Mehr

Posted by: زهرا on: ۳۰ بهمن ۱۳۸۷

لیلاهه به هم خورد. با نومزد خبلی اش. بهم پش تلفن گفت تو همین یه ماهه بهش عادت کردم. گفتم چند جلسه با هم می ریم بیرون هواش از سرت بپره. (تو دلمم گفتم اخ جوون)
وقتی فهمید دارم می رم خیلی ناراحت شد. خیلی زیاد. حیف شد تو این وقتی که انقدر با هم صمیمی شدیم دارم می ذارم می رم.

No Responses to ""

Comment Form

Categories


  • طلا: سلام.کاملا موافق با نظرتون هستم.پائلو کوئلو کسیه که کتابهاش واقعا قابل خوندنه و آد
  • amjad: Be dastboose bahär miravim tä tavalode tabiàt rä be ou tahniyat goeim va àz ou bekhähim tä dar soure khod bedamad va beshärat dahad ke Adamhä
  • genesis: Hello, as you can see this is my first post here. Hope to get some assistance from you if I will have some quesitons. Thanks in advance and good luc

Google Reader Shared Items

    Shared Items