<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گيس گلابتون &#187; دسته‌بندی نشده</title>
	<atom:link href="http://tarsimm.com/archives/category/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarsimm.com</link>
	<description>درباره هنر نقاشی و زندگی روزمره</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 08:44:56 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>وقتی خود را نقض می کنیم</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/281</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/281#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 09:14:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/?p=281</guid>
		<description><![CDATA[هممم شاید گفتن از گذشته جالب نباشه. خونواده ام هم همیشه مانع می شند از اینکه من برم به گذشته و اعلب حواسم رو پرت موضوعات دیگه می کنند.
چیزی ازش یادم نیست.
فقط یک نکته ی خیلی جالب توجه یادمه که الان که بهش فکر می کنم می بینم بهتره بگمش تا نگم. با این فرض [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هممم شاید گفتن از گذشته جالب نباشه. خونواده ام هم همیشه مانع می شند از اینکه من برم به گذشته و اعلب حواسم رو پرت موضوعات دیگه می کنند.<br />
چیزی ازش یادم نیست.<br />
فقط یک نکته ی خیلی جالب توجه یادمه که الان که بهش فکر می کنم می بینم بهتره بگمش تا نگم. با این فرض که میانگین خرد جمعی ما آدم ها بالاتر از حد بی کلاسی و خاله خانباجی گریه. دوم اینکه صدی نود مسئول احساساتی که در مون بوجود می آد نیستیم و آدم هایی هستیم که با وجود ادعای زیاد معلول صد در صدی جامعه ای هستیم که توش زیست می کنیم.<br />
- &#8211; -<br />
گاهی که شرایط خیلی بهمون فشار می آره و منطقا همه چیز عادیه ولی حس می کنیم که یک چیزی در درون ماست که لنگ می زنه، از اونجا که راه تخلیه طبیعی نداریم به خودمون بند می کنیم. دنبال ایراد یا اشکالی می گردیم در درون خودمون. در شرایط بدتر شروع می کنیم به نقض خودمون از نظر فکری و بعد هم فیزیکی.<br />
توی اون مدت که فشار های روحی از یک طرف، فشار درس و دانشگاه از یک طرف و افت بازده ام توی شرکت خودم و ریسم و دور و بری هام رو به شدت نگران کرده بود هم از طرف دیگه، به ظاهر همه چیز طبیعی بود اما من نه، حس می کردم منم که یک ایرادی اشکالی دارم. بعد یه مدت واقعا پشیمون شدم از اینکه مثلا اینقدر بیچارگی کشیدم نقاشی یاد گرفتم. اگر یاد نمی گرفتم هم باهام همینطور برخورد می شد. یا مثلا درس خوندم. شریف رفتن برام افت شده بود. اینکه فیدبک بیرونی ام با فیدبک درونی ام یکی نبود دیوانه ام می کرد.<br />
شروع کردم به نقض خودم، نقض شرایطی که دوستش داشتم و براش زحمت کشیدم و برام آرامش فراهم می کرد. احساس می کردم همش یه مسیر پوچ و اشتباه بوده و تو در هر صورت می رسی به نقطه ای که خودت و خونواده ات تمام عمرشون رو صرف کردن که تو ازش فاصله داشته باشی.<br />
- &#8211; -<br />
اینا رو به حساب درد دل بگذارید. دوست داشتید بخونید و فرض کنید که کس دیگری غیر از من نوشته شون : ) </p>
<p>من خیلی خسته ام! یه مدتی نیستم. باید برای کار جدیدم آماده بشم. تدریس آسون نیست.<br />
مرسی از حمایت هاتون. </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/281/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توضیح واضحات + ناواضحات</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/279</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/279#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 22:17:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/279</guid>
		<description><![CDATA[آپگرید کردیم. تم قبلی با Wordpress 2.7 کار نمی کرد. مجبور شدیم تمپلیت رو عوض کنیم.
یکم یاد اون زمان کنیم با تم قبلی تا انشالا تم جدید برسه.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آپگرید کردیم. تم قبلی با Wordpress 2.7 کار نمی کرد. مجبور شدیم تمپلیت رو عوض کنیم.<br />
یکم یاد اون زمان کنیم با تم قبلی تا انشالا تم جدید برسه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/279/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این نیز گذشت</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/247</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/247#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Dec 2008 21:41:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/247</guid>
		<description><![CDATA[دفاعم بد نبود شکر خدا. ۲۵ صدم بهم کم دادن. این ۲۵ صدم قد یه نخود هم نمی ارزه ولی توی معدل من خیلی موثره، در حد مرگ و زندگی.
