، اونم بسته ست. مای اسپیس هم که بیشتر دوست یابیه تا شبکه محتوایی و خیلی بین ایرونی ها معمول نیست و تا انجا که یادمه مدت زیادی باز نبوده. .یاهو ۳۶۰ هم که واسه خیلی ها در حد دیوان حافظ می مونه. همه دارند، چند تا چند تا، پزش رو می دن و عملا دکوریه.</p>
<p align="justify">۲٫ توی ممکلکتی که مدیرانش از لحاظ تکنولو‍ی بسیار عقبند &#8211; خواهر مخابراتی من ازبرگزاری  کلاسای زبان بالادست هاشون برام می گه که از سطوح مبتدی شروع شده و تو همون سطح هم باقی مونده، و از عدم تخصص در سطوح بالای مدیریت، و تکیه بیشتر بر گرایش سیاسی تا بار علمی و خیلی موردای شاک کننده دیگه &#8211; چه کسی به این شبکه های اجتماعی سر زده و چطور یه همچین تشخیصی داده.</p>
<p align="justify">۳٫ چرا از نظر ایرانی جماعت «هر جایی یک مسئول می خواد»؟ فقط یک دلیل می شه پیدا کرد،اونم  جهت دهی به یک جریانه. به شخصه از هر کسی که بیش از حد لازمه نسبت به یک شخص یا یک جریان احساس مسئولیت می کنه فراری ام. مسئولیت صرفا عاملیه برای همیشه متوقع بودن از دیگران، اون هم بی دلیل و خدادادی! اصولا هر کی گردنش کلفت تر مسئول تر!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/209/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زنگ تفریح</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/98</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/98#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 May 2008 07:15:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/98</guid>
		<description><![CDATA[
دنیا پر از آدم های ترکه ای، با فرهنگ، پرجاذبه و مشهور است. این افراد مثلا نمونه هستند. از ما انتظار می رود که بخواهیم مثل آنها باشیم. دوست بداریم مثل آن ها اتومبیل های شیک و نو سوار شویم، آب معدنی گازدار و قهوه بدون کافئین بنوشیم، در رستوران های خوب شام بخوریم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p align="justify">دنیا پر از آدم های ترکه ای، با فرهنگ، پرجاذبه و مشهور است. این افراد مثلا نمونه هستند. از ما انتظار می رود که بخواهیم مثل آنها باشیم. دوست بداریم مثل آن ها اتومبیل های شیک و نو سوار شویم، آب معدنی گازدار و قهوه بدون کافئین بنوشیم، در رستوران های خوب شام بخوریم و فقط فیلم های فرهنگی تماشا کنیم. […]جامعه از ما انتظار دارد که خودمان را بهتر کنیم، بخواهیم اندام مناسبی داشته باشیم و چاق نباشیم، لب به سیگار و الکل نزنیم، (محض رضای خدا همیشه) رفتار خوبی با فرزندانمان داشته باشیم، به جنون رانندگی یا عصبانیت ناشی از اصلاح بد سر دچار نشویم. خلاصه از ما انتظار می رود که بخواهیم موفق و پولدار شویم.به هر کجا که نگاه کنید، روزنامه ها، مجله ها و کانال های تلویزیونی مملو از مقالات، برنامه ها و آگهی هایی را می بینید که به ما می گویند چگونه بهتر لباس بپوشیم، اندام مناسبی داشته باشیم، به خانه و باغچه خود برسیم، عذاهای بهتری بپزیم، رژیم غذایی بهتری بگیریم، همسرمان را راضی تر نگه داریم و حتی جانور خانگی مان را بهتر تربیت کنیم.<br />
اما چه کسی را باید ببینیم که ما فقط انسان هستیم؟ یا اینکه برایمان مهم نیست که لایه های بیرونی پیاز کنده شود تا واقعیت وجودمان آشکار گردد؟ یا اینکه از درمانده بودن خودمان راضی هستیم؟ یا اینکه می خواهیم یک دایناسور باشیم؟ یا بخواهیم زندگی نامرتب، باسالم ولی شادی را داشته باشیم؟ اگر بخواهیم تنبلی کنیم و به جای رفتن به سر کار به ماهیگیری برویم که را باید ببینیم؟ یا اگر مشکلی با ولخرجی کردن خودمان نداشته باشیم؟ اگر نخواهیم دستی به سر و روی باغچه یا اتاق نشیمنمان بکشیم چطور؟ اگر بخواهیم نامنظم، فراموشکار، یی ادب، شاد و انسان های نرمالی باشیم باید با کی صحبت کنیم؟<br />
