به یاد گوهر خانم
از مادر بزرگ مادرم، که اسمش گوهر بوده و همه «مادر» خطابش می کردند خیلی شنیده ام. از مادرم، مادربزرگم، داییم حتی پدرم و اقوام پدری ام. همه میگفتند زن سرزنده و سرحالی بود، خوش مسافرت، کدبانو … . می گفتند دختر خان ایل بوده که از ترس جونش به شهر شوهرش دادند. یعنی خونواده پدربزرگ مادرم که جزو خونواده های آبرودار و مذهبی شهر بودند که اجدادشون حج و عتبات می رفتند و حتی مزار یکی شون همون جاست. از میراثی هم که بهشون رسیده بوده باغ میوه ای بود که برای مثال نهال پرتقالش از شمال اومده و انگورش از … . خونوشن ارسی داشتند و چشمه. هر بچه ای تو خونه یه حیوون خونگی به اسمش داشته که هر وقت بچه مریض می شه حیوون تلف می شده. تو بهار انبار پر بوده از انگور و مویز و بلغور و جیره زمستون رو بهار و تابستون فراهم می کردند. تا مدتها خونه خود مادربزرگم هم که می رفتم گونی های گردو و بادوم سرریز کرده وسط حیاط بود که ما تو عوالم بچگی دورش می چرخیدیم و ازش می کشیدیم بالا.
حس می کنم اون زمانا بهتر از ما می دونستند زندگی یعنی چی. مصرف کمتر بود و تولید بیشتر و حس می کنم که من حتما اون زمان رو خیلی دوست می داشتم.
من مادربزرگ مادرم رو هرگز ندیدم اما حس می کنم تو بچگی چندبار به خوابم اومده..

