این مدت حرف حر.است و دانشگاه و اینا خیلی پیش اومد.
یادم می آد سال ۸۵ بود و من برای کارهای پایان نامه ام مجبور بودم از شرکت بزنم و برم دانشگاه یا پیش استادم، یا پیش مسئول آموزش دانشکده. گرمای هوای مرداد ماه از یک طرف، خلوتی دانشگاه از یک طرف و دلایل عدیده دیگه […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۵ تیر ۸۷ | ۴ نظر »
حس می کردم هیولایی که قبلا اسمش توهم بود و حالا اسمش رو عوض کرده به نمی دونم چی چیِ چی چی پناه، خیلی وقته مرده و به توهمات پیوسته، ولی می یبنم نه هنوزم داره به خوبی نفس می کشه!p:
راه حلی ندارید برای کشتن هیولا یا سرگرم کردنش حتی؟ غیر از اینکه مثل اون […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۲ تیر ۸۷ | ۴ نظر »
امروز آخرین امتحان فوقم رو دادم. خدا رو شکر بد نشد که هیچ، خوبم شد. قبلش دو فص حسابی آبغوره گرفتم، از اون کارا که کسی از من سراغ نداره!
خواستم بگم که مرسی از همه اونهایی که این مدت تلخی من رو و بد اخلاقی هام رو تحمل کرده اند. آدم وقتی از خودش ناراضی […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۱ تیر ۸۷ | ۳ نظر »
گاهی شک می کنم که، این که آیا اینکه مساله ای رو برای خودمون اثبات کنیم بهتره یا به دیگران؟ اینکه چیزی رو می خواهیم باید تو پوست و گوشتمون باشه یا اینکه اگر دیگران پذیرفتند کافیه؟ اگر که برای برداشتن قدم بعدی به شخصه آماده هستیم بهتره یا این که مسیر باید برامون بهتر […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۳۱ خرداد ۸۷ | ۳ نظر »
به سلامتی مقاله من داره به سرانجام می رسه. دکترمون مسافرته، اما هنوز پیگیر کار منه، یک کلمه هم بهم نمی گه چرا دیر کردی، آخه من با زن و بچه اومدم مسافرت یکم خوش بگذرونم! اقرار می کنم که خیلی دانشجوی بدی بودم براش!
- - -
امروز صبح یک کیف پر از مدارک گم شد. […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۲۷ خرداد ۸۷ | ۴ نظر »
چند تا اصل علمی توی دنیا هست که مواقع گرفتاری به درد می خوره. از این جمله:
شما همیشه خوب و درست هستید، همیشه همونی هستید که باید باشید. حتی اگر به خودتون شک کنید تغییری در موجودیت فعلی تون نداره، فقط انرژی خودتون رو بی خود صرف کردید و ممکنه آینده تون رو به خطر […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۱۶ خرداد ۸۷ | ۲ نظر »
امروز به مامانم می گفتم که تو منو بی حوصله بزرگ کردی! حوصله منو نداشتی. حالا من با مامانم شوخی دارم اما مامانا این جور وقتا خیلی آتیشی می شن.
مامان من فی البداهه یکی از خاطراتی رو نقل کرد که درسته بارها شنیده بودم اما چون عصبانی بود این دفعه تعریفش خیلی بامزه تر شد!
- […]
موضوعات: خودمونی, کتاب | تاریخ: ۱۱ خرداد ۸۷ | ۴ نظر »
الان ساعت ۱۱ شبه و من فردا ساعت ۸ صبح باید یه مقاله ارائه بدم که هنوز حتی نمی دونم تیترش چیه. اینقدرام البته اعصابم آروم نیست که ریسک کنم تا این حد، منتهی هم مقاله و هم پاورپوینتش که حاضر و آماده از اینترنت دانلود کرده بودم گم شده! و الان دارم سعی می […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۳ خرداد ۸۷ | ۱۵ نظر »
روزی روزگاری یه دونه گرده ی از یه درخت ناشناس می افته توی باغچه دم در حیاط ما. این گرده هه، خود به خود کنار سه تا چنار گردن کلفت دیگه رشد می کنه و بزرگ می شه. روزی که ما دیدیمش، توی نیم متر فضا بین جدول و درخت بغلی اش تاب می خورد. […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۱۹ اردیبهشت ۸۷ | ۸ نظر »
دیروز تا جایی که جا داشت بی دغدغه نقاشی کردم. امروز دارم روی اولین مقاله ام کار می کنم. آخر هفته هم یه سر می زنم به شرکت که بگم من زنده ام، یکی از بچه ها یه جورایی بهم گفت یه روز حتما بیا شرکت. می پرسم صاحبکار زنگ زده؟ رییسم گفته بیام؟ می […]
موضوعات: خودمونی | تاریخ: ۷ اردیبهشت ۸۷ | ۲ نظر »