Posted by: زهرا on: ۱۵ آذر ۱۳۸۷
دفاعمون هم گذشت. البته نه کامل، استاد ممتحنه بالاخره جا زد و من صوری دفاع کردم. اصل بزن بزن چهارشنبه دیگه است!
خسته ام. خیلی زیاد. فکر می کنم وقتشه که نقشیو که حدودن یک سالی هست به زور بهم قالب شده – و از اونجا که راه پس و پیش هم نداشتم سعی کردم جوری تو این قالب تنگ زیستن کنم که احدی رو متوقع نکرده باشم – پسش به صاحبش. انشاالله که خداوند عقل سلیم عنایتش بفرماید که لایق بدتر از این هاست!
- – -
پی نویس: این پست از باغ کن نوشته شده، توسط موبایل!
1 | جواد
یادش به خیر، یادمه یک امامزاده توی کن بود. کوچک که بودم بعضی موقعها خواهر بزرگم منو می برد اونجا. باغهای کن پر از توت بود. الان دیگه خیلی هاشونو قطع کردن، خونه ساختن. ما هنوزم بخواهیم گوسفند قربونی کنیم می ریم از کن می خریم :-)