One Day

One Day

کودکی من در عین ته تغاری بودن و توجه ویژه فامیل و اقوام دور و نزدیک مادری و پدری و در عین رفاه ویژه ای که بچه های جنگ ندیدند و من به دلیل ماموریت کاری والدینم ازش برخوردار شدم، راحت نبود.

زندگی زیر نظر دیگران راحت نیست. اینکه بچه مدیر مدرسه باشی و در کنار همه امتیازات از قبلی دمخور بودن با معلم کلاس و شوخی کردن و چمیدونم بهتر بودن و اول بودن و آشنا بودن، مشکلات عدیده ای هم دارد از قبیل رشد زودرس ذهن و شخصیت، حرام شدن بچگی کردن و شیطنت کردن. باید اسوه اخلاق باشی. باید خیلی مصیبت بکشی.

این رویه تا سال آخر تحصیل به دلیل حضور داثم پدرم توی محیط آموزشی ادامه داشت. مزیت ها کماکان پابرجا بود. کفش ونس لی می پوشیدم و هیچ کس نمی پوشید. مانتوی سر آستین دار می پوشیدم و هیچ کس حق نداشت. اما اگر خدای ناکرده یکبار روی میز بکوبی و ناظم ببینه، حتی اگه تو شعاع دیدش هم نباشی و ته ته کلاس نشسته باشی آخر سر هم شیطنت هیچ کس دیده نمی شود غیر تو!! فلانی! ازت بعید بود!!!

بله جو این بود.

کماکان هم توی کوچه و خیابون و مسیر رفت و آمد گه گذاری آشنایی سر می زند که دختر خانم فلان کس؟ و سلام و احوالپرسی و .. توی محله هم باید اسوه باشی.

مامان هم که چندین و چند سال مدیر یک مدرسه هزار نفری بوده و آمار سر انگشتی اینکه حدودن پنج هزار نفر خودم رو دو برابرش هم مامان رو توی محله ما می شناسن D:

- – -

عادت به همین رویه تا ۷ سال تحصیل در دو دانشگاه و دو سال کار در محیط کاری و راست بیا و راست برو کماکان ادامه داشت.

یک همچین طفلک معصومی همیشه در رویا و خیالاتش به “یک روزی” می اندیشد. یک روزی که خواهد آمد. که بالاخره خودش خواهد بود.

۲۰٫ بهمن ۱۳۸۷, ۱۳:۵۸ details & comments (0) Posted in: خودمونی The permalink address (URI) of this photo is: http://tarsimm.com/archives/355