هی قدیما…
نمی دونم چی شد که امروز زدم به قدیما. همه چیز عین فیلم ضبط شده می مونه. آدم یه جاهایی اش رو دوست داره، از یه جاهایی اش کسل می شه، بعضی از شخصیت هاش رو می پرسته و می ره تو جلدشون..
اعتقاد دارم که آدم ها در هر لحظه شخصیت منحصر به فردی اند. فارغ از شخصیت گذشته شون یا چیزی که در آینده کسب می کنند.
بنابراین آدم ها به تعداد لحظات زندگی شون، یا اگه بخوایم فیزیکی نگاه کنیم، از فاصله انتقال یه سیگنال عصبی از اعضای بدن به مغز یادگیرنده و متغیرشون، تغییر می کنند و شخصیت های متفاوتی رو به وجود می آرند.
اینکه پذیرنده ی کدوم سیگنال عصبی خواهیم بود و اینکه چقدر جا برای تغییر می گذاریم، اینکه چقدر لحضات عمرمون از هم مستقلند و از شخصیت دیگران هم مستقل، میزان تغییر مثبت یا منفی ما رو می سازه. به نظر من خوب و بد بودن تغییرات معیار و ملاک مناسبی ندارند. من تغییر مناسب رو دقیقا در میزان استقلال لحظاتم از یکدیگر و از دیگران می دونم.
بنابراین، این شخصیت های مستقل که بنا به رشته ای از اتفاقات و ادراکات به ناچار به هم وابسته اند، هر کدوم پتانسیل بودن دارند، مجزا از بقیه. اینکه اتفاقات یک گوشه از زندگی رو تعمیم بدیم به سایر گوشه های زندگی، عدالت رو زیر پا گذاشتیم، در حق تمام اون کاراکتر هایی که پتانسیل بهتر بودن و کامل بودن رو دارند و بنا به جبر شرایط، قصور شخص دیگری – یا همون به اصطلاح «گذشته شون» – رو بر عهده گرفته اند.
این همون اصل بخشش و فراموشیه. اصل مهمی که خیلی وقتا اسمش رو می آریم اما بهش صد در صد معتقدر نیستیم.
- – -
با ترک بک به گذشته ام، دوست دارم از همه اونهایی که خواسته یا ناخواسته سعی کردن درجه حساسیت ادراکات من رو از اونچه که هست بالاتر ببرند، ممنونم.

