Mehr

مولانا جلال الدین محمد بلخی

Posted by: زهرا on: ۱۷ آبان ۱۳۸۹

شرح حال و زندگی

مولانا جلال الدین محمد بلخی

مشهور به مولوی

Read the rest of this entry »

ممنونم خدا

Posted by: زهرا on: ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

شاید بهتر بود این پست رو زودتر بنویسم. آدم های پشت این وبلاگ ها رو نمی شه از روی نوشته هاشون شناخت.
مایه افتخاره اگر بگم پشت این نوشته ها و خوننده های اصلی شون، آدم هایی هستند که منو خوب می شناسند و دوستشون دارم. آدم هایی که سالیان سال همدیگر رو می شناسیم و نوشتن من تنها از بابت لینک بودن دائمی با اونهاست.
محیط مجازی جای امنی نیست. اینجا پر از لطمه است پر از زجر پر از استرس؛ آدم افسرده می شه اگه بخواد به هر سیگنالی جواب بده.

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
با این حال باید بگم که از پی صدا اومدم. آدم وبلاگ بازی نیستم. با وجود قدمت نوشتنم. الان می بینم صدا رو خیلی وقته که می شنوم، چند سال و از پی اونه که می نویسم و می نویسم.
دنبال گمشده امم. گمشده ای که دلیل زندگی باشه. کسی باشه که بدونی میون هیاهوی این روزگار واسه تو ساختنش. می گیردت می فهمتت امضای روحش به امضای روح تو منطبقه. حس رضایتی بهت می ده از اینکه هست.
دوست ندارم “هستنش” رو آلوده به خواستن کنم. اینکه هست وجود داره نشون می ده قانون دنیا رو. فریاد می زنه که این دنیا صاحبی داره. بی صاحب نیست. ممنونم خدا.

Posted by: زهرا on: ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

نمی دونم صبحی چم بود. جواب تلفن بابا رو بد دادم. با مامان هم حرفم شد.
طبق معمول همیشه و همیشه کل قضیه سر نیم ساعت حل شد. مامان به بابا تلفن کرد بابا توضیح داد مامان نازمو کشید عصر هم که بابا بیاد خونه کلی با هم شادیم!

اقرار در کنیه کلمات

Posted by: زهرا on: ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

گواهی می دهم بر اقرار آب در شیب تشنگی

گواهی می دهم بر سکوت آدمی، بر آواز سنگ، بر مرگ و بر درنگ

گواهی می دهم بر اعتراف آیینه در خواب خشت

گواهی می دهم بر خویش که رازدار حروفی از آسمان فردایم…

گواهی می دهم که جهان را نامی نیست.

 

گواهی می دهم که اول کلمه بود و کلمه در بند نبود و

کلمه بر کلمه گواهی می داد

 

گواهی می دهم که خوابم نمی آید، اما می ترسم.

می ترسم دختری از آن روزهای دور

به دق الباب یادها بیاید و افسرده بگذرد،

اگر او یک ترانه ساده کوچک باشد

تکلیف بیداری من چه خواهد بود!؟

 

گواهی می دهم که حرفی نخواهم زد،

گواهی می دهم که بخاطر شعر بیدار می مانم و

بخاطر زندگی می خوابم، اما خوابم نمی آید

 

از مجموعه دیر آمدی ریرا، نامه ها، سیدعلی صالحی

خسته ام

Posted by: زهرا on: ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

با بابا که از گذشته کاری اش حرف می زنی سر تکون می ده و … یه جمله دلخراش زیر لب می گه که ناخودآگاه واسه آدم هزار تا علامت سوال درست می شه: اسم سیاست رو می آره و اینکه از اتفاقاتی آزرده است و …

تصور اینکه رییس وزارت خونه آدم باند بازی باشه و اگه نخوای قاطی باند بازی هاش بشی بهت بهتون بزنه و همون آدم روزی وزیر بشه و تو توی وزارت خونه ای که روزی روزگاری پست داشتی مهجور بشی.

فقط زیر لب می گه خسته ام.

Posted by: زهرا on: ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

به اصرارای من یه نهال شاتوت کاشتیم تو حیاط. هر روز مامان اینا سرکشی اش می کنن ببینن گرفته* یا نه؛ می گم چقد عزیزه واستون! میگن بسکه تو دوسش داری!
خوب اینم یه جورشه!

Refreshing

Posted by: زهرا on: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

یه مدتیه هی دلم می خواد اینجا رو برگردونم به شرایط قبلش. بچه های علم و صنعت، دوستای قدیم و جدید موافقید؟

کامنت دونتی اش رو هم راه بندازم. یه سالی هست طفلکی داره خاک می خوره.

- – -

عمر نوشتن من چند وقت دیگه می شه شش سال. از همون اولا یه اکیپ بامزه بودیم که به زوال رفت. فقط دوتامون موندیم که اون دوستم هم مث من مدتیه درست و حسابی نمی نویسه و دنبال بهونه ام که تشویقش کنم به نوشتن. بچه های دانشکده یکی یکی بهمون اضافه شدن یا ماها بهشون اضافه شدیم و بعد هم بچه های دوست داشتنی و خونگرم جمع وردپرس (رو سرور وردپرس که باشی هر کس پست بزنه متوجه می شی) و خلاصه دوستای موندگار وبلاگی دیگه . .. خلاصه وب نوشتن کلی هیجان انگیز بود.

از وقتی مجبوری موقع نوشتن از هزار و یک فیلتر عجیب و غریب بگذری نوشتن هم سخت شده. آدمهایی هستند که نوشته هات رو بی قضاوت می خونند. کلی هم نازن کلی هم باهاشون خوش می گذره. 

آرامش

Posted by: زهرا on: ۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

خودم هم در عجبم آدمیزادی که در هیچ کتگوری ای نمی گنجید چی شد یک هو انقدر آروم شده. خودم هم نمی دونم.
آرامشیه که چندین ساله گم شده بود و حالا پیدا شده. حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستش بدم. عینهو ندید پدیدا!

ماهیگیران شمال

Posted by: زهرا on: ۰۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

shomal

چند هفته پیش شمال بودیم. بر حسب اتفاق ماهیگیری دیدیم. اونطور که دیدم شغل پر دردسر و خسته کننده ایه و اونطوری هم که شنیدم ماهیگیر ها هیچ کدوم از بازنشستگی شون استفاده زیادی نمی برند. عمرشون بس که کوتاهه.

اونروز تور بزرگی پهن کرده بودند ولی ماهی خیلی کم بود. واسه همین ماهی رو می خواستند به مایی که رفته بودیم از نزدیک ببینیمشون دوبرابر قیمت بفروشند که نخریدیم. ماهی گرفته بودند این هوا خیلی بزرگ.

اینجا با پرونده های چند رسانه ای مشکل پیدا کرده. منتهی چند تا عکس حسابی گرفتم ازشون.

Posted by: زهرا on: ۲۸ فروردین ۱۳۸۸

سر قولم برای ویدئو هستم.

Categories


  • طلا: سلام.کاملا موافق با نظرتون هستم.پائلو کوئلو کسیه که کتابهاش واقعا قابل خوندنه و آد
  • amjad: Be dastboose bahär miravim tä tavalode tabiàt rä be ou tahniyat goeim va àz ou bekhähim tä dar soure khod bedamad va beshärat dahad ke Adamhä
  • genesis: Hello, as you can see this is my first post here. Hope to get some assistance from you if I will have some quesitons. Thanks in advance and good luc

Google Reader Shared Items

    Shared Items