<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گيس گلابتون &#187; المپیک</title>
	<atom:link href="http://tarsimm.com/archives/category/%d8%a7%d9%84%d9%85%d9%be%db%8c%da%a9/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarsimm.com</link>
	<description>درباره هنر نقاشی و زندگی روزمره</description>
	<lastBuildDate>Wed, 28 Jul 2010 08:44:56 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>المپیک با تاخیر</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/147</link>
		<comments>http://tarsimm.com/archives/147#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 15:33:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا</dc:creator>
				<category><![CDATA[المپیک]]></category>
		<category><![CDATA[خودمونی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/147</guid>
		<description><![CDATA[این درسته که هر چیزی درجایگاه خودش با ارزشه. من به شخصه نسبت به نژاد زرد احساس خوبی ندارم، فکر هم می کنم خیلی های دیگه اینطور باشند و گمان نکنم برای این زردها اصلا مهم باشه که چقدر برای بقیه نژادها تو دل برو اند. اما انصافا این افتتاحیه شون عالی بود و هارمونی خیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">این درسته که هر چیزی درجایگاه خودش با ارزشه. من به شخصه نسبت به نژاد زرد احساس خوبی ندارم، فکر هم می کنم خیلی های دیگه اینطور باشند و گمان نکنم برای این زردها اصلا مهم باشه که چقدر برای بقیه نژادها تو دل برو اند. اما انصافا این افتتاحیه شون عالی بود و هارمونی خیلی خیلی خوبی داشت، واضح تر بگم از نظر من این کم و کاست اخلاقی شون رو خیلی خوب پر کرد! فکر کنم بشه تا سالیان سال به این نژاد خوش بینانه تر نگاه کرد.</p>
<p style="text-align: center"><img src="http://tarsimm.com/wp-content/uploads/2008/08/beijing-2008-olympic-games-4.jpg" alt="beijing-2008-olympic-games-4.jpg" width="420" height="239" /></p>
<p align="center">- &#8211; -</p>
<p align="justify">چینی هایی که من در زندگانیم دیدم دوتا از تکنیسین های شرکت مخابرات بودند، تکنیسین های صادراتی مربوط به <a href="http://www.aftab.ir/articles/computer_internet_infortmation_technology/computer_science/c14c1171283958_huawei_p1.php">هواوی های معروف چین</a>. حدودن دو سال پیش بود، اون زمان   خواهرم و یکی دیگه از کارشناسهای مخابرات مسئول روترهای استان تهران بودند و به اصطلاح پسوردشون رو داشتند و این تکنیسین های چینی طبعا نه. یه بار که رفتم شرکتشون این دوتا رو دیدم که پشت روترها نشسته اند و سرشون تو کار خودشونه. یکی از این چینی ها (که «جو» صداش می کردند و انگار اسم اصلی اش برای ماها قابل تلفظ نیست) از خواهرم خواست که پسورد بزنه و من هم از این فرصت استفاده کردم تا هم این دوتا چینی رو ببینم (جو که یه مرد چاق بود با صورت گوشتی افتاده مثل رزمی کارای بامزه خودشون و به قد کافی هم عظیم بود که نتونستم اونیکی رو ببینم) و هم اینکه ببینم توی اتاقک مرموز روترها چه خبره که انقدر مواظبش هستن. البته که خبری نبود، یه سری رک با یه چیزایی توشون که تند تند چشمک می زد. ولی باید بگم این خودش در حد رکورد بود چون غریبه ای نباید نزدیک اون روترها می شد. مثلا از کجا معلوم من پامو نذارم رو سیم و اینترنت تهران رو ظرف یک ثانیه بخوابونم؟</p>
<p align="justify">جریان اینطور بود که اونروز با بچه هاشون قرار داشتند که دستپخت یکی از همکارای مجردشون رو تست کنن تا احیانا مطمئن بشن که از طرف از گرسنگی تلف نمی شه، یا شایدم زورشون به اون بنده خدا رسیده بود؛ اون طفلک هم هیچی نه و میزرا قاسمی پخته بود براشون! در کنار این تولد یکی دیگه از همکاراشون هم بود. خلاصه خواهرم اونروز زنگ زد بهم و من هم به همین مناسبت های خیلی خوشمزه از شرکتمون که چند تا کوچه بالاتر بود مرخصی گرفتم و رفتم اونجا. اون زمان تازه نتیجه ارشدم هم اومده بود و بعد خوردن میزرا قاسمی مزبور و کیک تولد، با رییس بخش و باقی کارمندا همصحبت شدیم و ازشون تبریک شنیدم و در مورد بعد از ارشدم (یعنی همین الان) کلی باهام مصاحبه شد که کجا برم برا کار و کجا نرم و چی دوست دارم و خلاصه اینطوری شد که دیگه غریبه به حساب نمی اومدم و تونستم برم اونطرف دیوار شیشه ای!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarsimm.com/archives/147/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
