Posted by: زهرا on: ۰۱ بهمن ۱۳۸۷
همیشه از محیط سالن های زیبایی خوشم می اومده. عاشق این بودم که برم بست بشینم اونجا و اومد و رفت آدم ها رو تماشا کنم. بلکم خودم مویی سشوار بکشم ناخنی درست کنم.
امروز افتتاحیه آرایشگاه دختر همسایه بغلی بود. با لیسانس مترجمی و بابای استاد دانشگاه ول کرد رفت سراغ گل سازی و آرایشگری. به آرزوم رسیدم!
- – -
دیروز هم اتفاق بامزه ای افتاد. یعنی اتفاق عید ۸۶ دوباره تکرار شد! :) ایندفعه با خبرهای خوش. خبرایی که بازم آرزو داشتم شش ماه پیش بشنوم و از شر عذاب وجدان “معطل کردن یک نفر آدم!!” خلاص شم!
به این می گن قانون جذب!
بازم خدا رو شکر.
منتهی بشرهای دوپا! خیلی ترسویید. خورجینتون رو پر می کنید از آدم ها، بلکم یکی شون گرفت؟؟
- – -
خدایای قانون دفع تو کار و کاسبی ات نداشتی؟
بهم برخورده بهم برخورده بهم برخورده بهم برخورده