ارسال شده توسط زهرا در تاریخ: ۱۲ فروردین ۱۳۸۷
حدود یک هفته ای رو در سواحل خزر سپری کردیم. و البته جای شک نیست که مسبب اصلی این سفر من بودم، که عموجان بزرگ رو راضی به سفر کنم تا دسته جمعی بریم ویلای پسرش. جای شما خالی خوش گذروندیم و شب رو با صدای امواج و روز رو در گردش و سیر و سفر بی دغدغه با ماشین نوی پسرعمو و احیانا کشف گجت ها و قابلیت های عجیب و غریبش گذروندیم و البته افتخار این سفر برای من باقی موند و تا یه مدتی از من به عنوان یک قهرمان یاد می کنند. ولی انصافا راضی کردن عمو خیلی سخت بود، شاید تا سالیان سال هر وقت اسم شمال رفتن بیاد این مساله که «فقط فلانی می تونه عمو رو راضی کنه» به عنوان یکی از افتخارات نسل سوم در خلال خاطرات نقل بشه. کما اینکه در طی این چند روز اینقدر گفته شد که باعث شد درجه خودشیفتگی من از اینی که هست فراتر بره طوری که خودم هم موندم که عجب کاری کردم!

بله به این ترتیب این سفر بیشتر از انتظار به من ساخت و خوش گذشت، مخصوصا شبهایی که خوابم نمی برد و گوش به صدای امواج می دادم و خلاصه اگر طبع شعرم در نه سالگی کور نشده بود شاید در همون حالت افقی دو خط شعر هم می گفتم.
باقی تعطیلات رو یا مثل کارمند کوچولو می رم سر کار یا به سان یه بچه مثبت با مهرنوش می ریم دانشگاه سر درس و مشقمون! کما اینکه امروز رفتیم دانشگاه و برای یک بار هم که شده دانشگاه رو - که از برکت زحمت باغبون هاش خوش رنگ و لعاب تر و دلبازتر شده، طوری که هیچ محوطه ای محصور به درخت، شمشاد یا بوته بلندتر از حد معینی نیست تا همه چیز تحت کنترل حراست دلسوز دانشگاه باشه - بدون حضور بر و بچ شلوغ و پلوغش گذروندیم.
- - -
بهاره، بهار. اینقدر همه چیز زیباست که احساس می کنم این همه غری که به جون زمستون زدم بی خود بوده. اون زمستون سخت شاید ارزش دیدن جوونه های شاداب و این هوای ملس رو داشت.