ارسال شده توسط گلاب در تاریخ: ۱۰ دی ۱۳۸۶
عجب کار سختی، گویا مامان بزرگ وبلاگستان باید اعتراف کنه.
اول از همه اعتراف می کنم که درجه خودشیفتگی و اعتماد به نفسم بالاتر از این حرفاس که بخوام به یه چیزایی اقرار کنم. غالبا خیلی چیزا رو می اندازم گردن شرایط.
دوم اینکه تا چند وقت پیش که نسیم ۲۵ سالگی ام هنوز وزیدن نگرفته بود به شدت اهل ریسک بودم. حاضر بودم سر یه چیزایی قمار کنم که بقیه انگشت به دهان می موندند. ولی حالا که دارم می رم به طرف میانسالی (!) دنبال یه زندگی آروم تر می گردم. البته با حفظ این قانون که «همیشه سعی کنید متفاوت باشید».
سوم اینکه مث مرضیه یه وقتایی به خودم دروغ می گم. البته مرضیه به خودش دروغ می گه، منم به خودم!
چهارم اینکه یه مشکل دائمی و البته نه چندان مهم دارم اونم اینکه نمی دونم کجاییم، یعنی با بحران هویت مواجه ام. اصلیتمون مال تهران نیست و خودم هم نزدیک بود توی سواحل خلیج فارس به دنیا بیام. اما خورد به گرمای اونجا و ناچارن توی تهران به دنیا اومدم. خلاصه این مشکل هویت من هنوز تا این سن و سال حل نشده.
پنجم اینکه کتابای روانشناسی زیاد خوندم و تا یه کسی رو ببینم تا حدی که می تونم تا حدودی دستش رو بخونم. اما بازم بستگی به طرف داره. خلاصه دیگه مواظب باشید وقتی با من برخورد می کنید.
ششم که یه اعتراف مهمه و شاید خودشیفتگی مزمن بی حد و حصر به حساب بیاد اینه که دوست ندارم توی چشم باشم یا خیلی رعایتم رو بکنند اما در ۹۹ درصد شرایط اینجوریه و من عاجزانه اعتراف می کنم که از این موضوع به شدت رنج می برم!
هفتم اینکه به کارتون های گوگولی مگولی که تهش به خوبی و خوشی تموم می شه خیلی خیلی علاقمندم، منتهی دیگه خیلی آبکی نباشه، مث کارتونای پوو که مال گروه سنی الف و ب ان!
هشتم اینکه خیلی سخت به دیگران اعتماد می کنم!
نهم اینکه به چلو مرغ و سالاد کاهو و لبو به شدّت علاقمندم! و فکر کنم خیلیا در جریان نزاع ۲۴ ساله من با خوردن پنیر باشن. در زندگانیم ۴-۵ بار پنیر صبحونه خوردم که شاید ۳ بارش رو در دم بالا آوردم و دفعه آخر هم تو شرکتمون بود که روم نشد دیگه!
دهم اینکه به متافیزیک خیلی علاقه دارم.
یازدم اینکه گاهی به شدت پشیمون می شم که چرا نرفتم سراغ معماری و هنر و گاهی فکر می کنم این خزئبلاتی که به اسم کامپیوتر به خوردم دادند به هیچ دردی ام نمی خوره. بدم نمی اومد مثلا نویسنده بودم، یا هنرپیشه تئاتر، یا خواننده. دوست نداشتم شاعر باشم چون بر می گرده به ۹ سالگی ام که در یک اقدام انتحاری شعر گفتن رو گذاشتم کنار - نگفته بودم؟ من تا ۹ سالگی شعر می گفتم، فرصت شد یکی شونو می گذارم اینجا، به شرطی که جنبه نشون بدید!
دوازدهم اینکه وقتی خیلی خوشم خدا رو زیاد شکر می کنم.
