خاطره

امروز به مامانم می گفتم که تو منو بی حوصله بزرگ کردی! حوصله منو نداشتی. حالا من با مامانم شوخی دارم اما مامانا این جور وقتا خیلی آتیشی می شن.
مامان من فی البداهه یکی از خاطراتی رو نقل کرد که درسته بارها شنیده بودم اما چون عصبانی بود این دفعه تعریفش خیلی بامزه تر شد!

- - -

من دو سال اول زندگیم رو به خاطر ماموریت بابا اینا توی ابوظبی گذروندم. توی این مدت مادر پدرم هم یه مدت پیشمون بوده، که از اون زمان برای من یه سری عکس مونده و یه سری هم خاطره. خدا رحمت کنه مادر بزرگمو. خیلی دل زنده بود. با اینکه بی سواد بود اما قصه های زیادی داشت که بگه و قصه هاش هیچ وقت تمومی نداشت. می گفتن جد مادر بزرگم کاتب ناصرالدین شاه بوده.

بعدها عموم داستان هاشو توی چند جلد کتاب چاپ کرد، البته اونهاییش رو که می شد چاپ کرد! یه سری داستان تقریبا فولکور ناب. بخوام تبلیغ بشه آدرس انتشاراتش «فلکه چهارگوش تهران نو، انتشارات مهرداد» به اسم «داستان های خوب برای بچه ها». بگید کی نشونی داده که ممکنه کتابا رو با تخفیف که هیچ مجانی بگیرید! - ;).

خلاصه از ابوظبی می گفتم که، اینطور که برام گفتن، اون زمان خونواده ها روزای مراسم یا تعطیل توی سفارت جمع می شدند تا همدیگر رو ببیند یا احیانا سفارت براشون برنامه داشت. توی این مراسم از اونجا یا ملت بچه ندیده بودند یا شایدم من خیلی نازنازی بودم، خانم ها به نوبت منو بغل می گرفتند و بازی می کردن و کلی هم کیف دنیا رو می بردن! یکی از این خانم ها هم زن سفیر وقت ایران بوده که بچه نداشته و اینطور که می گن منو رسما می دزدیه و می برده خونه و بعدن یه جوری خبر می داده که نگران نشید بچتون پیش ماست!

خلاصه مادر بزرگ من که بهش می گفتیم حاج خانم، از ترس این که توی این جماعت ها کسی منو بدزده و ببره و دیگه پیداش نشه یه وقتایی که منو دست به دست می کردن مدام به مامانم می گفته که برو بچه تو ازشون بگیر! خجالت نکش خجالت نداره! اصلا خود من می رم می گم: ببخشید خانم اون بچه رو بیارید بدید به ما. اصلا بیارید همینجا باهاش بازی کنید. جلوی چشم ما D:

می تونم تصور کنم که با چه لحنی این جمله ها رو به مامانم می گفته. خدا رحمت کنه، هم حاج خانمو و هم زمان تو دل برو بودن منو!

- - -

جهت تنویر افکار عمومی بگم که ارائه ام خدایی یه جلسه افتاد عقب. پاورپوینت هام تا چند دقیقه قبل از ارائه آماده نبودند و مدت ارائه هم کوتاه شد. موضوعی که انتخاب کرده بودم هم بد نبود. با این احتساب اوضاع بد نیست.

استادم هم با خوشحالی بهم گفت که شانس داری چون مهلت ارسال مقاله تا ۲۵ ام عقب افتاده! از طرفی خوشحال شدم و از طرفی ناراحت. ترجیح می دادم وقتم رو صرف کنفرانس خارجی کنم اما این کنفرانسه راحت تر مقاله می پذیره که برای پایان نامه ام خیلی به درد می خوره.

خلاصه مرسی از همه به خاطر همدردی شون. شاد شاد باشید.

۴ نظر to “خاطره”

  1. خدا بيامرزه؟؟؟!!

  2. الهی قربون دخترم برم که این قدر به پدر جانش رفته که همه دوستش داشتن و دارن -دو نقطه دی!

  3. سلاممممممممممممم:)

    اول از همه یکی این ج.م رو بگیره.. نوشابه بدم خدمتتون؟ از قدیم و ندیم گفتن دختر به مامانش میره.. خدا نکنه این دختر خوشگل دوس داشتنی به تو رفته باشه.. اونجوری باشه که رو دست مامانش میمونه که!!!! با همه اینا اگه میخوای قربونش بری برو.. از نظر مامانش ایرادی نداره! :دی

    خب پس خدا رو شکر از اون وضعیت شلم شوربای اون پست کشیدی بیرون :)

  4. من الان شدم مث این بچه ها که وسط دعوای مامان و باباشون نمی دونن پشت کیو بگیرن دیگه؟ الان قابلمه و استکانه که داره پرت می شه تو وبلاگ همسایه خوبیت نداره!! یه عمر آبرو داری کردیم :D دو نقطه دی!

نوشتن نظر