فردا مصاحبه دارم، باید فیل هوا کنم. یعنی ضمانت بدم که می تونم فیله رو هوا کنم. خدا بخیر کناد.
مرسی از سمیر گل که اومد سر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دفاعم بد نبود شکر خدا. ۲۵ صدم بهم کم دادن. این ۲۵ صدم قد یه نخود هم نمی ارزه ولی توی معدل من خیلی موثره، در حد مرگ و زندگی.</p>
<p>فردا مصاحبه دارم، باید فیل هوا کنم. یعنی ضمانت بدم که می تونم فیله رو هوا کنم. خدا بخیر کناد.</p>
<p>مرسی از سمیر گل که اومد سر دفاعم.</p>
<p>ببخشینا: ولی پیله نکنیم به یه نفر آدم. وقتی طرف داره اذیتمون می کنه کاری به کارش نداشته باشیم. خودش خوب می شه. حالا منم یا دوست یک سال پیش من یا اون بلاگر خل و چلی که یک ساله پست به پست من می نویسه، که وقتی می خونمش حس می کنم یکی گذاشته دنبالم! عجب آدمایی پیدا می شن.</p>
<p>خوب از همینجا می تونم بگم نه تنها می بینمت و حست می کنم، بلکه باید بگم نقش مهمی در گرفتاری های یک سال اخیر من داشتی! یعنی دیگه شاهکاری، از این بیش تر دیگه امکان نداشت یه نفر توجه منو به خودش جلب کنه.</p>
<p>و البته از اون کسی که پشت سر نوشته های توه و هم من می شناسمش و هم تو هم انتظار <strong>خیلی بیشتر </strong>از اینو داشتم. انتظار داشتم انقدر تحت تاثیر رفتارای خرکی یک آدمی که پنج سال از خودش کوچکتره و تجربه زندگی هم <strong>نداره</strong> نباشه. والا تایید گرفتن از دیگرون به هر قیمتی نمی ارزه!</p>
<p>- &#8211; -</p>
<p>من دفاعمو کردم، الان حالم خیلی بهتره، گفتم از تنها مدیای موجود برای فحش و فضیحت دادن استفاده حداکثر کنم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/247/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از هر دری</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/243</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/243#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 14:38:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/243</guid>
		<description><![CDATA[از اونجا که فردا دفاع دارم، حبس شدم تو خونه، امروز هیج جا نبردنم بیرون!
حوصله ارائه دادن واسه خودمو ندارم، نشستم برای خودم شنگول و منگول می خونم.
یه کشف جدید داشتم، به اون دهن کجی معروف نایک یا همون نایکی ما ایرانی های خوشمزه می گن swoosh. به قول ویکی پدیا:
It is among the most [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از اونجا که فردا دفاع دارم، حبس شدم تو خونه، امروز هیج جا نبردنم بیرون!</p>
<p>حوصله ارائه دادن واسه خودمو ندارم، نشستم برای خودم شنگول و منگول می خونم.</p>
<p>یه کشف جدید داشتم، به اون دهن کجی معروف نایک یا همون نایکی ما ایرانی های خوشمزه می گن <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Swoosh"><span style="text-decoration: underline"></span>swoosh</a>. به قول ویکی پدیا:</p>
<p dir="ltr"><img src="http://en.wikipedia.org/wiki/File:Nike-Logo-Orange.svg" />It is among the most easily recognized brand logos in the world.</p>
<p dir="rtl">ای کاش مقاله ام پذیرفته شه.</p>
<p dir="rtl">کنفرانس گردن کلفته یادتونه؟ امریکا بود، فلوریدا، میامی. ریجکت شد مقاله ام، از بس که می بایست anonymously فرستاده بشه و من اسم نوشته بودم بالاش. هول هولی بود دیگه عیب نداره فک کنم.</p>
<p dir="rtl"><a href="http://www.tabnak.ir/pages/?cid=30332">مایکل جکسون در یک قدمی مرگ</a>! برای سلامتی اش دعا کنیم. (یاد دیوارای سال ۶۸ و چند سال بعدش می افتم).</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/243/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خود بیش مولانا بینی</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/226</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/226#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 01:44:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/226</guid>
		<description><![CDATA[دو سه ساعت قبل، اون ساعتی که به قول بابا نقطه ی اوج سردرد آدمیزاده و اصولا باید تنها باشه (و بغل دستشم غذای بودار مثل کتلت یا خورشت قرمه سبزی نگذاشته باشند!) وسط خواب و بیداری یه بیت شعر الهام شد بهم!! دقت کنید الهام شد!