این کتابی است که به شما اجازه می دهد ناموقر و چاق باشید، گوشت بخورید و شاد بمانید. این کتاب مخصوص افراد واقعی است که نمی خواهند لپ هایشان سرخ، پاهایشان بی مو و دفترچه یادداشت روزانه شان تمیز باشد و اتومبیلشان از پاکیزگی برق برند. این کتاب مخصوص آدم هایی است که دوست دارند راحت، ساده و بسیار بسیار نرمال باشند.<br />
[…]<br />
از زمان تولد با ما کاری کرده اند که همیشه به نوعی احساس شکست کنیم – ما هرگز به نمره مورد نظر دست نخواهیم یافت، چون آن نمره همیشه طوری تعیین شده است که دست ما بدان نرسد. اگر فقط در پنج درس نمره قبولی بگیریم کاری می کنند که خجالت بکشیم چون فلان شخص در ده درس نمره قبولی گرفته است. […] اگر به موفقیت دست یابیم؛ همیشه شخص دیگری وجود خواهد داشت که درآمد بیشتری دارد، در شعل خود موفق تر است، با تحفه-دختر جذاب تری می گردد، و یا با جوجه خروس جوان تر و خوش تیپ تری دیده می شود. آنچه مسلم است این است که ما هیچ وقت نمی توانیم پیروز شویم. اگر به امید رسیدن به «بزرگ تر» و «بهتر» قدم پیش نهیم هرگز موفق نخواهیم شد. اما اگر هدفمان را برای «کوچکتر» و «کم تر» نتظیم کنیم، حداقل از شانس بیش تری برخوردار خواهیم بود.<br />
این کتاب در مورد کوچک ماندن ولی در شب آسوده خوابیدن است. در مورد پیاده شدن از نوار نقاله و دو ثابت و طرد اسطوره ها است. ما باید این حقیقت را بپذیریم که هم ایراد داریم و هم موی صورت، همین طور موی بینی و بوی بدن. هم از اراده و فقدان اعتماد به نفس در عذابیم. اما چه اشکالی دارد؟ همه ما تا حدودی چنینیم. ایرادی هم ندارد.<br />
&#8230;</p></blockquote>
<p align="justify">این مقدمه کتاب «هفت عادت بد آدم های بسیار ناموثر» بود، نوشته ریچارد مک دونالد. فکر می کنم خوشایند بوده، مخصوصا برای آدم های وسواسی و کمال گرا که همیشه دوست دارن اول باشن، اما واسه چی؟ خدا می دونه. این کتاب در مقابل کتاب «<a href="http://www.neshaniha.com/texts/7Habits.php" target="_blank">هفت عادت مردمان موثر</a>» از دکتر <a href="http://irbooks.blogfa.com/post-4.aspx" target="_blank">استفان.آر.کاوی</a> نوشته شده که من نخوندم اونو اما می دونم که کتاب پرفروش و موفقی بوده.</p>
<p align="justify">راستش تا حالا کسی بهم کتاب زوری نفرخته بود، یعنی من نخریده بودم. اما پشت دخل انتشارات «موزون» توی نمایشگاه سه تا فروشنده زبل نشسته بودند مشتری رو دستگیر می کردند تا حتما یه کتاب ازشون بخره. خلاصه بگم که اگه رفتید سعی کنید با قیافه کنجکاوانه و مبهوت به کتابای این غرفه نگاه نکنید. این کتاب هم ماحصل اینجور نگاه کردن و رد شدن از دم این غرفه است! تا قبل اینکه کتاب رو بخوانم فکر می کردم عجب کلاهی سرم رفته، یه کتاب یگه پر از قانون و قوانین، تازه اونم با این تیتر مزخرف و چیپ بهم انداختن! اما حالا خیالم راحت شده که ۹۰۰ تومنم هدر نرفته!</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="justify">راستی بگم که اگه رفتید نمایشگاه کچ کاری های سقف «شبستان»خصوصا نزدیک محراب رو از دست ندید! واقعا قشنگه! فکر کنم ناشرای ف نزدیک اونجان، راهروی ۱۲ ام!</p>
