ارسال شده توسط گلاب در تاریخ: ۰۵ شهریور, ۱۳۸۶
خوشبختانه به خاطر شغل مادرم، این شانس رو دارم که با معلمهای دوره ابتدایی ام کماکان دمخور باشم و البته در معرض قربون صدقه های مکرر و دعای خیر دائمی اونها. گاهی توی مجالسمون، هر پنج تا سر اینکه شاگرد کدومشون بودم دعوای صوری راه می انداختند و من هم کیف دنیا رو می کردم!
همشون […]
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ: ۲۵ مرداد, ۱۳۸۶
تجربه نشون داده که زمانی که خیلی آرومم نه خوب می تونم نقاشی کنم و نه اینکه خوب کد بزنم. در اون رمان فکر می کنم مشکلاتی وجود دارند اما من ازشون بی خبرم.بر عکس یکی از بهترین کدهای طول عمرم رو در پرالتهاب ترین روز تمام عمرم نوشتم.
آدمی همینه دیگه، در بدر دنبال آرامش […]