- &#8211; -
بچه تر بودم حدودا تا نه سالگی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دو سه ساعت قبل، اون ساعتی که به قول بابا نقطه ی اوج سردرد آدمیزاده و اصولا باید تنها باشه (و بغل دستشم غذای بودار مثل کتلت یا خورشت قرمه سبزی نگذاشته باشند!) وسط خواب و بیداری یه بیت شعر الهام شد بهم!! دقت کنید الهام شد!</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p>بچه تر بودم حدودا تا نه سالگی شعر می گفتم، از اون موقع دچار کمبود قافیه شدم و شعر گفتن رو گذاشتم کنار. تا قبلش تو مدرسه پارتی ام کلفت بود و امروز که شعر می گفتم به مامانم می سپردم که به ناظممون بگه من فردا یه شعر دارم که سر صف بخونم! جلو روی هزار نفر بچه ی مظلوم که گوشم می کردن!</p>
<p>این کمبود قافیه یا حس زیاده خواهی من بالاخره لجم رو در آورد و از نظر خودم اینجوری که پیش می رم یک شاعر به درد نخور می شم که باید در به در دنبال قافیه بگرده. شخصیت خودمو حفظ کردم و خودم گذاشتمش کنار. فکرشو نمی کردم امشبی یک بیت شعر حرفه ای به ذهن من خطور کنه که قافیه دومشم از اسامی خداوند باشه.</p>
<p>مضمونش عاریه بود از یکی از حکایت های کوئلیو توی کتاب مکتوب، که می گه در زمان تغییر صرفا به کاستی هامون نگاه می کنیم، چه خوبه که به موفقیت هامون هم نگاه کنیم، این از مصرع اول. مصرع دومش هم این بود که به اونی که بالای سرمون هست هم تکیه کنیم.</p>
<p>خوب من الان به شدت احساس خود بیش مولانا بینی دارم. خیلی به خودم احترام می گذارم و سعی می کنم اون آدم شعر گریز شعر نخون که از ادبیات به شدت فراری بود رو متنبه کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/226/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بعد از دفاع</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/221</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/221#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 12:28:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/221</guid>
		<description><![CDATA[دفاعمون هم گذشت. البته نه کامل، استاد ممتحنه بالاخره جا زد و من صوری دفاع کردم. اصل بزن بزن چهارشنبه دیگه است!
خسته ام. خیلی زیاد. فکر می کنم وقتشه که نقشیو که حدودن یک سالی هست به زور بهم قالب شده &#8211; و از اونجا که راه پس و پیش هم نداشتم سعی کردم جوری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دفاعمون هم گذشت. البته نه کامل، استاد ممتحنه بالاخره جا زد و من صوری دفاع کردم. اصل بزن بزن چهارشنبه دیگه است!<br />
خسته ام. خیلی زیاد. فکر می کنم وقتشه که نقشیو که حدودن یک سالی هست به زور بهم قالب شده &#8211; و از اونجا که راه پس و پیش هم نداشتم سعی کردم جوری تو این قالب تنگ زیستن کنم که احدی رو متوقع نکرده باشم &#8211; پسش به صاحبش. انشاالله که خداوند عقل سلیم عنایتش بفرماید که لایق بدتر از این هاست!<br />
- &#8211; -<br />
پی نویس: این پست از باغ کن نوشته شده، توسط موبایل!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/221/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تهران</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/215</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/215#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Nov 2008 14:07:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/215</guid>
		<description><![CDATA[

- &#8211; -
نمای تهران، طبقه پنجم دانشگاه تربیت مدرس. دانشکده فنی مهندسی.