<p align="justify">یه کتاب دیگه هم به اسم آموزش GIS توی انتشارات عابد گذاشتن. از اونجا که کتاب در زمینه GIS کمه و اینکه این کتاب تالیف دوست چندین و چند هزار ساله منه، گفتم تبلیغشو اینجا بکنم. بلکه آمار فروشش که زیاد هست، زیادتر بشه. خلاصه پز دادیم دیگه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/98/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جنگ و صلح</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/87</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/87#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Mar 2008 20:09:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفی جات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/87</guid>
		<description><![CDATA[همه آدم ها در شرایط صلح یک جور رفتار می کنند، می خندند، مهربان و صمیمی اند، به خودشان و دیگران خوش می گذرونند. اما اگر ذره ای احساس خطر کنند، دیگر عکس العملشون قابل پیش بینی نخواهد بود. تمام عقده های روحی و درونی شان بروز می کند و تسلط به اوضاع رو از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همه آدم ها در شرایط صلح یک جور رفتار می کنند، می خندند، مهربان و صمیمی اند، به خودشان و دیگران خوش می گذرونند. اما اگر ذره ای احساس خطر کنند، دیگر عکس العملشون قابل پیش بینی نخواهد بود. تمام عقده های روحی و درونی شان بروز می کند و تسلط به اوضاع رو از دست می دهند. به خاط همینه که همه آدم ها، چه شرور و چه آرام از یک سری قوانین مشخص طبعیت می کنند، آدم ها از هر ملیتی که باشند، خندیدن، سلام کردن و حفظ حریم شخصی رو در اولویت ارتباط با افراد قرار می دهند (مگر اینکه پدر مستبدی وجود داشته باشه  که به ضمانت خودش قوانین رو تغییر بده).</p>
<ul>
<li>شخص آرام از شرایط لذت می برد و در حقظ شرایط می کوشد. نتیجتا خوش بین می شود.</li>
<li>شخص شرور یا زیر بار فشار قانون خرد می شود یا طغیان می کند و یا اگر رگه های انسانیت در وجودش باشد با پرداخت هزینه گزاف در برابر قانون سر خم می کند.</li>
<li>بهترین آدم ها کسانی هستند که از شرایط صلح بیشترین بهره را می برند، نه آنهایی که در شرایط جنگ به اوضاع مسلط ترند.</li>
<li>عده ای هستند که آدم ها رو به خاطر عدم تسلط در شرایط سخت سرزنش کرده و در شخص خاطی تولید بدبینی می کنند.</li>
</ul>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="right">یکی از شرایطی که شخص احساس خطر می کنه شرایطی است که به نظرش راهی غیر از چیزی که براش تشخیص داده اند پیش پا نداره و قدرت اختیار و انتخاب رو از دست داده. و یا اینکه برای به دست آوردن انتخاب های بیشتر احتیاج به شکستن سدهای حیاتی داره. مصداق این فشار، حمله روحی یا حتی تغذیه روحی فراوونه، در حالت اول باعث دافعه و در حالت دوم ایجاد مدیون بودن بی دلیل می کنه. یکی از ایراداتی که بر سخت گیری وارد می شه همینه؛ اینکه در کوتاه مدت جوابگو اما در دراز مدت مخربه و باعث ایجاد حس «عدم تعهد» در شخص می شه. توضیح اینکه تعهد به معنای تعهد شخص به خود است.</p>
<ul>
<li>اینگونه افراد دائم از اینکه به خود متعهد نباشند واهمه دارند و از ریسک کردن پرهیز می کنند.</li>
<li>تعهد به خود مسلما نقطه شروع تعهد به دنیای اطرافه.</li>
<li>شخص تحت فشار تنها به دنبال راه فرار می گردد، و رفتارهای غیرقابل پیش بینی بروز می دهد. بازهم نباید به خاطر اینکار سرزنش شود.</li>