سیزدهم و آخرین اعتراف و شاید نحس ترین اعتراف اینکه الان که نشستم و اعترافاتم رو می نویسم شرکت رو دودر کردم، نغمه رییسم هم ممکنه منتظرم باشه اما از شدت ناراحتی و از اینکه جوابی ندارم بهش بدم بهش تلفن نکردم. یک کار مزخرف هم دارم انجام می دم که اگر بهم می گفتن که دیگه نمی خواد انجامش بدی ممکن بود تمام تهران رو شیرینی بدم. بعلاوه اینکه به اندازه درازی شب یلدا و سرمای این روزای سخت کار ناتموم دارم.
- - -
مرسی از مرضیه عزیز که منو دعوت کرد به این بازی.
دوستانی که دعوت می کنم به این بازی اول از همه برادر و زن برادر عزیزم. بعدشم سحر و سمیر عزیز و مامان زهرا و استاد جعفر که حق پدری به گردنم داره. دوستای عزیزم: سپیده که محبتاش رو فراموش نمی کنم. علی فاکری پاریسی، حکیمه خاتون و دکتر مهران آینده (که ازش می خوام آدرس من رو توی وبش نیاره). و به شیوه افتخاری بازهم نیما ی عزیز که معرفت و شعور رو تموم کرده. دوبار دعوت شد که لزوما اعتراف کنه!
4 | رضا عظیمی
اینا بیشتر توصیف خودت بود تا عتراف ..البته توش یه اعترافاتی هم بود اما نه همش، اعتراف یعنی اینکه یه چیزی بوده تا حالا به کسی نمی گفتی (البته به خودت زیاد گفتی تا حالا) اما حالا می خوای به بقیه بگی بعلاوه اینکه گفتن اون چیز یکمی یا به ضررت باشه یا گفتنش سخت باشه.
5 | setareh
salam abji zahra joooooooonam
khoobi?
chikara mikoni?
kheili upe ghashabgi kardi
manam upam vali be ghashangie upe shoma nist:”>
vali upam rajebe……..(nemigam bayad biay bebini)
rasty man kheili ba janbam kheili torokhoda sherato bezar.
shad bashi abjie mehraboone man
7 | katblaou
ey daad e bidaad. Baayad e’teraaf konam! Gamounam tanhaa zan baraadaret man baasham!!
hm…bebinam kodoum haash o mitounam!
9 | setareh
سلام عزیزم،خوبی گلم؟
من اپم عسلم.
اگه دوست داشتی پیشم بیا.
شاد باشی نازم.
[گل][گل][گل]
10 | اعترافات - کت بالو
[…] گمانم قراره اعتراف کنم. نه یکی, نه دو تا, سیزده […]
11 | نیما
ای بابا! شرمنده کردی ما رو حسابی! ببینم معرفت و شعور رو تموم کرده به معنی این نیست که معرفت و شعورش ته کشیده؟D:
12 | دکتر مهران آينده
سلام خانوم دکتر آينده (مي دونم مي خندي مي گي عمرآ دکتري نمي گيري اما يادت باشه اين را ۱۰ ساله ديگه که خواستي دوباره اعتراف بنويسي اونجا بنويسي که تصميم دکتري گرفتن نداري ولي نمي دوني چه جوري شد که نوشتي)
اولا خيلي قشنگ بود اما مي دوني مشکل اين بازي چيه اينه که آدم بزرگترين اعترافاتش را نمي تونه توش تعريف بکنه اينهايي که آدم مي نويسه يک جور خط قرمز دارند. اما موضوع باحاليه بايد کلي روش فکر کنم.
دوما به عنوان پيشکسوت عرصه وبلاگ چرا اجازه نمي دي جوانترها
اسم استادشون را توي وبلاگشون بيارند بگزريم از اينکه من اصلا بلد نيستم چه شکلي مي شه لينک يک وبلاگ ديگه را اضافه کنم جوانيم ديگه خانوم دکتر