ارسال شده توسط گلاب در تاریخ: ۲۴ تیر ۱۳۸۷
وقتی یک نفری می آید در زندگی آدم، آدم یک جایی از کله اش را از کار می اندازد و می رود سراغ کارهای مهم تر. وقتی که آن یک نفر می رود آدم مجبور است دوباره آن یک جا را به کار بیندازد. سختی کار همینجاست فقط! منتهی این فقط کلی خودش معنی دارد!
(”من کلن با وابستگی مشکل دارم”، یادت که هست؟ یا باز هم برای یاد آوری باید از کسی اجازه گرفت؟)
- - -
آدم های نسل من، نه اینوری اند و نه آنوری. متعهدند، اما تعهدی که به درد ۳۰ سال پیش می خورد، مستقلند، منتها استقلالی که حداقل ۲۰ سال دیگر معنی دار می شود. حالا اگر دختر باشی عدد اول را دوبرابر کن و عدد دوم را سه برابر!
- - -
وقتی آمار بلاگم سر به فلک می زند مطمئن می شوم که دارم یک چیزی را از دست می دهم!
1 | دختر بابایی
سلامممممممممممم:)
فعلن موندم تو کف پاراگراف دومت.. تا حالا تا این حد اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم!
2 | دختر بابایی
البته منظورم بند دوم نوشته ته! اونجایی که راجع به آدم های نسل “تو” نوشتی!
3 | زهرا
آره خوب ولی با کمی غلو!
در ضمن منظورم از نسل من نسل تو هم بود! حالا اگه در موردت مصداق نداره اون بحث دیگریه ![]()
4 | م.ل
راستش اين مطلبتون به نظرم خيلي خصوصي مي رسه
مثل نامه اي سرگشاده كه فقط براي يك نفر قابل رمز گشاييه
به هر حال ما كه چيزي نفهميديم. اميدوارم اوني كه قراره بفهمه، بخونه و بفهمه