</ul>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="right">نتیجه گیری روانشناختی &#8211; آتیه شناختی: آدم ها همه از ابتدا بر طبق معیارهای انسانی خوبند! پافشاری بر اشتباهات، احساس گناه مفرط یا مقصر دونستن دیگران باعث تخطی و برهم خوردن آرامششون می شه.</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="right"><a href="http://www.7tir.com/news/index.php/781/">این دکتر </a>رو می شناسید؟</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="center">&nbsp;</p>
<p align="right">قرار شده که پیچیده گویی رو کنار بگذارم. آخرین تراوشاتش رو ثبت می کنم، چون انصافا حیفند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/87/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خوشبختی و الی آخر</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/73</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/73#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Feb 2008 19:40:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودمونی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفی جات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/73</guid>
		<description><![CDATA[* کافیه چشمها رو ببندی، و به جای اینکه به پشت سرت نگاه کنی، به جلو خیره بشی، اونوقت به خودت و به خودت فکر کنی و بدون اجازه هیچ کس، همون کاری رو انجام بدی که دلت بخواد. خوشبختی یعنی همین. و در مقابل، اگه سعی کنی خودت رو برای روزهای بد آماده کنی، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>* کافیه چشمها رو ببندی، و به جای اینکه به پشت سرت نگاه کنی، به جلو خیره بشی، اونوقت به خودت و به خودت فکر کنی و بدون اجازه هیچ کس، همون کاری رو انجام بدی که دلت بخواد. خوشبختی یعنی همین. و در مقابل، اگه سعی کنی خودت رو برای روزهای بد آماده کنی، روزگارت سیاه شده به سادگی.</p>
<p>یه چیزیو یاد گرفتم و اینکه هرگز مطمئن نباشم!</p>
<p>* یکمی به سیگنال هایی که بهمون می رسه اهمیت بدیم، وگرنه حتی اگه یه خانم به ظاهر محترم n ساله هم باشیم یه دختر خانم ۲۴ ساله رو مجبور می کنیم که به شیوه ای توجهمون رو جلب کنه که ممکنه بهمون بر بخوره!</p>
<p>دخترخانم ۲۴ ساله: وای ملت بعضیاشون چقدر افاده ای ان! خدا خر رو شناخت شاخش نداد، اما بعضیاشون انگار قسر در رفتند!</p>
<p>* ای خداجون، اگه توجه کنی متوجه می شی که بخاری این قسمتی که من نشستم و کار می کنم از نوع بدون دودکشه، برای همین اگه این زمستونتو زودتر تموم نکنی اکسیژن اینجا هم ته می کشه و آخر یه شب هممون از بی اکسیژنی تلف می شیم. با این وضع گاز که نمی تونیم در و پنجره رو هم زیاد باز بگذاریم.</p>
<p>* یه حرفهایی هست که نمی شه نوشت، مثل:  من &#8230; &#8230;، &#8230; هم &#8230; &#8230; شده، &#8230; &#8230; &#8230; نیست!!! :( اما شکر که &#8230;ش، حتی اگه &#8230;!</p>
<p>اوفف خالی شدم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/73/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طالع بینی امید به فردا</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/67</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/67#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jan 2008 10:10:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفی جات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/67</guid>
		<description><![CDATA[- بعضی از آدم ها دلشون می خواد به فردا مطمئن بشند، که فردا هم روزیه مثل باقی روزها. این آدم ها قصد تغییر ندارند.
