خاطره (۲)

این مدت حرف حر.است و دانشگاه و اینا خیلی پیش اومد.

یادم می آد سال ۸۵ بود و من برای کارهای پایان نامه ام مجبور بودم از شرکت بزنم و برم دانشگاه یا پیش استادم، یا پیش مسئول آموزش دانشکده. گرمای هوای مرداد ماه از یک طرف، خلوتی دانشگاه از یک طرف و دلایل عدیده دیگه اومدن به دانشگاه رو رسما ناممکن می کرد. یادم می آد که اینقدر از دانشگاه گریزون بودم که یه بار مسئول آموزش خودش بهم زنگ زد و گفت که کارهای فارغ التحصیلی ام عقب افتاده، قراره تا چند روز دیگه یه سری لیست رد بشه که اگه اسم من توش نباشه برام خیلی بد می شه و از این صحبتا!

یکی از این روزا خسته و کوفته رفتم دانشگاه که استادم رو ببینم. رسیدم دم در دانشکده که یه آقایی بهم گفت خانم وایسید یه نفر از حر.است داره می آد با شما کار داره!! همون موقع دیدم یه آقای چاق سوار بر موتور اومد دم دانشکده و بدون حرف اضافی بهم گفت که تا چند دقیقه دیگه حر.است باشید.

من خسته که بودم، بغضم هم گرفته بود و کار دیگه ای هم نمی شد بکنم (البته می شد، می تونستم نرم! به راحتی). راه افتادم به طرف ساختمون حر.است. از لحن آقاهه هم عصبانی شده بودم که اون سوار موتور رفت و من باید پای پیاده می رفتم!

خلاصه رسیدم دم حر.است و به پیرمردی که دم در نشسته بود سلام کردم، اولش با خوشرویی جوابمو داد، بعد که گفتم ازم خواستن بیام اینجا ترش شد و گفتش صبر کنید آقای فلان کس بیاد! گفتم مساله ای پیش اومده؟! گفت خودتون بهتر می دونید!! تو همون گیر و دار داشتم فکر می کردم ببینم کی کجا چی کار کردم که خلاف قانون بوده که یه آقای گردن کلفتی گفت خانم بیاین تو! رفتم تو و خیلی سعی کردم که آرامشمو حفظ کنم! پرسیدم چیزی شده، گفتند شما به چه حقی فلان کردید و بیسار کردید و …! با عصبانیت گفتم من چه کردم که خبر نداشتم؟! داشتم آماده می شدم که برم بیرون و به عنوان آخرین راه زنگ بزنم به بابام، که یکمی لحنشون ملایم تر شد و گفتند شما به زور وارد دانشکده شدید!! D: کارت تردد نداشتید و از این حرفا! شکر خدا موقع تفهیم اتهام(!) یکی بهشون زنگ زد و گفت که متهم اصلی پیدا شده! اونام اینو به من ابلاغ کردند، یعنی دیگه دلخور نیستند و من اونجا کار دیگه ای ندارم!!!! D:

انگار نه انگار که من تا اونجا پاشدم اومدم و بعدشم قضیه یه سو تفاهم احساسی از آب در اومده. یکی از حر.استی ها بهش برخورده و چشم بسته اولین نفری رو که از اون دور و بر رد می شده به خاطرش احضار کرده. خیلی بهم برخورد! وایسادم تا ازم معذرت خواهی کنن!! اونام نه اینکه خیلی درست و حسابی عذرخواهی کردنا اما یه جوری رفتار کردند که یعنی ما خیلی شرمنده شماییم، البته اینم بستگی داشت، کلن اگه حق به جانب برخورد کنی اینجوری باهات برخورد می کنند، اما اگه بترسی و کوتاه بیای بهت می گن دفعه آخرت باشه وقتی یکی به زور داره می ره تو دانشکدتون اون دور و برا پیدات می شه!!

اون آقای موتور سوار هم چون انجام وظیفه کرده بود اگه عذر خواهی می کرد دیگه من احیانا فکر می کردم چه خبرههه! D: خلاصه اومدم بیرون، لعنت فرستادم به جون مقصر قضیه و حر.استی بی تربیت و دانشگاه بی در و پیکر و … آره البته! اون حر.است با این حر.است امروز بازم خیلی فرق داشت.

بعد از پست: این چند روزه فیلمای س. امامی رو دیدم، حقیقا حس نفرت خیلی بدی بهم دست داده. دائم قیافه اون تیپ آدم ها تو ذهنم تداعی می شه! احتمالن این پستم بی ربط نبوده به این موضوع.

۴ نظر to “خاطره (۲)”

  1. سلاممممممممم:)
    راستشو بگو! با تهدید مسلحانه وارد دانشکده شده بودی؟!!

  2. آره با اون شیش لول همیشگی ام D :

  3. Men are ????

  4. :))

نوشتن نظر