Mehr

اتفاقات خوب

Posted by: زهرا on: ۲۵ آذر ۱۳۸۷

تا بحال شده که منتظر یه اتفاقی باشید، باهاش زندگی کنید، بعد یواش یواش از یادتون بره، و در همون حین اتفاقه بیفته و غافلگیر بشید؟ بعد شما پیش خودتون مفتخر بشید به خاطر خوش بینی تون؟

امروز دو تا خبر بهم رسید، انتظارشو نداشتم. فکرشم نمی کردم. وقتی خبرش رسید فهمیدم که چقدر باهاش زندگی کردم. چقدر چقدر چقدر…

.

.

.

هیچ تصوری از هیچ کدومشون ندارم. از اون کاراست که باید خودتو بسپری به جریان. دل و بزنی به دریا. بر خلاف طبع من که باید آخر راه برام معلوم باشه.

به چیزی به این راحتی امیدوار نمی شم. صرف شنیدنشونه که دنیا رو این رو به اون رو کرد…

منتهی دیگه برنامه هام رو به کل ریخت به هم. شدم آدمی که باید خوشحالی اش رو بین گرفتاری هاش جا بده.

Division Bell گیلمور، چه به موقع است.

- – -

من الان اون بالاهام، شاد، منفرد…

 

 

… و معلق!

- – -

بعد پست ۱: حرف موندن و رفتن نیست بخدا. یه قول کاریه که برام بزرگش کردند. شدم خانم مهندس دیگه حس برم داشته. واقعیتش یک کمی هم ترسیده ام. منتهی خدا رو شکر تقارن داره با اومدن برادرم. فک کنم مشاوره اولیه اش رو محول کنم رو دوش جناب معظم له وحید خان ارجمند متخصص فن، که یکی از تخصصاش اینه که این دختره هر وقت تو ظرف عسل بوکسواد کرد به دادش برسه! جای نگرانی نیست اصلا! می مونه اینکه خیلی خسته ام. خسته فکری.

 

بعد پست ۲: من اگه بخوام از رفتن بنویسم که نمی رم رو ابرا. حالم بد می شه غش و ضعف می کنم! این صحبتا کدومه؟ آخه من بذارم برم به این سادگی؟ نکنید با من اینکارو!

بعد پست ۳: دلیلی برای توضیح نیست، منتهی اگر بخوام برم جاش معلومه، استادش، نوع بورسیه اش، فیلد پروژه اش و حمایت مالی اش. ترجیحا در یک دایره چند کیلومتری به مرکزیت خونه داداشم اینا. حالا یا من می رم طرفای اونا، یا اونا می آن طرفای ما. صحبتش هست و جای نگرانی، شک، تردید و این صحبتا اصلا نیست. در این زمینه خیلی فلکسیبل نیستم و امکان تغییر پروژه ام نزدیک به صفره. مرسی از دوست عزیزی که اون گرایش جالب رو معرفی کرد، اما گمان نکنم وقتی وارد فیلدی شدم که توش به نتیجه رسیدم بتونم روی وجه دیگری سرمایه گذاری کنم. خوب بالاخره آدمیزاده سنگ که نیست. بابا نیستیم اونی که شما می انگارید.

بعد پست ۴: به این حساب بگذارید که خیلی خسته ام. مرخصی هم ندارم. اگه می شد یه یکی دو ماهی از زندگی کلن مرخصی بگیرم برم خونه مامان بزرگم اینا بخور و بخواب چه خوب می شد.

بعد پست ۵: برف می آد.

بعد پست ۶: بر می خورد به من، این پیچ و تاب.

۶ Responses to "اتفاقات خوب"

1 | دختر بابایی

آذر ۲۵م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۱ ب.ظ

سلاممممممممممممم:)
چی شده؟ داری کجا میری؟

2 | گلاب

آذر ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۰۴ ق.ظ

نمیدونم مادری.
فقط دارم می رم، بدون ویو!

3 | مهدی

آذر ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۳:۱۶ ب.ظ

پس به سلامتی قراره چند وقته دیگه توی این صفحه پایینی اسم شما را هم ببینیم.
http://www.google.com/intl/fa/management.html
.
یعنی دیگه پریدی؟!

4 | گلاب

آذر ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۵:۵۵ ب.ظ

اون بالای صحفه رو خالی گذاشتن واسه من!

نه دیگه دارند پا بستم می کنند.

5 | آورا

آذر ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۳ ق.ظ

un kalameye ” moaalagh” ra doost dashtam, neshat avar ast

6 | گلاب

آذر ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۶:۵۸ ب.ظ

حسشم دوست داشتنیه تسیم جونم. معلق بودن رو می گم کلن!
- – -
چرا حس کردم اینجا رو کس دیگری اداره می کنه؟ نکن پدر من، نکن! چی می خوای؟

Comment Form

Categories


  • طلا: سلام.کاملا موافق با نظرتون هستم.پائلو کوئلو کسیه که کتابهاش واقعا قابل خوندنه و آد
  • amjad: Be dastboose bahär miravim tä tavalode tabiàt rä be ou tahniyat goeim va àz ou bekhähim tä dar soure khod bedamad va beshärat dahad ke Adamhä
  • genesis: Hello, as you can see this is my first post here. Hope to get some assistance from you if I will have some quesitons. Thanks in advance and good luc

Google Reader Shared Items

    Shared Items