- بعضی ها دلشون می خواد به فردا امیدوار باشند، تا مطمئن بشند که اگر زمین بخورند یکی دستشون رو می گیره و بلندشون می کنه. این آدم ها به پشتوانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- بعضی از آدم ها دلشون می خواد به فردا مطمئن بشند، که فردا هم روزیه مثل باقی روزها. این آدم ها قصد تغییر ندارند.<br />
- بعضی ها دلشون می خواد به فردا امیدوار باشند، تا مطمئن بشند که اگر زمین بخورند یکی دستشون رو می گیره و بلندشون می کنه. این آدم ها به پشتوانه اطرافیانشون پیش می رند و سعی می کنند خودشون رو به سطح نرمال جامعه نزدیک کنند.<br />
- بعضی هام دلشون می خواد به فردا امیدوار باشند، طوری که مطمئن باشند بقیه هم مثل اونها از فردا مطمئن نیستند. این آدم ها به پشتوانه خودشون و اعتقاداتشون جلو می رند و دوست دارند که دور و برشون از آدم منفی نگر و بدبین خالی باشه.</p>
<p>- &#8211; -</p>
<p>- آدم ها دسته اول کمی تا قسمتی بازنده اند.</p>
<p>- آدم های دسته دوم زندگی روتین و ساکت و آرومی دارند، آدم های هستند برون گرا، همراه با شادی و غم دسته جمعی. روشی که در پیش گرفتند دور از هیجان غیر قابل پیش بینی و غالبا امیدوار کننده است اما تخیل در زندگی شون چندان نمودی نداره. از اینکه از این دایره خارج بشند واهمه دارند، چون از عکس العملشون مطمئن نیستند.</p>
<p>- آدم های دسته سوم خیلی رفتار نرمالی ندارند اما دوست دارند سیاستمدار، هنرمند یا نظریه پرداز مشهوری بشند. زندگی پر فراز و نشیبی و توام با ریسکی دارند، که همراه با از دست  دادن ها یا به دست آوردن های مکرره، و از همین رو به شخصیت و رفتارهاشون احاطه کامل دارند و می شه گفت انسان های کاملی هستند. اهل باج دادن نیستند، به پشت سرشون و زیر دستشون نگاه نمی کنند ولی انسان های مسئولیت پذیری هستند. تعریفی که از اخلاق و وجدان دارند کاملا شخصیه، به همن دلیل نزدیک شدن بهشون بسیار دشوار و پرهزینه است، در مقابل تنها چیزی که سر خم می کنند اینه که همونطور که هستند پذیرفته بشند و بزرگترین دشمنشون ترس، شک و غروره.</p>
<p>این دسته اگر تحمل سختی ها رو نداشته باشند و یا اینکه از تنها موندن می ترسند بهتره خودشون رو به دسته دوم نزدیک تر کنند، با این هزینه که کمی از خلاقیتشون صرفه نظر کنند.</p>
<p align="justify">- &#8211; -</p>
<p align="justify">حق درج و اقتباس مطلب با ذکر منبع مجاز است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/67/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Heaven &amp; Hell</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/46</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/46#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 18:57:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/46</guid>
		<description><![CDATA[کمی بزنیم به جاده خاکی:

It is said that heaven does not create one man above or below another man. Any existing distinction between the wise and the stupid, between the rich and the poor, comes down to a matter of education.
