به یاد گوهر خانم

به یاد گوهر خانم

از مادر بزرگ مادرم، که اسمش گوهر بوده و همه «مادر» خطابش می کردند خیلی شنیده ام. از مادرم، مادربزرگم، داییم حتی پدرم و اقوام پدری ام. همه میگفتند زن سرزنده و سرحالی بود، خوش مسافرت، کدبانو … . می گفتند دختر خان ایل بوده که از ترس جونش به شهر شوهرش دادند. یعنی خونواده پدربزرگ مادرم که جزو خونواده های آبرودار و مذهبی شهر بودند که اجدادشون حج و عتبات می رفتند و حتی مزار یکی شون همون جاست. از میراثی هم که بهشون رسیده بوده باغ میوه ای بود که برای مثال نهال پرتقالش از شمال اومده و انگورش از … . خونوشن ارسی داشتند و چشمه. هر بچه ای تو خونه یه حیوون خونگی به اسمش داشته که هر وقت بچه مریض می شه حیوون تلف می شده. تو بهار انبار پر بوده از انگور و مویز و بلغور و جیره زمستون رو بهار و تابستون فراهم می کردند. تا مدتها خونه خود مادربزرگم هم که می رفتم گونی های گردو و بادوم سرریز کرده وسط حیاط بود که ما تو عوالم بچگی دورش می چرخیدیم و ازش می کشیدیم بالا.

حس می کنم اون زمانا بهتر از ما می دونستند زندگی یعنی چی. مصرف کمتر بود و تولید بیشتر و حس می کنم که من حتما اون زمان رو خیلی دوست می داشتم.

من مادربزرگ مادرم رو هرگز ندیدم اما حس می کنم تو بچگی چندبار به خوابم اومده..

۳۱٫ فروردین ۱۳۸۹, ۱۵:۰۰ details & comments (0) Posted in: خودمونی The permalink address (URI) of this photo is: http://tarsimm.com/archives/607