گيس گلابتون

اگر دانه نمیرد*

ارسال شده توسط گلاب در تاریخ: ۳۱ تیر ۱۳۸۷

[امیلی] داشت در گوشه ای بازی می کرد، یک خانه می ساخت، درست جلوی کشتی…خسته از بازی، بدون هدف، به طرف عقب کشتی به راه افتاد که ناگهان اندیشه گذرایی از ذهنش گذشت که او اوست… وقتی کاملا از این واقعیت شگفت انگیز اطمینان حاصل کرد که او در حال حاضر امیلی باس تورنتون است… شروع کرد به بررسی جدی پیامدهای این امر… چه اراده ای تصمیم گرفته بود که بین همه موجودات جهان، او این شخص ویژه باشد؛ امیلی. متولد فلان سال، بین آن همه سال هایی که در زمان وجود داشت… آیا او خودش انتخاب کرده بود؟ آیا خدا؟ … خانواده اش بودند، خواهرها و برادرهایی که او هیچ وقت خودش را از آنها جدا نکرده بود: اما حالا که او اینطور ناگهانی این حس را پیدا کرده بود که یک شخص خاص است، آنها به نظرش همان قدر بیگانه آمدند که کشتی… وحشتی ناگهانی او را فرا گرفت: آیا کسی می دانست؟ منظورش این بود که آیا کسی می دانست که او یک شخص خاص است، امیلی (و نه هر دختر کوچولوی دیگری)؟ بی آن که بداند چرا، این تصور او را به وحشت می انداخت… به هر قیمتی، این مطلب باید مسکوت بماند…**

۲۵ سالگی آدمیزاد اگر به حرف هم نیاد اما حس دیگری داره. حداقل این حس رو اطرافیانت که بهت منتقل می کنند، که تو الان ۲۵ ساله ای. ربع قرن سن داری. و مثل امیلی برای بار چندم احساس می کنم که من منم. اما هر بار متفاوت تر از همیشه. و دعا می کنم که این آخرین بارش باشه، از بس که این کشف بزرگ سخت می گذره. اینقدر که احساس تنهایی می کنی. اینقدر که می ترسی از من بودن. اینقدر که از هر کسی می گریزی. و اینقدر که می ترسی از پذیرفته شدن این من، حتی بیشتر از نشدنش. دعا می کنی که همه این شهود خواب باشه.

دوست داشتم تولد ۲۵ سالگی ام پایانی بر همه اینها باشه. با حس همون آدمیزاد ۲۴ و اندی قصد کنم که پایان نامه ام رو با علاقه شروع کنم، برای امتحان استخدامی آماده بشم و رزومه بفرستم و زبان بخونم و از این کارهای در پیت، بهتر از همه بخندم. برادرم اولین نفری بود که بهم خاطر نشان کرد که نمی خندی. امیدوارم که بخندم. از ته دل! و تمام غم های نادیده و موهوم دنیا رو فراموش کنم و همه اتفاقات وحشتناک دنیا رو که هرگز اتفاق نمی افتند رو.

تولدم مبارک.

- - -

بعد از پست:

Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and ttake pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life.
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today.
We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love.

Happy Birthday!

اینو یک سایتی به شیوه ارسال فله ای برام فرستاده بود. جالب بود خیلی.

- - -

* عنوان کتابی از آندره ژید

** نقل به مضمون از «بودلر»، نوشته ژان پل سارتر، ترجمه دل آرا قهرمان، نشر سخن

۶ پاسخ برای "اگر دانه نمیرد*"

1 | مرضیه

۳۱ تیر ۱۳۸۷ در ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ

هنوز در تبریک گفتن تولدها شک دارم!!!!
با آرزوی شادی و موفقیت روزافزون، تولدت مبارک!!!

2 | ج.م.

۱ مرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۷:۳۶ ق.ظ

سلام،

کسی که اینقده حس‌های خوب داره که با این لحن جالب به خودش تولدشو تبریک می‌گه (تولدم مبارک)، معلومه که مي‌خواد یه سال پر از آرامش و شادی رو شروع کنه.

ایشاللا که سال‌روز تولدت سرآغاز خوشی‌ها، زیبایی‌ها و آرامش چندباره تو زندگی‌ات باشه.

تولدت مبارک زی‌زی خانوم :)

3 | فلك

۱ مرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۱۱:۰۵ ق.ظ

بي‌خيال، به سن نيست، هر وقت دوس داشته‌باشي مي‌توني اون حس رو داشته باشي، هر وقتم دلت بخواد مي‌توني كار درپيت كني. الكي براي خودت استرس درست نكن.

4 | زهرا

۱ مرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۱۱:۳۲ ق.ظ

مرسیییییی! P:
احساسم به خاطر ۲۵ سالگی نیست. به خاطر خیلی چیزهای دیگه است و دوست دارم که احساسم برگرده به اون زمان.

5 | فلك

۱ مرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۲:۱۰ ب.ظ

اگه بخوايد بر مي‌گرده، فقط كافيه بخوايد، مجدداً تبريك

6 | دختر بابایی

۲ مرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۸:۵۸ ق.ظ

سلامممممممممم:)
تولدت مبارک دختر گلم با ربع قرن سابقه زندگی :) :*
برمیگرده احساست.. یعنی اقلن گاهی وقتها برمیگرده.. اینجوری خیال میکنم

نوشتن نظر

(نظرات بعد از تاييد نمايش داده خواهند شد)

دسته‌ها


  • Razoo: خانوم گیس گلابتون به شما نمی اومد اهل این حرفها باشی هااااا! رو نمی کردی! - - - ی
  • دختر بابایی: سلاممممممممممم:) چه قیاسی :)))) میگم مادر جان چون سرت شلوغه تند تند آپ میکنی؟! :) - - -
  • ناشناس: مع الفارق - - - ممنون. انتقاد پذیرم! : )