Yukichi Fukuzawa

درسته که این آقای اسم مشکل از بهشت و جهنم برای القای تفکر خودش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="right">کمی بزنیم به جاده خاکی:</p>
<blockquote>
<p dir="ltr" align="left">It is said that heaven does not create one man above or below another man. Any existing distinction between the wise and the stupid, between the rich and the poor, comes down to a matter of education.</p>
<p align="right"><a href="http://www.keio.ac.jp/pdf/details.pdf">Yukichi Fukuzawa</a></p>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="right">درسته که این آقای اسم مشکل از بهشت و جهنم برای القای تفکر خودش استفاده کرده، با این حال نظر دادن در مورد بهشت و جهنم جسارت زیادی می خواد، چرا که مفاهیمی هستند که هرگز از دور دیده نمی شن و قابل دسترس نیستند، و زمانی که قابل دسترس هستند قابلیت قضاوت شدن ندارند.*</p>
<p dir="rtl" align="right">غالب آدم های محتاط سعی می کنند زمانی که از بهشت و جهنم صحبت می کنند این نکته رو لحاظ کنند که ممکنه طرف مقابلشون درکی از این مفاهیم نداشته باشه، تا به این صورت درجه امنیت مطرح کردن این موضوع رو بالا ببرند.با تمام این ملاحظات من دلم می خواد جسارت به خرج بدم و در مورد این مفاهیم غیر قابل لمس نظر بدم. امیده که عقاید کسی رو زیر پا نگذارم: به نظر من آدم ها موقعی که این دنیا رو ترک می کنند خودشون می دونند که کدوم طرفی هستند. اون کسی که زحمت بیشتری برای زندگی خودش و احیانا اطرافیانش کشیده و بیشتر بهش خوش گذشته راهی بهشت می شه، بهشتی که خودش برای خودش ساخته؛ و اون آدم هایی هم که برای بهشت رفتن کلی ناراحتی کشیدند اما بهشون خوش نگذشته احیانا خدا بهشون رحم می کنه و می فرستدشون پیلوت بهشت!</p>
<p dir="rtl" align="center">- &#8211; -</p>
<p dir="rtl" align="right">* من تمرکز رو هم به این صورت  معنی می کنم: تمرکز چیزیه که قابل قضاوت و دسترسی از دور نیست، و زمانی که از دور و دید استدلال بهش نگاه بشه دیگه تمرکزی وجود نداره. می شه با یکم بازی فلسفی این دوموضوع  رو به هم ربط داد.</p>
<p dir="rtl" align="right">اممم&#8230; به نظرم از اثرات بارون امروزه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/46/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفاوت در نگاه</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/42</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/42#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Nov 2007 12:51:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[یقین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/42</guid>
		<description><![CDATA[بهتره به جای اینکه مسیرهای شک رو مسدود کنیم، مسیر های یقین رو فراخ تر کنیم؛ اگر دومی روزی به ۱۰۰ برسه، اما اولی هیچ وقت به صفر نمی رسه!
پی نویس: این عبارت قصار از خودم بود.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بهتره به جای اینکه مسیرهای شک رو مسدود کنیم، مسیر های یقین رو فراخ تر کنیم؛ اگر دومی روزی به ۱۰۰ برسه، اما اولی هیچ وقت به صفر نمی رسه!</p>
<p>پی نویس: این عبارت قصار از خودم بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/42/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دات کام شدیم</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/35</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/35#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Nov 2007 14:21:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصمیم]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/35</guid>
		<description><![CDATA[بالاخره دات کام شدیم.
خیلی وقت بود تو فکرش بودم اما بدون اینکه انتظارشو داشته باشم محقق شد! تمام زحمات دومین و کارهای فنی و انتقال وبلاگ از سرور وردپرس رو برادرم متقبل شد. من واقعا نمی دونم چطور ازش تشکر کنم. شاید توی این روزهای پر از مشغله و وسط این همه کار عقب مونده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره دات کام شدیم.</p>