ما حصل انتظار سه ساعته برای دیدن استادی که از قضا استاد ممتحن من باشه.  البته بازم نشد ببینمش. تا بحال تنها اثری که ازش سِنس شده یک بار پشت تلفن بوده اونم بعد شناختن من بی مقدمه گفت : «خانم شما به من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://tarsimm.com/wp-content/uploads/2008/11/borj-milad2.jpg" title="borj-milad2.jpg"></a></p>
<p style="text-align: center"><a href="http://tarsimm.com/wp-content/uploads/2008/11/borj-milad2.jpg" title="borj-milad2.jpg"><img src="http://tarsimm.com/wp-content/uploads/2008/11/borj-milad2.jpg" alt="borj-milad2.jpg" /></a></p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="justify">نمای تهران، طبقه پنجم دانشگاه تربیت مدرس. دانشکده فنی مهندسی.</p>
<p align="justify">ما حصل انتظار سه ساعته برای دیدن استادی که از قضا استاد ممتحن من باشه.  البته بازم نشد ببینمش. تا بحال تنها اثری که ازش سِنس شده یک بار پشت تلفن بوده اونم بعد شناختن من بی مقدمه گفت : «خانم شما به من ایمیل نزدی!» انگاری استادم بهش گفته که فلانی بهت ایمیل زده و جواب ندادی.</p>
<p align="justify">&#8230; خیلی خوب بابا دعوا نداره! فعلا هر چی شما بگی!</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">ولی من ایمیل زدم!</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="justify">خدا پدر و مادر هر آن کسی که ایمیل زود جواب می ده رو بیامرزه. این یکی از خصلتای خوب استاد راهنمامه. هرگز معطلش نموندم، چه اینجا بود چه یک ماه تابستون که هیچ استادی تهران نمی مونه، چه شونصد ماهی که برای فرصت مطالعاتی رفته بود جاپن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/215/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند خط</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/199</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/199#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Nov 2008 19:43:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/199</guid>
		<description><![CDATA[یه وقت، مصمم می شی تا بغض چندین و چند ساله یک نفر رو بشکنی. بدون مزد و منت.
یه وقت هم یک نفر تصمیم می گیره بغض چندین و چند ساله ات رو بشکنه. بازهم بی مزد و منت.
این چیزها در چارچوب آداب اجتماعی نمی گنجه. چون اصولا باید راست بری و راست بیای تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه وقت، مصمم می شی تا بغض چندین و چند ساله یک نفر رو بشکنی. بدون مزد و منت.</p>
<p>یه وقت هم یک نفر تصمیم می گیره بغض چندین و چند ساله ات رو بشکنه. بازهم بی مزد و منت.</p>
<p>این چیزها در چارچوب آداب اجتماعی نمی گنجه. چون اصولا باید راست بری و راست بیای تا مقصر ناکامی های کسی نشی.</p>
<p>مرسی از همه آدم های مصممی که از این جمله آخری نترسیدند.</p>
<p style="text-align: center">- &#8211; -</p>
<p>یک هفته پر کار. تزم رو باید تموم کنم. دو تا مقاله بنویسم که یکی اش انگلیشه. کلی امضا از اینور و اونور جمع کنم.</p>
<p>استادم همدردی می کنه:</p>
<p dir="ltr" style="text-align: left">&nbsp;</p>
<address dir="ltr">&#8230; you should be very busy to defend your thesis, </address>
<address dir="ltr">and prepare the full paper for submission</address>
<address dir="ltr"> before your presentation date.</address>
<p>فارسی اش می شه خدا بیامرزدت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/199/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تاریخ</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/196</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/196#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 08:56:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/196</guid>
		<description><![CDATA[بابا یه وقتایی ازم می پرسه: تاریخ می خونی
می گم نه
با تعجب می پرسه: پس چی؟ این همه کتاب تاریخ رو می نویسن که تو بخونی و ازش عبرت بگیری! (کلن بابا همیشه نگران کتاب خون نشدن من هست و متاسفانه من تا چندی پیش کتاب تاریخ نمی خوندم بنابراین کتاب نخون بودم. بگو کی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">بابا یه وقتایی ازم می پرسه: تاریخ می خونی</p>
<p align="justify">می گم نه</p>
<p align="justify">با تعجب می پرسه: پس چی؟ این همه کتاب تاریخ رو می نویسن که تو بخونی و ازش عبرت بگیری! (کلن بابا همیشه نگران کتاب خون نشدن من هست و متاسفانه من تا چندی پیش کتاب تاریخ نمی خوندم بنابراین کتاب نخون بودم. بگو کی نگران من نیست؟)</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="justify">نتیجتا از تاریخ فقط می شه عبرت گرفت. و یکی از عبرتایی که من از تاریخ گرفتم این بوده:</p>
<p align="justify">اروپا ۶۰ سال پیش دو دسته شد، متحدین و متفقین. با هم جنگیدن زدن همدیگه رو کشتن و آخر سر همه این دعواها امریکا شد امریکا. اگه باور داشتن که امریکایی وجود داره هرگز دو دسته می شدند؟</p>
<p align="justify">۱۹۸۹ دیوار برلن فرو ریخت. با وجود بچه گی ام تمام صحنه هاش رو که از تلویزیون پخش می شد یادمه. اون لگدهای محکمی که به دیواره می زدن تا بریزه، هیچ وقت یادم نمی ره. (فکر کنم مال زیر ۱۲ سال نبود که من اینقدر خوب یادمه!)</p>
