ارسال شده توسط گلاب در تاریخ: ۱۶ خرداد ۱۳۸۷
چند تا اصل علمی توی دنیا هست که مواقع گرفتاری به درد می خوره. از این جمله:
شما همیشه خوب و درست هستید، همیشه همونی هستید که باید باشید. حتی اگر به خودتون شک کنید تغییری در موجودیت فعلی تون نداره، فقط انرژی خودتون رو بی خود صرف کردید و ممکنه آینده تون رو به خطر بیندازید.
هیچ کس بد شما رو نمی خواد. تقریبا هیچ کس جسارت به دست گرفتن سرنوشت شما رو نداره. هچ کس نمی خواد شما شاد نباشید. فقط آدم ها سعی می کنند به عنوان آخرین حربه توجه شما رو به خودشون جلب کنند، شانس بیارید و به تور یک نوع با شعورش بخورید
از آدم هایی که سعی می کنند سرنوشت شما رو به دست بگیرند پرهیز کنید
توجه کسی رو جلب نکنید. صبر و حوصله بهترین راه مقابله با مشکلاته. ولی اگر کسی توجه شما رو جلب کرد به نظرم مقابله به مثل هیچ ایرادی نداشته باشه که هیچ به نفع هر دو طرفه! منتهی نامردی نکنید
روی مهم ترین چیزهای زندگی تون قمار نکنید. آزادی، شرافت، شادی و دوستانی که پشتیبان شما هستند سرمایه های زندگی شما رو تشکیل می دهند
از اتکا کردن به خودتون واهمه نداشته باشید. در اینصورته که دنیا پشتیبان شماست
مشکلات زمانی پیدا می شن که انسان زاویه درست نگاه کردن به یک مساله رو گم کنه. تمرکز، تخلیه انرژی و ورزش کردن راه خوبیه برای به دست آوردن این زاویه دید و قرار گرفتن در مسیر درست زندگی
از یاد نبریم که همیشه راه دیگری وجود داره. به اصطلاح دیگه انسان ها محکومند به امیدوار بودن
توکل به خدا و اعتقاد به نیروی ماورایی خیلی از مشکلات رو خود به خود حل می کنه
فکر کردن به کارهای خوبی که برای دیگران کردید و کارهای بدی که در حق شما کرده اند فقط انرژی شما رو هدر می ده
همه آدم ها عادی هستند، با توانایی های محدود. از کسی بیش از اندازه یک انسان توقع نداشته باشیم
دلخوش کنک های کوچیک زندگی موقع گرفتاری به درد می خورن، برای همین دست کم نگیریمشون و کسی رو هم به خاطر پرداختن به این دلخوش کنک ها و نپرداختن به کارهای مفید تر سرزنش نکنیم
اصلا دوست ندارم به این سبک نوشتن عادت کنم و نسخه بپیچم. فقط نوشتم برای خودم. اما حیفم اومد که پابلیشش نکنم. شاید یادم بیاد یه چیزایی دیگه ای م بهش اضافه کنم.
- - -
محض تفریح: امروز من از ظهر تا چند دقیقه پیش در خدمت برادرم بودم که بره واسه خودش خرید کنه. عین یه خواهر دسته گل براش لباس انتخاب می کردم که هیچ برای احیانا زن برادر آینده هم کادو انتخاب می کردم. بی منت! خلاصه هوا تاریک شده بود و منم خسته. برادرم رفت که شلوارش رو بده خیاطی و خیاطی هم تو پاساژ پایین خونه بود. منم روز تعطیل محض تنوع رنگوارنگ پوشیده بودم و از ترس! ارشادچی ها نشستم تو ماشین. برادر حساس من هم خلقش تنگ شد و با دلخوری سوییچ رو داد به من و منم خسته با بی حوصلگی ازش گرفتم و در همین اثنا هم سه چهار تا دختر تخس از کنارمون رد شدن. فکر نکردن که من خواهرشم و فکر کردن که کلی هم نازم خریدار داره و اینقدر هم عنقم، با صدای بلند فریاد زدند که اه ه ه ه ه بچه ها عجب پسر خوشگلی بود! پیش خودم کلی خندیدم!
اینم یه نمونه جلب توجه!
2 | پروفسور بالتازار
۱۹ خرداد ۱۳۸۷ در ساعت ۴:۲۵ ب.ظ
یک شعر بسیار زیبا به اسم محکمه الهی شنیدم که خیلی قشنگ بود. از شما هم دعوت می کنم که از شنیدنش لذت ببرید.
http://www.yaghin.com/etc/mahkame/dar_mahkameh_elahi.wma
موفق باشید