<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>Comments on: خوشبختی و الی آخر</title>
	<atom:link href="http://tarsimm.com/archives/73/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarsimm.com/archives/73</link>
	<description>درباره هنر نقاشی و زندگی روزمره</description>
	<lastBuildDate>Thu, 20 May 2010 18:36:31 -0500</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>By: سوسن جعفری</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/73/comment-page-1#comment-291</link>
		<dc:creator>سوسن جعفری</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/73#comment-291</guid>
		<description>من که چیزی نفهمیدم! جز همان ستاره‌ی سومی!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من که چیزی نفهمیدم! جز همان ستاره‌ی سومی!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: سوسن جعفری</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/73/comment-page-1#comment-290</link>
		<dc:creator>سوسن جعفری</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/73#comment-290</guid>
		<description>هیچوقت کاری را به اتمام نرساندم. نقاشی توی خونم بود، هرگز پیش استادی نرفتم و طراحی را خودجوش آموختم برای رنگ و روغن از کتابها استفاده کردم. ولی به خاطر بیماری‌ام نتوانستم زیاد تمرین کنم. آخرین تابلویی که کشیدم بهار ۸۵ بود. بانوی انار که در وبلاگم گذاشته بودم روزی. 

نوشتن زیاد سختم نیست. این به هر حال تنها فعالیتی است که به گمانم اگرکاملاً هم فلج بشوم امکان ادامه‌اش هست.

طراحی‌های من خیلی عالی هستند. هر بار که استادی می‌دید باورش نمی‌شد که بدون مدل و بدون بهره‌مندی از کلاسهای نقاشی و طراحی، اینطور کشیده باشم‌شان. می‌توانم چندین ده نفر را در حالات مختلف و فعال نقاشی کنم بدون اینکه کوچکترین ایراد آناتومیک بتوانید برایش پیدا کنید ولی در مورد رنگ … کمی که نه، خیلی مشکل دارم، شاید چون و حتماً چون زیاد تمرین نکردم.

موفق باشی دوست من.

(این کامنت برای یکی از پست‌هاتون بود که در مورد چطور نقاش شدن‌تان نوشته بودید)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هیچوقت کاری را به اتمام نرساندم. نقاشی توی خونم بود، هرگز پیش استادی نرفتم و طراحی را خودجوش آموختم برای رنگ و روغن از کتابها استفاده کردم. ولی به خاطر بیماری‌ام نتوانستم زیاد تمرین کنم. آخرین تابلویی که کشیدم بهار ۸۵ بود. بانوی انار که در وبلاگم گذاشته بودم روزی. </p>
<p>نوشتن زیاد سختم نیست. این به هر حال تنها فعالیتی است که به گمانم اگرکاملاً هم فلج بشوم امکان ادامه‌اش هست.</p>
<p>طراحی‌های من خیلی عالی هستند. هر بار که استادی می‌دید باورش نمی‌شد که بدون مدل و بدون بهره‌مندی از کلاسهای نقاشی و طراحی، اینطور کشیده باشم‌شان. می‌توانم چندین ده نفر را در حالات مختلف و فعال نقاشی کنم بدون اینکه کوچکترین ایراد آناتومیک بتوانید برایش پیدا کنید ولی در مورد رنگ … کمی که نه، خیلی مشکل دارم، شاید چون و حتماً چون زیاد تمرین نکردم.</p>
<p>موفق باشی دوست من.</p>
<p>(این کامنت برای یکی از پست‌هاتون بود که در مورد چطور نقاش شدن‌تان نوشته بودید)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: Avra</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/73/comment-page-1#comment-288</link>
		<dc:creator>Avra</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/73#comment-288</guid>
		<description>این أخری را فقط خودت فهمیدی چی گفتی . اما انگاری همین ثدرشم کلی مقید واقع شده :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این أخری را فقط خودت فهمیدی چی گفتی . اما انگاری همین ثدرشم کلی مقید واقع شده :)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: دختربابایی</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/73/comment-page-1#comment-287</link>
		<dc:creator>دختربابایی</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/73#comment-287</guid>
		<description>سلامممممممم :) این بند آخری انگار گیر کرده بود تو گلوت ها! همین چارتا کلمه ش رو هم ... میذاشتی ;)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلامممممممم :) این بند آخری انگار گیر کرده بود تو گلوت ها! همین چارتا کلمه ش رو هم &#8230; میذاشتی ;)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: مرضیه</title>
		<link>http://tarsimm.com/archives/73/comment-page-1#comment-286</link>
		<dc:creator>مرضیه</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 1969 18:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://tarsimm.com/archives/73#comment-286</guid>
		<description>این اولی کاملاً ملموس بود!!! بعضی وقتا دستی دستی حال خوبم رو با آماده شدن برای روزای بد خراب می کنم!!! و البته این آخری هم کاملاً ملموس بود!!! ;)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این اولی کاملاً ملموس بود!!! بعضی وقتا دستی دستی حال خوبم رو با آماده شدن برای روزای بد خراب می کنم!!! و البته این آخری هم کاملاً ملموس بود!!! ;)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
