<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گيس گلابتون &#187; دبستان</title>
	<atom:link href="http://tarsimm.com/archives/category/%d8%af%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarsimm.com</link>
	<description>درباره هنر نقاشی و زندگی روزمره</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 08:44:56 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>۱ مهر ۶۸</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/170</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/170#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 19:14:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دبستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/170</guid>
		<description><![CDATA[این تاریخ، در واقع تاریخ رسمی رفتن من به کلاس اول دبستانه و نه تاریخ واقعی اش. چون در این تاریخ من کتابای اول دبستان رو که حفظ بودم هیچ تازه یک دور هم امتحان داده بودمشون!
جریان از این قرار بود که یک سال پیش از این، با مامانم که رسیدیم دم در مهد کودکمون، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">این تاریخ، در واقع تاریخ رسمی رفتن من به کلاس اول دبستانه و نه تاریخ واقعی اش. چون در این تاریخ من کتابای اول دبستان رو که حفظ بودم هیچ تازه یک دور هم امتحان داده بودمشون!</p>
<p align="justify">جریان از این قرار بود که یک سال پیش از این، با مامانم که رسیدیم دم در مهد کودکمون، من با این جمله معترضه که «مامان من ۳۰۰ ساله هی دارم می رم مهد خسته شدم بریم مدرسه» از زیر بار مهد رفتن شونه خالی کردم و رفتیم مدرسه مامانم. از اون به بعد دیگه مهد نرفتم و کلاس اول رو مستمع آزاد خوندم.</p>
<p align="justify">یادمه که اون زمان بهترین دوستم و شاید اولین دوست صمیمی ام یه دخترکی بود به اسم ملودی؛ که همیشه با یه کیف چرم قهوه ای روشن می اومد مدرسه و دختر خیلی آروم و دوست داشتنی ای بود. خیلی دوست دارم الان بدونم چه کار می کنه. فکر کنم اهل سوشال نتورک نیست چون هر چقدر توی نت گشتم دنبالش پیداش نکردم. از اونجا که دنیا خیلی کوچیکه از همین جا می گم «ملودی شاهمرادی» عزیزم، تا مدتها کارت تبریک عیدت رو نگه داشته بودم، امیدوارم که همیشه سالم و سلامت باشی.</p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="justify">توی مدرسه مامانم پارتی ام بود (از نوع سخت گیرش البته) و برای همین تو کلاس سر اینکه کنار کی بشینم بین بچه های حال و حوصله دارمون دعوا می شد. یه باری هم این دعوای «کجا بشینم» کشیده شد به وسط درس معلممون و من بی هوا و فشنگی رفتم روی میز و از یه نیمکت عقب تر غلط زدم نشستم یه نیکمت جلوتر! فکر کنم صحنه خیلی خنده داری بوده باشه وسط کلاس اما طفلی معلمم از پای تخته فقط یه کوچولو بهم اخم کرد! فقط! اخم موندگاری بوده که هنوز یادمه، ولی خوب پارتی دار بودن هم در این موارد نعمتی بود برا خودش.</p>
<p align="justify">خلاصه &#8230; سال بعدش شد و دوباره نشستم سر کلاس اول، چون پدرم اعتقاد داشت هر چیزی باید سر جای خودش باشه. اون سال مامانم مدرسه اش رو عوض کرد که به خونه مون نزدیک تر باشه. معلمم هم عوض شد. و دوستام، و ایندفعه ارتباطم رو با اولین دوست اون سالم هنوز که هنوزه حفظ کردم. می شه چیزی در حدود ۲۰ سال!</p>
<p style="text-align: center">- &#8211; -</p>
<p align="justify"><a href="http://roshan1980.persianblog.ir/">زهرا که </a>نوشت منم یاد گذشته هام کردم. شما هم اگه یادش کردید بنویسید.</p>
<p align="justify"> فکر می کنم بهتر بود تیتر این پستم رو بگذارم روز چندم از ماه چندم سال ۶۷٫</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/170/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حس غریب</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/19</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/19#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Aug 2007 21:27:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[دبستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/?p=19</guid>
		<description><![CDATA[خوشبختانه به خاطر شغل مادرم، این شانس رو دارم که با معلمهای دوره ابتدایی ام کماکان دمخور باشم و البته در معرض قربون صدقه های مکرر و دعای خیر دائمی اونها. گاهی توی مجالسمون، هر پنج تا سر اینکه شاگرد کدومشون بودم دعوای صوری راه می انداختند و من هم کیف دنیا رو می کردم!
همشون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">خوشبختانه به خاطر شغل مادرم، این شانس رو دارم که با معلمهای دوره ابتدایی ام کماکان دمخور باشم و البته در معرض قربون صدقه های مکرر و دعای خیر دائمی اونها. گاهی توی مجالسمون، هر پنج تا سر اینکه شاگرد کدومشون بودم دعوای صوری راه می انداختند و من هم کیف دنیا رو می کردم!<br />
همشون رو می پرستم، از همه بیشتر معلم کلاس پنجمم، که خانمی جا افتاده و خوش مشربه و هنوز بعد از ۱۲ ۱۳ سال شناخت و رفت و آمد، اسم کوچیکش رو نمی دونم و به عادت اون زمانا بهش می گم «خانم ساعی». خانمی مسن و کمی فربه که از زمانی که من یادمه توی راه رفتنش مشکل داشت و با عصا راه می رفت. به همین دلیل کلاس ما برخلاف سایر کلاس پنجمی ها به جای طبقه ی دوم، انتهای طبقه اول بود.<br />
همیشه (تا قبل از این شنبه) معلم کلاس پنجمم رو یک خانم محکم و باوقار و آمر و دست نیافتنی می دیدم. خانمی که مدام قربون صدقه ام می رفت و من هم کیف می کردم از داشتن کسی که در کودکی خودم رو بهش اثبات کرده بودم. اما شنبه این هفته که حدودا بعد یک سال می دیدمش، احساس کردم بجای اینکه شاگردش باشم، دوست و هم صحبتش هستم. اولین بار بود که داوطلبانه و بدون حس تعهد کودکانه، و صرفا به دلیل انسان دوستی توی راه رفتن کمکش کردم و برخلاف همیشه چقدر استقبال کرد. اونقدر گرم صحبت شدیم که من فراموش کردم مهمونی به چه دلیله و من کجا هستم.<br />
- &#8211; -<br />
حس جالبی بود، این حس ملموس «بزرگ شدن».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/19/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
