به جهنم
دیشب بای بای پارتی یکی از بچه های آز بود، با اینکه ظهرش با سمیر خیابون ونک رو سانت کردیم واسه یه نیم بوت مناسب که هم بشه باهاش راه رفت در درجه اول! هم اینکه باهاش رفت سر کار و به آدم بزرگای سی چهل ساله درس داد (من قراره بشم خانوم معلم یه مشت بچه زبون نفهم بالای سی!) هم بشه واسه مهمونی امشب نو نوار شم، منتهی نرفتم!
هی ازم می پرسن واسه چی نرفتی، می گم به هیچ دلیل و هزار دلیل! الانم که فکر می کنم می بینم دلیل خاصی نداشت، جز اینکه همه اونجا متاهل بودند و من عنر عنر برم بگم چی؟ از همه مهمتر شوهر دوست جون جونی سابقم، و دوست اه اه فعلی ام هم اونجا بود. نه بابا من اصلا از این اخلاقا ندارم منتهی این دختره یک شوهری کرد که نکبت زندگی اش رو بلعید! یعنی دوستی بی دردسر تر از من نمی تونست داشته باشه. من فعلا هدف حملات روحی روانی این دختره ام، هر چه بیشتر ازش فاصله بگیرم بهتره.
چمیدونم.

