گيس گلابتون

بوستان گفتگو

ارسال شده توسط زهرا در تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۳۸۶

یکی از جالب ترین جاهای این شهر، پارکیه به اسم بوستان گفتگو. به چند علت:

اول اینکه کنار اتوبان قرار گرفته و بنابراین مسلما مشتری های بی کار و گذری نداره! گاهی ملت از این سر و اون سر شهر قصد می کنند که برن اونجا!

دوم اینکه فضای واقعا جالبی داره. و بیشتر از تعداد مشتری هاش، باغبون و نیروی انتظامی!

سوم اینکه آدم های جالبی اونجا می شه پیدا کرد. مثلا: یه خانم و آقا که تازه برا اولین بار می خوان با هم درباره اهداف زندگی مشترک صحبت کنند (از اونجا که آقاهه کلی جنتل منه و خانمه کلی رام و مودب!)، یا اینکه یه موجود رو با بلوز و شلوار و کلاه می بینید و نه از رو تیپ و قیافه، بلکه از ترسی که از لو رفتن توی صورتش هست تشخیص می دید که یه دختر دبیرستانیه! یا اینکه آقایی رو می بینید که اضافه کار و گرونی بنزین رو بهونه می کنه تا روی چمنای نازنین آقای باغبون دراز بکشه.. و یا اینکه دوتا جوون رو می بینید که بهشون می خوره دانشجو باشن؛ با لپ تاپشون نشستن روی یکی از نیمکتا تند و تند دارن تایپ می کنند و گه گداری صدای گوگوش و هایده و مهستی (غلو کردم؟) از طرف نیمکتشون شنیده می شه!

خلاصه جای بامزیه! البته بگم اگه می خواین این تعاریف مصداق داشته باشه صبح ۵ شنبه برید اونجا!

۲۱ پاسخ برای "بوستان گفتگو"

1 | نیما

۲۲ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۸:۴۷ ب.ظ

اونایی که شما دیدی احتمالاً انتظامات پارک بودند و نه نیروی انتظامی! ضمناً معمولاً جوانک های دانشجو که اونجا برای سی وی نوشتن جمع میشن معمولاً آذرمیدخت گوش میدن نه گوگوش! در ضمن در مورد بقیه چیزها با سرکار موافقم :)

2 | مرضیه

۲۲ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ

اون آقای جنتلمنگ و خانوم رامه خیلی باید روح شاد کن باشه!!! :D

3 | شیخ الشیوخ

۲۳ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۱۸ ق.ظ

خب خدا را شکر بساط سیگاری و حشیش و دیگر مواد مخدر در کار نیست!!!

4 | حکیمه

۲۳ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۴:۱۱ ب.ظ

بوستان گفتگو جزء معدود جاهای تهران هست که من واقعا دوسش دارم.همین الان هم دلم بدجور هوای اونجا رو کرد!دلم کلا واسه تهران تنگ شد!
گلبانو!از بس زنده و آشنا مینویسی آدم نمیتونه نظر نده:)حتی اگه چوب خطش پر شده باشه.

5 | پروفسور بالتازار

۲۳ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۰۴ ب.ظ

به نظر من تراوشات ذهنی شما هیچ مصداقی با دختر و پسری که احتمالا درباره مسائل مهمتری در حال گفتگو بوده اند ندارد، مایه بسی تاسف است که دختر خانمی با کلمه نامتناسب رام توصیف می شود، شاید چنین تعبیری برامده از نوعی جهالت نوستالژیکی باشد که در فلسفه دیکانستراکشن امروزی جایی ندارد.

6 | زهرا

۲۳ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۰۴ ب.ظ

آقای پروفسور سوالتون رو طوری مطرح کردید که طرف مقابل حتما از خودش دفاع کنه و کلی هم عصبانی بشه! اما من نه به منظور دفاع که محض آرام کردن اون فلسفه دیکانستراکشنی که فرمودید اعلام کنم که این پست کاملا طنز بود!

7 | پروفسور بالتازار

۲۳ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۳۵ ب.ظ

متاسفانه توجیه شما همانند چنگ زدن به ریسمان ایدئولوژیکی بود که همگان به پوسیدگی آن اذعان دارند. چرا که در ترادف قرار دادن طنز و توهین، تنها نشانه عدم شناخت و بی‌فرهنگی است.

8 | زهرا

۲۳ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۴۱ ب.ظ

اون کاری که شما دارید انجام می دید غیر از توهین، چیز دیگری هست؟ هدف اصلی شما عصبانی کردن طرف بحث و البته خوروندن کلمات به اونه، تا ابراز نظر.

9 | پروفسور بالتازار

۲۳ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ

جای بسی شگفتی است که شما درباره “توهین کردن” اظهار نظر می کنید! در حالی که نقد دیگران را تعبیر به توهین نموده و در حالی که به “شعور دیگران” احترام نمی گذارید، خود را مبرا از اشتباه دانسته با آستانه نقد پذیری پائین خود با عصبانیت قصد در توجیح خطای خود دارید.

