Posted by: زهرا on: ۰۲ بهمن ۱۳۸۷
چقدر خوشحالم از بودن آدم هایی مثل تو. آدم هایی با سه برابر سن تو هم شعور تو رو ندارند. بی تعارف.
قصد نصیحت ندارم. نه قصد هیچ چیز. اما شاید بیشتر از همسن و سالام تو این دنیا و عمر ۲۵ سال و نصفی تجربه معاشرت دارم، تجربه های خیلی خیلی شیرین و خیلی خیلی تلخ. شاید غیر قابل باور.
از بچگی تک بودم، توی دبستان راهنمایی دبیرستان همیشه دخترک خانم فلانی یا دختر آقای فلانی بودم. همیشه سایه یه حمایت قوی بالای سرم بوده. اما از وقتی پام رو – پات رو می گذاری توی دانشگاه آدم هایی رو می بینی با همون خصوصیاتی که می گی. اون سایه حمایت جاش رو می ده به امنیت تولید شده – دقت کن – امنیت تولید شده توسط یک مشت مذکر. امنیت تولید شده یعنی چیزی که یک مشت مذکر تولیدش کردند و این به این معنا نیست که تولیدش کردند، فقط به این معناست که می تونند به راحتی ازت بگیرندش.
دختر سرتقی هستم یا نیستم رو نمی دونم. اهل باج دادن نیستم و نخواهم بود. از وقتی یادمه پام تا زانو تو گل و لای آب رودخونه بوده و دستام تا آرنج سرخ از چیدن تمشک و توت سیاه از بالای درخت. بابام سعی کرده من رو امیل وار بار بیاره. حاصلش شده دختری که جاش تو این جامعه نیست. دختری که سلب امنیت توسط یک مشت مذکر رو قبول نداره. دختری که اگر عاشق می شه هم به زبون نمی آره.
- – -
نه مثل یه بزرگتر، مثل یه همزبون خواهر یا آدمی که تحسینت می کنه به خاطر این شعور شفاف و حساسیت لطیف و دست نخورده ات. بهت می گم یا راه منو نرو، یا اگر می ری پیه اش رو هم به تنت بمال. یا باید سایه احتمالی یک مذکر همراهت باشه، یا امنیتت رو خودت فراهم کنی.
- – -
چند روز پیش بود، با هشت تا پایان نامه سنگین داشتم می رفتم توی دانشکده، خسته و کوفته، خودت که خوب می دونی، داغون داغون گیج. آقایی جلوم سبز شد که الا و لله اینا رو بده من سنگینه. نشد ردش کنم. قبول کردم. تا سه طبقه با من اومد و اراجیف گفت. آخر سر هم به یه بهونه ای دکش کردم و از شدت ناراحتی دیگه حتی اشکم هم در نمی اومد. مردم و زنده شدم تا رفت. احساس بدی داشتم. خیلی بد. احساس فرو ریختن. احساس گند تنهایی و آسیب پذیری. سختی راه جلوی روم رو حس کردم.
- – -
لازم به ذکر نیست که من توی همون دانشکده یا همینجا، مذکر هایی دیدم که به معنی واقع “امنیت رو برام فراهم کردند”. آدم های خاص. اسم نمی برم ازت. خودت خوب می دونی. روزای گند منو تو دیدی. هنوز هم که یادش می افتم می خوام دیوانه بشم. نه از ناراحتی، که از خجالت.
اوه یه سری نصیحت: حمال ترس های دیگران نشو. خیلی به خودت مطمئن نباش. و با این هوشی که در تو می بینم تو هیچ وقت عاشق نمی شی. کلن آدم های باهوش عاشق نمی شند. مگر اینکه طرف مقابلشون هم باهوش باشه.
بنابراین، طرف مقابلت رو درست انتخاب کن. حتی برای first love.
1 | گلاب
نخون اینجا رو لطفا. حالم داره از کامنت های گل و بلبلت بهم می خوره