«نفس المهموم» جزو مهمترین مراجع در وصف عاشورا و وقایع قبل و بعدشه. فقط قصد معرفی دارم و خوندنش رو توصیه نمی کنم، چون اولا ریز به ریز جزئیات تلخ و غیر قابل باور قضایای سال ۶۱ هجری توش آورده شده. من با اینکه خلاصه کتاب دستم بود نتونستم تا نصفه اش بیشتر بخونم و تا چند وقت بعدش هم خواب بد می دیدم.
علت دومش هم اینه که خوندنش نیاز به پایه مذهبی داره.
اما اگر دلش رو داشتید و ظرف مذهبی اش رو، خوندنش مفیده. خیلی مفید.
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۱۷ دی ۱۳۸۷
دوست دارم آخر دنیا رو ببینم.
فک کنم از مصائب دنیا فقط اینیکی رو ندیدم، باید کشف کنم ببینم چه جوریاس!
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۱۵ دی ۱۳۸۷

سال مسیحی هم نو شد. تبریک به صاحبانش، و اونهایی که دلشون رو با هر جشنی شاد نگه می دارند.
- - -
این گذر تاریخ میلادی رو می بینم دگرگون می شم، از تاریخ apply ها گذشته و من هنوز پایان نامه می نویسم. مقاله هامو می دم، هنوز توصیه نامه نگرفتم، هنوز تافل ندادم! هنوز با هیچکس مکاتبه هم نکردم.
خدایا این پروسه apply ما را بخیر بگذران.
شاید در مواجهه با هیچ موضوعی انقدر مستاصل نشدم در زندگی ام، بجز این رفتنه. انگار که هیچ دفاعی در برابرش ندارم.
- - -
من می تونم من می تونم من می تونم …!
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۱۳ دی ۱۳۸۷
تا روز شنبه باید پایان نامه هام رو تحویل یدم. هم چنین باید Oracle و RUP هم بخونم تا یه حدی که اگه جلسه فیل هوا کنی داشتن اقلکن بفهمم چی می گن!
امروزم استادم گفته مقاله ام رو باهاش تصحیح کنم، یه جوری باید بهش بگم که با امروز می شه دو روز که از مهلت ارسالش گذشته.
تو این این هاگیر و واگیر چاییدن م کم بود که اضافه شد.
دیشب هم جای دوستان خالی شام فارغ التحصیلی داشتیم. البته خان اولش بود این، امشب قراره خودم آشپزی کنم، یه روز هم فامیلایی رو که اومدن دفاع رو دعوت کنیم. جاتون خالی.
- - -
واسه چی از خودم نمی نویسم؟ یکی از عللش اینه که دوست و آشنای وبلاگی زیاد دارم، دوست ندارم خاطرشان مکدر شود :)
- - -
ممنون خانوم ضیابخش. خواننده های ماهو خیلی دوستش داشتند و خیلی مشتاق دیدنش هستن.
به زودی عکس بروشور اش رو به پست مربوطه اضافه می کنم.
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۱۱ دی ۱۳۸۷
دوره لیسانس مد بود بچه هامون طرفدار اسرائیل باشند و بهونه ها آماده بود برای محکوم کردن فلسطین.
- به سینما فلسطین می گفتن سینما اسرائیل
- فلسطین؟؟؟ مگه با سنگم می شه جنگید، بابا خلن!
این بحثا چنان تهاجمی و به اصلاح crisp بود که تو موقعیت پیدا نمی کردی که بگی بابا داری زور می گی!
- - -
آخرای جنگ ۳۳ روزه مکه بودم، اخبار عصر تلویزیون هتل گزارش می داد و من با عربی دست و پا شکسته ام حدس می زدم که حماس برده. با بابا که حرف می زدم خبرای دقیق رو بهم می رسوند. مطمئن می شدم. برام مهم نبود چه جوری، فقط اینکه برده. حالا حماس چقدر مقصر بود بماند. اونموقع خیلی حالیم نبود.
الان دیگه دنبال نمی کنم. وقتی کاری نمی تونم بکنم، دیگه دنبال نمی کنم. ازش فرار می کنم. از تناقض متنفرم. از اون مردکه اواخواهر متنفرم که تو صدای امریکا از “اسرائیل مظلوم” دفاع می کنه که: به ما چه، ما از قبل اعلام می کنیم که می خوایم فلان جا رو بزنیم، این فلسطینی ها یه چیزی شون هست همون موقع می آن جمع می شند همون جا که وقتی ما زدیمشون آمار تلفاتشون زیاد شه…
- - -
شکر خدا رو، که دیگه طرفداری از اسرائیل مد نیست. دیگه شاهد جنایت لفظی نیستیم.
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۰۹ دی ۱۳۸۷
دیشب بای بای پارتی یکی از بچه های آز بود، با اینکه ظهرش با سمیر خیابون ونک رو سانت کردیم واسه یه نیم بوت مناسب که هم بشه باهاش راه رفت در درجه اول! هم اینکه باهاش رفت سر کار و به آدم بزرگای سی چهل ساله درس داد (من قراره بشم خانوم معلم یه مشت بچه زبون نفهم بالای سی!) هم بشه واسه مهمونی امشب نو نوار شم، منتهی نرفتم!