10 | زهرا

۲۳ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ

تو قاموس ما اتهام بی فرهنگی توهین تلقی می شه. من این موضوع رو ابراز نظر نمی دونم. قصد شما مطلقا سازندگی نسیت. چون کسی که بحث رو شروع می کنه فضای مناسبی برای ادامه بحث می سازه نه اینکه با تخلیه احساسات منفی اش راه رو برای ادامه مناسب بحث کور کنه.

11 | پروفسور بالتازار

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۲:۰۳ ق.ظ

بنده راه رو برای ادامه بحث کور نکردم، تنها ری اکشنی به اکشن نامناسب شما بود که تعبیر به توهین شد. در حالی به هیچ وجه قصد توهین نداشته و ندارم، در هر صورت امیدوارم که در نوشتن مطالب بعدی خود دقت نظر بیشتری به خرج بدید و آستانه نقد پذیری بیشتری هم داشته باشید.

12 | زهرا

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۲:۰۷ ق.ظ

مرسی. من هم ترجیح می دادم در مورد پستم بحث کنم نه در مورد درستی و نادرستی روش بحث شما.

13 | پروفسور بالتازار

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۴:۴۹ ق.ظ

جسارتا خواستم توجه شما را به اشتباه تایپی صورت گرفته در این مطلبتان جلب نمایم تا در صورت امکان تصحیح گردد، واژه لپ تاپ (Laptop) به معنی کامپیوتری که می توان آنرا روی زانوی پا قرار داد در برابر کامپیوتر رومیزی (Desktop) قرار داشته که بعضا توسط افراد نا آگاه لب تاپ تلفظ می گردد. جای شکی نیست که این اشتباه از سوی شما، که مهندس کامپیوتر این مملکت می باشید، سهوی بوده، لیکن شایسته است جهت جلوگیری از سوء تعبیر احتمالی، تصحیح گردد. امیدوارم که نوشته اینجانب را به عنوان یک تذکر درگوشی قلمداد نموده و حمل بر مطلب دیگری نفرمائید. موفق باشید.

14 | زهرا

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۵:۴۰ ق.ظ

مرسی از تذکرتون. لحاظ می کنم.

15 | Nima

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۰:۰۶ ق.ظ

کاش به اون توصیه ام عمل میکردی! برخی کلمات به اندازه کافی مبین توشه فکری نویسنده شان هستند، با بها دادن بدانها شاید خودمان را بی ارج کرده باشیم. (این پیام را بصورت شخصی برایت میگذارم و با توجه به جو نه چندان مناسبی که بر پیامهای این پستت حاکم شده ، احتمال بروز سوء تفاهم را دارد. اما اگر خواستی تاییدش کنی نیازی به گفتن نیست که خودت مختاری).

16 | Nima

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۰:۰۹ ق.ظ

ای بابا! بخش تایید را که برداشته ایی! استغفرلله!

17 | پروفسور بالتازار

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۱۲ ق.ظ

آقا نیما:
از نظر بنده نویسنده این وبلاگ به اندازه کافی Open Minded هستند که حتی در صورت رنجش از یک نقد، باز هم به آن پاسخ بدهند، نه اینکه به شیوه پیشنهادی شما کلا نویسنده را ریجکت کنند، هر چند که سابقه ریجکت کردن هم دارند که احتمالا در اثر همنشینی با دوستان ناباب بوده است.

18 | Nima

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ

دوست عزیز! انگار بلاتشبیه جریان شده داستان چوب و گربه دزده! این پیام قرار بود یک پیام خصوصی باشد که از دست ما در رفت و دیگران هم دیدند. شما چرا به خود میگیرید؟ از کجا معلوم که منظور بنده چه بوده؟ کمی خویشتنداری هم بد نیست. داستان آن کسک یادم آمد که پرید وسط شاکی و متشاکی و به مامور جلب گفت که ما سه نفر را کجا می برید!

19 | پروفسور بالتازار

۲۴ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۱:۴۴ ق.ظ

نیمای عزیز:
در هر صورت وجود چنین پیامی با چنین مضمونی و اصرار بر خصوصی بودن آن، از نظر هر انسان عاقلی محل شک است، در هر صورت از ابراز نظر شما سپاسگذارم و با توضیح جنابعالی فرض را بر این میگذارم که یک سوء تفاهم بوده است.
موفق باشید.

20 | ج.م.

۲۵ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۱۰:۲۸ ق.ظ

قبلنا از پروفسور بالتازار (مال اون کارتونه) خوشم می‌اومد ولی حالا…
لا مصب اقلا یه اسم دیگه برا خودت انتخاب کن و خاطرات کودکی‌های ما رو هم خراب نکن!!!!

21 | :::::

۲۵ شهریور ۱۳۸۶ در ساعت ۷:۳۳ ب.ظ

پارك هم جايي مثل اتوبوس . همه رقم آدميزاد پيدا ميشه …

نوشتن نظر

(نظرات بعد از تاييد نمايش داده خواهند شد)

دسته‌ها


  • م: e! اگه زودتر گفته بودین من داشتم ها.
  • دختر بابایی: سلامممممممممممممم:) من روی این پست تو کامنت گذاشته بودما! از کنسرت شجریان گذشته بو
  • دختر بابایی: سلامممممممممممممممم:) کنسرت شجریان هیچی.. این ناظری که تا حالا اینقد بی کلاس شده تو