<p>خیلی وقت بود تو فکرش بودم اما بدون اینکه انتظارشو داشته باشم محقق شد! تمام زحمات دومین و کارهای فنی و انتقال وبلاگ از سرور وردپرس رو برادرم متقبل شد. من واقعا نمی دونم چطور ازش تشکر کنم. شاید توی این روزهای پر از مشغله و وسط این همه کار عقب مونده یه سورپریز واقعی بود.</p>
<p>در این گیر و دار به وردپرس یقین پیدا کردم (قبلا فقط بهش ایمان داشتم). در اولین فرصت سعی می کنم php رو شروع کنم. مدت زیادی که از دنیای وب عقب موندم.</p>
<p align="center"> &#8211; - -</p>
<p align="right">امروز توی یه جلسه پرسش و پاسخ شرکت داشتیم. در مورد نحوه تصمیم گیری درست صحبت می کردیم. بحث جالبی بود. خلاصه سه ساعت جلسه تیتر های زیر بودند:</p>
<p align="right">۱٫ نیاز واقعی رو درک کنیم. <strong>نیاز</strong> رو از <strong>خواسته</strong> جدا بدونیم. خواسته ها چیزهایی هستند که دوست داریم به دست بیاریم، اما نیاز چیزهایی هستند که نیاز داریم به دست بیاریم.</p>
<p align="right">۲٫ آگاهانه انتخاب کنیم. یکی از اصول انتخاب آگاهانه اینه که مطمئن باشیم <strong>انتخاب دیگری </strong>هم داریم. می شه این انتخاب دیگر رو فقط نگه داشت و <strong>بعدا </strong>در موردش فکر کرد.</p>
<p align="right">۳٫ از بین این انتخاب ها تصمیم گیری کنیم. در تصمیم گیری از خودمون بپرسیم که آیا نیاز واقعی مون رو شناختیم؟ آیا از گزینه های رسیدن به اون نیاز کاملا خبر داریم و شرایط و زمینه ها رو در نظر گرفتیم؟</p>
<p align="right">۴٫ به درستی و کمال خودمون ایمان بیاریم. توهماتی که باعث تصمیم گیری و انتخاب نادرست می ند رو بشناسیم و اونها رو در تصمیم گیری دخالت ندیم. مطمئن بشیم که با خودمون رو راستیم.</p>
<p align="right">۵٫ به احساسمون اعتماد کنیم. اگر جایی در تصمیم گیری شک کردیم اون چیزی رو انتخاب کنیم که احساسمن رو ارضا می کنه. (فکر می کنم مثل من عقیده دارید که حستون هیچ وقت اشتباه نمی کنه. سوای شناخت عمیقش، یه دلیلش اینه که حسمون غالبا مسائل رو به اونجایی می رسونه که خودش می خواد)</p>
<p align="right">۶٫ و مهمترین مورد اینکه در تصمیماتمون این نکته رو لحاظ کنیم که <strong>ما همیشه شایسته بهترین ها هستیم.<br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/35/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پله آخر خوشبختی</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/24</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/24#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Sep 2007 20:10:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفی جات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/?p=24</guid>
		<description><![CDATA[مدتی بود که فکر می کردم وجدان در زندگی آدم ها جایی نداره.
جمله ی خیلی خیلی روتینیه. کلیشه ای که غالبا شک برانگیزه. باید کلمات رو رقصوند تا مفهوم رو بیان کرد.
- &#8211; -
نقشه ی آدم ها برای زندگی اینه: کار می کنم زحمت می کشم، درس می خونم، معامله می کنم تا برسم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدتی بود که فکر می کردم وجدان در زندگی آدم ها جایی نداره.</p>
<p>جمله ی خیلی خیلی روتینیه. کلیشه ای که غالبا شک برانگیزه. باید کلمات رو رقصوند تا مفهوم رو بیان کرد.</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p>نقشه ی آدم ها برای زندگی اینه: کار می کنم زحمت می کشم، درس می خونم، معامله می کنم تا برسم به اون چیزی که می خواستم و خوش و خرم و خوشبحت بشم.</p>
<p>ما متاسفانه &#8220;اون چیزی که می خواستم&#8221; غالبا مشخص نیست، برای همین آدم ها از روی روش های خوشبخت شدن دیگران تقلب می کنند، بدون اینکه به آغاز و انجامش فکر کنند و از بخت بد الگویی که پیدا می شه وجدان رو زیر پا می گذاره.</p>
<p>ماجرا ظاهرا به خوبی و خوشی می گذره تا جایی که تا خوشبخت شدن یکی دو پله فاصله می مونه. و من اون یکی دو پله آخر رو &#8220;احساس لایق بودن در برابر اون خوشبختی&#8221; می دونم. فکر می کنم کسی که وجدانش رو زیر پا گذاشته اگه پله یکی به آخر رو هم رد کنه، نفس پله آخر رو نخواهد داشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/24/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
