گيس گلابتون

۱ مهر ۶۸

Posted by: زهرا on: ۰۲ مهر ۱۳۸۷

این تاریخ، در واقع تاریخ رسمی رفتن من به کلاس اول دبستانه و نه تاریخ واقعی اش. چون در این تاریخ من کتابای اول دبستان رو که حفظ بودم هیچ تازه یک دور هم امتحان داده بودمشون!

جریان از این قرار بود که یک سال پیش از این، با مامانم که رسیدیم دم در مهد کودکمون، من با این جمله معترضه که «مامان من ۳۰۰ ساله هی دارم می رم مهد خسته شدم بریم مدرسه» از زیر بار مهد رفتن شونه خالی کردم و رفتیم مدرسه مامانم. از اون به بعد دیگه مهد نرفتم و کلاس اول رو مستمع آزاد خوندم.

یادمه که اون زمان بهترین دوستم و شاید اولین دوست صمیمی ام یه دخترکی بود به اسم ملودی؛ که همیشه با یه کیف چرم قهوه ای روشن می اومد مدرسه و دختر خیلی آروم و دوست داشتنی ای بود. خیلی دوست دارم الان بدونم چه کار می کنه. فکر کنم اهل سوشال نتورک نیست چون هر چقدر توی نت گشتم دنبالش پیداش نکردم. از اونجا که دنیا خیلی کوچیکه از همین جا می گم «ملودی شاهمرادی» عزیزم، تا مدتها کارت تبریک عیدت رو نگه داشته بودم، امیدوارم که همیشه سالم و سلامت باشی.

- – -

توی مدرسه مامانم پارتی ام بود (از نوع سخت گیرش البته) و برای همین تو کلاس سر اینکه کنار کی بشینم بین بچه های حال و حوصله دارمون دعوا می شد. یه باری هم این دعوای «کجا بشینم» کشیده شد به وسط درس معلممون و من بی هوا و فشنگی رفتم روی میز و از یه نیمکت عقب تر غلط زدم نشستم یه نیکمت جلوتر! فکر کنم صحنه خیلی خنده داری بوده باشه وسط کلاس اما طفلی معلمم از پای تخته فقط یه کوچولو بهم اخم کرد! فقط! اخم موندگاری بوده که هنوز یادمه، ولی خوب پارتی دار بودن هم در این موارد نعمتی بود برا خودش.

خلاصه … سال بعدش شد و دوباره نشستم سر کلاس اول، چون پدرم اعتقاد داشت هر چیزی باید سر جای خودش باشه. اون سال مامانم مدرسه اش رو عوض کرد که به خونه مون نزدیک تر باشه. معلمم هم عوض شد. و دوستام، و ایندفعه ارتباطم رو با اولین دوست اون سالم هنوز که هنوزه حفظ کردم. می شه چیزی در حدود ۲۰ سال!

- – -

زهرا که نوشت منم یاد گذشته هام کردم. شما هم اگه یادش کردید بنویسید.

 فکر می کنم بهتر بود تیتر این پستم رو بگذارم روز چندم از ماه چندم سال ۶۷٫

۵ Responses to "۱ مهر ۶۸"

1 | آورا

مهر ۳م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۹ ق.ظ

کلی دنبال جای نظر خواهیت گشتم.
اول اینکه ادم چقدر سخته یک کلاسی که بلده دوبار بخونه.
دوم اینکه منم راجه به مدرسه نوشتم. از بس که این اول مهر حس کودکانه داره
سوم اینکه دعوتت کردم به یه بازی وبلاگی

2 | ج.م.

مهر ۳م, ۱۳۸۷ at ۴:۴۷ ب.ظ

پارتی داشتنت فقط مختص دبستان نبود، همه جا پارتی داشتی حتی دانشگاه -چشمک-

3 | دختر بابایی

مهر ۳م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۳ ب.ظ

سلاممممممممممممممممممممم:)
من هلاک اون جمله معترضه تم به مولا!!! از همون اولش رگه های موفقیت در ناصیه ت هویدا بوده ها!

4 | دختر بابایی

مهر ۳م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۴ ب.ظ

ببخشید :دی مربوط به کامنت قبلی جا موند!!

5 | ملودی

مهر ۴م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۸ ق.ظ

وای زهرا جون …..
نمی دونی منم چقدر دلم واست تنگیده بود.
منم خیلی دنبالت گشتم. ولی راستیاتش را بخواهی چون فامیلیت را یادم رفته بود نتونستم توی نت هم پیدا کنم!
:)
نمی دونی چقدر خوشحال شدم که وبلاگت را خوندم. الان می رم کلی به علی اصغر و زری پز می دم که همکلاسیم به کجا ها رسیده….
یادته؟
چه روزهای خوبی داشتیم. یادش به خیر. جواد آقا هم سلام می رسونن.
فقط در یه جمله می گم ای ول!
راستی هنوزم نقاشیت خوبه؟ یادم باشه بچه ها رو بیارم خاله زهراشون واسشون نقاشی بکشه. راستی اون کیفه را داری که روش عکش بت من بود؟
راستی کجا می تونم ببینمت؟
:)
:)
…………………
م

:))))!
مرسییی حتما به هر دوشون سلام منو برسون!

Comment Form

Categories


  • طلا: سلام.کاملا موافق با نظرتون هستم.پائلو کوئلو کسیه که کتابهاش واقعا قابل خوندنه و آد
  • ن: مبارک است
  • مامان ایلیا: تبریک میگم یعنی میشه یه روزی منم تو وبلاگ ایلیا ببینم که نوشته امروز جشن فارغ التحص