در حین سر زدن به کارای پاستلم برخوردم به یک صفحه از ویژه نامه شرق مورخ خرداد ۸۵ که کاور یکی از کارام بود.
متنش رو اینجا بخونید.
Posted by: زهرا on: ۰۸ دی, ۱۳۸۸
مدتی پیش پستی رو نوشته بودم در حمایت از دولت اصلاحات (و نه شخص خاصی). امیدوار بودم که بشه اون دولت رو با روتوش هایی احیا کرد تا جو جامعه و خصوصا قشر روشنفکر بتونن نفس بکشند و خودش بتونه مقدمه ای بشه برای جلوگیری از بلاهای آتی از جمله اقتصاد نفتی – دشمن تراشی [...]
Posted by: زهرا on: ۱۷ آذر, ۱۳۸۸
به نظرم ساده ترین معنایی که می شه برای جبر و اختیار متصور شد انتخاب آگاهانه از بین معدود راه های پیش روه. آدم ها انتخاب های معدودی دارند و شیوه و سبک زندگیشون اونها رو به یکی از راه های موجود سوق می ده. به نظر می آد ما آدم ها در عین اختیار [...]
Posted by: زهرا on: ۱۰ آبان, ۱۳۸۸
و خداوند در پهنه وسیع خلقتش چقدر غریب است!
و نرید ان نمن علی الذین استضعفو فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین.
Posted by: زهرا on: ۲۲ مهر, ۱۳۸۸
ورزش گوشه گمشده ی زندگی ما ایرانی هاست. شاید ورزش کردن خصوصا صبحگاهی اش چیزیه که قدمای ما ناخواسته رعایت می کردند و ما ناخواسته تو زندگی شهری مون فراموشش کردیم. بابا تعریف می کنه که روزی چند کیلومتر دوچرخه سواری می کرده تا به محل کارش برسه. یه جور فعالیت اجباری. الان به مدد [...]
Posted by: زهرا on: ۱۸ مهر, ۱۳۸۸
باید اینجا تابلو می زدم که به دلیل تعمیرات مسدود است.
دو سه روزی تعمیرگاه بودیم. پنچرگیری و تعویض روغنی و بالانس و اینا.
به همت آقای برادر.
دو سه روزه داره تموم می شه و داریم بر می گردیم ولایت.
ممنون از همه دوستایی که حالم رو پرسیدند به هر نحو.
من خوبم و به زودی اینجا رو از [...]
Posted by: زهرا on: ۲۲ شهریور, ۱۳۸۸
بابا برام دوتا قناری گرفت.
پای یکیشون شکست.
بردیمش دکتر.
دکتره خندید گفت می خواین جداش کنم؟ گفتیم نه.
شربت کلسیم نوشت براش.
هر روز با قطره چکون کلسیوم می خوره.
چند روزه پاهه جوش خورده.
یه وقتایی سعی می کنه روش وایسه.
امید رو از این پرنده باید یاد گرفت.
می گن آدم خداشناس باید عذر پذیر باشه حتی اگه عذر موجهی در کار نباشه.
قربون این فرمول های خداشناسی برم که اینقدر کار خلق خدا رو آسون می کنه.
- – -
قضیه اینجاس که حالا یه کاری کردی شده دیگه انقدر دنبال آثار و شواهدش نباش. عدل زد و طرفت از خدا می ترسید.. نه بگو [...]
Posted by: زهرا on: ۱۱ شهریور, ۱۳۸۸
دیروز تجربه ی جدیدی بود. رنگینک پختم.
امروز تجربه جدید تر: می خوایم زولبیا بپزیم. با مامانم.
گوبلن هم که می دوزیم. سر نخ قضیه کجاست؟
اینکه مامان خانم دو سالی دانشسرا رفتن.
Posted by: زهرا on: ۰۹ خرداد, ۱۳۸۸
___ روز مونده به اتمام این گوبلنه!!
جای خالی را با عدد دلخواه پر کنید.