هی ازم می پرسن واسه چی نرفتی، می گم به هیچ دلیل و هزار دلیل! الانم که فکر می کنم می بینم دلیل خاصی نداشت، جز اینکه همه اونجا متاهل بودند و من عنر عنر برم بگم چی؟ از همه مهمتر شوهر دوست جون جونی سابقم، و دوست اه اه فعلی ام هم اونجا بود. نه بابا من اصلا از این اخلاقا ندارم منتهی این دختره یک شوهری کرد که نکبت زندگی اش رو بلعید! یعنی دوستی بی دردسر تر از من نمی تونست داشته باشه. من فعلا هدف حملات روحی روانی این دختره ام، هر چه بیشتر ازش فاصله بگیرم بهتره.
چمیدونم.
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۰۹ دی ۱۳۸۷
بم…
شهر ۲۰۰۰ ساله…
ويران شد…
چند نفر زير آوار موندن؟ ۲۰۰۰۰ نفر؟ ۱۰۰۰۰ نفر؟ ۱۰ نفر؟ ۱ نفر؟
يک نفرشون برای عزادار شدن کافي بود…
خدايا صبر بده…
ما هم بايد منتظر باشيم…
جهت اطلاع: يه قرار وبلاگيه يکشنبه ۷ دی ساعت ۴ تا ۶ برای کمک به زلزله زده ها . اگه ميشه تو وبلاگت بنويس . توانير پارک نظامی گنجوی . اطلاعات بيشتر و همينطور لينک اون وبلاگ رو تو وبلاگم نوشتم . http://gharare۷dey.persianblog.ir
شنبه، ۶ دی، ۱۳۸۲
بابا تازه از بیمارستان اومده بود، داییم هم شیمی درمانی اش جواب داده بود و ضعیف و نحیف آورده بودنش خونه. بعد زلزله شد.
به مادر بزرگم فشار زیادی اومد. آلزایمرش تشدید شده بود، بعد هم سکته مغزی.
چند وقت بعدشم، عزادارش شدیم …
ماجراهای زندگی اش رو یک روزی یک جایی باید بنویسم.
- - -
کی منو با سر هول داد تو گذشته؟
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۰۸ دی ۱۳۸۷
دفاعم بد نبود شکر خدا. ۲۵ صدم بهم کم دادن. این ۲۵ صدم قد یه نخود هم نمی ارزه ولی توی معدل من خیلی موثره، در حد مرگ و زندگی.
فردا مصاحبه دارم، باید فیل هوا کنم. یعنی ضمانت بدم که می تونم فیله رو هوا کنم. خدا بخیر کناد.
مرسی از سمیر گل که اومد سر دفاعم.
ببخشینا: ولی پیله نکنیم به یه نفر آدم. وقتی طرف داره اذیتمون می کنه کاری به کارش نداشته باشیم. خودش خوب می شه. حالا منم یا دوست یک سال پیش من یا اون بلاگر خل و چلی که یک ساله پست به پست من می نویسه، که وقتی می خونمش حس می کنم یکی گذاشته دنبالم! عجب آدمایی پیدا می شن.
خوب از همینجا می تونم بگم نه تنها می بینمت و حست می کنم، بلکه باید بگم نقش مهمی در گرفتاری های یک سال اخیر من داشتی! یعنی دیگه شاهکاری، از این بیش تر دیگه امکان نداشت یه نفر توجه منو به خودش جلب کنه.
و البته از اون کسی که پشت سر نوشته های توه و هم من می شناسمش و هم تو هم انتظار خیلی بیشتر از اینو داشتم. انتظار داشتم انقدر تحت تاثیر رفتارای خرکی یک آدمی که پنج سال از خودش کوچکتره و تجربه زندگی هم نداره نباشه. والا تایید گرفتن از دیگرون به هر قیمتی نمی ارزه!
- - -
من دفاعمو کردم، الان حالم خیلی بهتره، گفتم از تنها مدیای موجود برای فحش و فضیحت دادن استفاده حداکثر کنم!
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۰۷ دی ۱۳۸۷
از اونجا که فردا دفاع دارم، حبس شدم تو خونه، امروز هیج جا نبردنم بیرون!
حوصله ارائه دادن واسه خودمو ندارم، نشستم برای خودم شنگول و منگول می خونم.
یه کشف جدید داشتم، به اون دهن کجی معروف نایک یا همون نایکی ما ایرانی های خوشمزه می گن swoosh. به قول ویکی پدیا:
It is among the most easily recognized brand logos in the world.
ای کاش مقاله ام پذیرفته شه.
کنفرانس گردن کلفته یادتونه؟ امریکا بود، فلوریدا، میامی. ریجکت شد مقاله ام، از بس که می بایست anonymously فرستاده بشه و من اسم نوشته بودم بالاش. هول هولی بود دیگه عیب نداره فک کنم.
مایکل جکسون در یک قدمی مرگ! برای سلامتی اش دعا کنیم. (یاد دیوارای سال ۶۸ و چند سال بعدش می افتم).
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۰۴ دی ۱۳۸۷
عنايت بفرماييد: جلسه دوم دفاع اينجانب روز پنجشنبه ساعت ۹ مي باشد.
حضور مجدد شما، مايه دلگرمي اين مدافع طفلكي است!
ارسال شده توسط گلاب در تاریخ ۰۳ دی ۱۳۸۷