Mehr

حس غریب

Posted by: زهرا on: ۰۵ شهریور ۱۳۸۶

خوشبختانه به خاطر شغل مادرم، این شانس رو دارم که با معلمهای دوره ابتدایی ام کماکان دمخور باشم و البته در معرض قربون صدقه های مکرر و دعای خیر دائمی اونها. گاهی توی مجالسمون، هر پنج تا سر اینکه شاگرد کدومشون بودم دعوای صوری راه می انداختند و من هم کیف دنیا رو می کردم!
همشون رو می پرستم، از همه بیشتر معلم کلاس پنجمم، که خانمی جا افتاده و خوش مشربه و هنوز بعد از ۱۲ ۱۳ سال شناخت و رفت و آمد، اسم کوچیکش رو نمی دونم و به عادت اون زمانا بهش می گم «خانم ساعی». خانمی مسن و کمی فربه که از زمانی که من یادمه توی راه رفتنش مشکل داشت و با عصا راه می رفت. به همین دلیل کلاس ما برخلاف سایر کلاس پنجمی ها به جای طبقه ی دوم، انتهای طبقه اول بود.
همیشه (تا قبل از این شنبه) معلم کلاس پنجمم رو یک خانم محکم و باوقار و آمر و دست نیافتنی می دیدم. خانمی که مدام قربون صدقه ام می رفت و من هم کیف می کردم از داشتن کسی که در کودکی خودم رو بهش اثبات کرده بودم. اما شنبه این هفته که حدودا بعد یک سال می دیدمش، احساس کردم بجای اینکه شاگردش باشم، دوست و هم صحبتش هستم. اولین بار بود که داوطلبانه و بدون حس تعهد کودکانه، و صرفا به دلیل انسان دوستی توی راه رفتن کمکش کردم و برخلاف همیشه چقدر استقبال کرد. اونقدر گرم صحبت شدیم که من فراموش کردم مهمونی به چه دلیله و من کجا هستم.
- – -
حس جالبی بود، این حس ملموس «بزرگ شدن».

۶ Responses to "حس غریب"

1 | مرضیه

شهریور ۵م, ۱۳۸۶ at ۹:۵۱ ق.ظ

بعضی وقت ها هم آدم از گذشت سریع زمان می ترسه!!! یک ترس عمیق!!!

2 | Nima

شهریور ۵م, ۱۳۸۶ at ۱:۵۸ ب.ظ

خوبه که دعواشون صوری بوده!

3 | mm312

شهریور ۵م, ۱۳۸۶ at ۳:۱۸ ب.ظ

سلام.
پیشاپیش فرا رسیدن میلاد حضرت ولیعصر (عج) آخرین معصوم و ذخیره الهی در عالم هستی رو به همه منتظران واقعیش و شما تبریک و تهنیت عرض میکنم. التماس دعا.

4 | علی تجدد

شهریور ۵م, ۱۳۸۶ at ۷:۲۸ ب.ظ

منم دلم برای بعضی هاشون تنگ شده ..مخصوصا همون ابتدائی ها وگرنه حوصله معلم ها رو ندارم کلا ! یکیشون خبر دار شدم فوت کرده …یکیشون هم رفته ترکیه …معلم کلاس سوممون موهاش طلائی بود شایدم مش کرده بود !! همیشه یک نفر ومیفرستاد پشت در مراقب باشه کسی تو نیاد تا بتونه موهاشو درست کنه …یادش بخیر یه بار یک تار موش افتاد روی زمین ! وقتی رفت بچه ها سر اون تار مو دعواشون شده بود ..همه موی طلائیشو میخوستن …یادش بخیر چقدر ما چشم دریده بودیم !!

5 | حکیمه

شهریور ۵م, ۱۳۸۶ at ۱۱:۰۱ ب.ظ

ممنون به خاطر کامنت قشنگت.
خوش به حالت که از معلم های دوران ابتداییت، میتونی با یه حس خوب یاد کنی! بر عکس من!:))

6 | mamamahmoud

شهریور ۲۴م, ۱۳۸۶ at ۴:۰۶ ب.ظ

سلام ببینم تو گلی هستی یا مروارید؟ اگه البته اشتباه نکرده باشم!؟ اگه اشتباه بود که ببخشید :)

Comment Form

Categories


  • طلا: سلام.کاملا موافق با نظرتون هستم.پائلو کوئلو کسیه که کتابهاش واقعا قابل خوندنه و آد
  • amjad: Be dastboose bahär miravim tä tavalode tabiàt rä be ou tahniyat goeim va àz ou bekhähim tä dar soure khod bedamad va beshärat dahad ke Adamhä
  • genesis: Hello, as you can see this is my first post here. Hope to get some assistance from you if I will have some quesitons. Thanks in advance and good luc

Google Reader Shared Items

    Shared Items