<p align="justify">خلاصه اروپا اتحادیه شد، ویزای شینگن در اومد. واحد پولشون یکی شد، و حتی الان از طریق مترو به هم وصلند. چون فهمیدن که امریکایی هم می تونه وجود داشته باشه.</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/5/5d/Berlinermauer.jpg" vspace="5" hspace="5" /></p>
<p align="right">(البته امریکا هم تا حالا فکر نمی کرد احمدی نژادی هم وجود داشته باشه که تا پای جان همه شهروندای کشورش بایسته!)</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="justify">و اینطوری بهتر دیدم عین یه بچه مثبت خوب تو زندگیم از این نتیجه گیری استفاده کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/196/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/181</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/181#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 07:27:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/181</guid>
		<description><![CDATA[
 بالاخره می میری* 
خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی
از خودت مراقبت می کنی.
نیازهایت را برآورده می کنی.
خوب گوش می دی یا می خونی، درباره ی رژیم غذایی،
تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن،
همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"> <strong>بالاخره می میری* </strong></p>
<p align="justify">خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی<br />
از خودت مراقبت می کنی.<br />
نیازهایت را برآورده می کنی.<br />
خوب گوش می دی یا می خونی، درباره ی رژیم غذایی،<br />
تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن،<br />
همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.<br />
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب ببینی.<br />
صابون هایی که تن را تمیز می کنن.<br />
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.<br />
مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن.<br />
اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات.<br />
زدن آمپولای ایمنی.[واکسن ها]<br />
و خوردن قرصای نیروزا.<br />
اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها<br />
بالاخره قصه به پایان می رسه&#8230;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"> <span id="more-181"></span><br />
میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری.<br />
دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری.<br />
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،<br />
و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری.<br />
میگساری هم که نکنی، باز می میری.<br />
دور کارهای خلاف را خط بکشی، باز می میری.<br />
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،<br />
باز می میری، آخرش می میری.<br />
بالاخره می میری،دست آخر می میری.<br />
آخرش می میری.<br />
می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،<br />
اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.<br />
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می میری.<br />
از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری.<br />
می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه،<br />
خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی، اما باز می میری.<br />
حمام آفتاب هم که نگیری، باز می میری.<br />
می تونی اون بالا، تو آسمون، پی ِ بشقاب پرنده بگردی<br />
شاید اونا تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری.<br />
بالاخره می میری، در نهایت می میری.<br />
آخر، یک زمانی، می میری.<br />
با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس<br />
می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری.<br />
دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری.<br />
روده ات را هم که سالم نگه داری، باز می میری.<br />
می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،<br />
اما همین که یَخِت را باز کنن، بالاخره می میری.<br />
می تونی ازدواج کنی، اما باز هم می میری.<br />
به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری.<br />
می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی،<br />
آزمایش ایدز، و تست ورزش بدهی،<br />
به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی.<br />
و تا صدسال زنده بمانی<br />
اما بالاخره می میری.<br />
سرانجام، در آخر کار می میری.<br />
در نهایت، خواه ناخواه می میری.<br />
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری<br />
قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی،<br />
چون بالاخره، در آخرکار می میری.</p>
<p dir="rtl" align="justify"> * پاهای کثیف، شل سیلورستاین، ناشر: کتاب خورشید</p>
</blockquote>
<p>جزو موثرترین چیزهایی بود که در زندگی ام خوندم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/181/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
